ارزش ایمان، اعتبار ایمان

ایمان براساس نحوه ي ارزیابی ما نمرات متفاوت ازحیث جنس خواهدداشت که یکی رابردیگری دخلی نیست.

گویندکه ایمان صحابه که پیامبررامستقیما دیده وازمحضروی مستفیض گشته اندبه مراتب متفاوت ترازایمان آیندگانی که وی راندیده اند میباشد.ولی این تفاوت درچیست؟ شاید بتوانیم پیشتررفته وبگوییم تفاوت ایمان خودپیامبرکه مستقيما با وحی درارتباط بوده باایمان صحابه درچیست؟ صحبت سردوشخصی است که یکی چیزی رامستقیما مشاهده کرده ویا بهتر بگوییم حس کرده ودیگری که مشاهده نکرده یاحس نکرده است میباشد.

اولی ایمانش قویترازدومی است ولی آیاباارزشترنیزهست؟اگرارزش به معنای نزدیکی به حقیقت باشداولی ایمانش باارزشتراست.وآیااین بدان معناست که وی پیش خداعزیزتراست؟به نظریک دوگانگی درادبیات دینی دیده میشودکه سعی میکنم باآوردن نگرشی دیگرآن راآشكارکنم:حدیثی وجودداردکه ایمان آیندگان راحیرت انگیزمیشمارد.بدین معناکه صحابه پیامبررادیدندوایمان آوردند.صحابه ایمان رابرطبقی حاضروآماده دریافت نمودندوآیندگان بارنج وزحمت بدان رسیدند،چگونه آنان ایمان نیاورند درحالی که پیامبردرمیانشان بوده است.حال ارزش علمی معرفتی ایمان صحابه نزدخدابیشتراست ولی درعوض ارزش اعتباری اخلاقی ایمان آیندگان درنزدخداافزونتراست.ایمان بینانسبت به خورشیدشایدارزش علمی بیشتری نسبت به ایمان نابینا نسبت به آن داشته باشدولی ایمان نابیناارزش اعتباری بیشتری نسبت به بینا دارد زیراکه وی باوجودنابینایی به وجودخورشیدپی برده یابه آن اذعان داشته است.

رواياتي وجود دارد كه اين مسئله را بيشتر آشكار ميسازند:

كتاب مناهج المحدثین(3) د.علي نایف بقائي

· واستدل الحافظ اابن کثیرفي کتابه اختصارعلوم الحدیث علی جوازالعمل بالوجادة بقوله:«وقدوردفي الحدیث(1)عن النبي صلی الله علیه وسلم أنه قال:«أي الخلق أعجب إلیکم إیمانا؟قالوا:الملائکة.قال:وکیف لایؤمنون وهم عندربهم !وذکرواالأنبیاءفقال:وکیف لایؤمنون والوحي ینزل علیهم !قالوا:فنحن،قال:وکیف لاتومنون وأنابین أظهرکم !قالوا:فمن یارسول الله؟قال:قوم یأتون من بعدکم یجدون صحفا یؤمنون بمافیها».وقدذکرناالحدیث بإسناده ولفظه في شرح البخاري،ولله الحمد...

(1)انظر:تخریج الحدیث وشواهده عندالحافظ ابن کثیرفي تفسیرالقرآن العظیم عندتفسیره للآیة الرابعة من سورة البقرة:1/41،42.وانظرأیضا:تصحیح السخاوي للحدیث في فتح المغیث.2/156.

جمال

نهیلیسم مثبت                       مرداد 2005-1385

نیچه می گوید:"به آنچه که دوست داری برس وگرنه مجبورمیشوی آنچه داری رادوست بداری."شایداین جمله درموردکسانی صادق باشدکه معتقداند انسان برای چیزی ساخته شده است وهرکس استعدادخاص به خودرادارد. ولی آیانمی توان براساس کلام سارترکه میگویدماانسان هاازقبل برای چیزی ساخته نشده ایم,این سخن نیچه رابه صورت:"آنچه داری رادوست بداروگرنه مجبورمیشوی به آنچه دوست داری برسی "تبدیل کرد. آیاتغییردادن سابژکتیو(ذات)درست تر وآسانتراست یاابژکتیو(عین، موضوع)آیانمی توان بااستفاده ازتلقین طرزفکرخود راعوض کرد. آیامیتوانیم باخودکاری کنیم تابدان چیزی که ازآن تنفرداریم عشق بورزیم وبه تعبیری خودتعیین کنیم که عاشق چه چیزی شویم یانشویم؟آیامانمیتوانیم چون کاربری خارج ازفکر،فکرخودرایعنی WINDOS خودراتغییردهیم.آیاموضوع های موردنظرانسان هانسبت به هم تفاضل وبرتری دارندیاخیر؟اگرندارندچرانشودبراساس عکس جمله نیچه عمل کردواگردارندمعیاربرتری چیست؟ نیچه می گویدبایدبه دنبال هدفی که تعیین کرده یا شده برود ولی چرا آنچه که داریم راهدف نکنیم وخودرادرراه رسیدن به هدف خسته نکنیم.چرامی گویندکه اگردروسط یک دریای پهناورقصدوهدفی نداشته باشی هیچ بادی توراهمراهی نخواهدکرد.آیافرقی میکندکه در کجای دریاباشیم هرجای دریاکه برویم فرقی نمیکند،دریادریاست. هرجای آن دارای مزیت هاوزیانهای خاص به خوداست.به نظرمی آیدانسان نیازبه هدف ندارد،زیراکه هدفی وجودنداردوچه بهترکه خودرابرای اهدافی واهی وخودساخته یاجامعه ساخته خسته نکند. شایدگفته شودبشرحداقل آرزومنداست که آرامش داشته باشدولی آیانمی توان درهرجای این دریای بیکران آرامش رابرخود مستولی کردوکارهارابرخودمشکل ننمود.

ضمنااگراین حرف درست باشدکه ماهمه برای چیزی ساخته شده ایم پس چراونگوک باآن دستان ضمخت وبی استعدادازخودنقاشی زبردست ساخت.

آیاما هدف های خودراتعیین می کنیم یااینکه برایمان تعیین میکنند. براستي که سوال انشتین ازاینکه پرسیدچه کسی پشت فعل خواستن است خودبازسوال برانگیزاست.نهیلیست مثبت خودراهرجابیابدخودراباآن وفق میدهد.مهم نیست آن چه باشدمهم اینست که آنرابه نفع آرامش خودتمام کندیااینکه برموضوع خودآرامش بیافشاند.به نظراين سخن شوپنهاور مبني براينكه مامیتوانيم آنچه را كه ميخواهيم را بدست آوريم ولي نميتوانيم آنچه را كه ميخواهيم را بخواهيم،نهليست مثبت را برمی اندازد.

جمال

النص والعصر               ایران 85          2005

کنت اسمع کثیرا وكلنا نسمع العراک الموجود بین الهجوم والاتهام الغربي والدفاع والتظلم الشرقي، التفکیرالحدیث الذي یتهم التفکیرالدیني الشرقي القدیم بانه خشن و إرهابي. لقد امعنت النظر وبحثت عن مصدرهذاالشعورفوجدت أن النصوص الدینیة الاسلامیة ملیئة بألفاظ الفکروالایمان والکافرین والمشرکین والهزیمة، مایدل علی معاني سلبیة وعدائیة، في مقابل المؤمنین والمشرکین والجنة والنصر، مایدل علی معاني ایجابیة. إن النصوص الاسلامیة عبارة عن جدلیة بین الطرفین مؤیدة طرفا علی آخر، إنه تقسیم تفاضلي یدفع الی الحرب والضغینة، انه تقسیم العالم إلی معسکر الحق والباطل. لو قلنا أن لهذا الخطاب مبرراته في عصره الخاص،عصریحتاج الی بعض الشدة، فیعني هذا أن المجتمع الذي لایشادٌ أفراده لایحتاج إلی هذاالخطاب، أوهذاالخطاب لایروقهم.

لقد لفت نظري بعض الکتب والمواضیع التي تشتهر في الولایات المتحدة. مثلا، اشعارجلال الدین الرومي أصبحت لهاصیت في ذلک البلد، أشعارذات بعدمیتافیزیقي. لکن أشعارالحافظ التي تتصف ببعداجتماعي وسیاسي أکثر،لم یکن لهانفس الصیت مع أن کلاهمامن شعراءالکبارالعالمي،لکن المجتمع الأمیرکي الذي یعاني من أزمة الهویة یتجاوب مع الرومي وفلم ماتریکس والیوغا،لکن المجتمع الشرقي الذي یعاني من الازمة السیاسیة والاجتماعیَة یتجاوب مع الحافظ أکثر.

إن الخطاب الذي یتسم بالشدة قدانتهی تاریخ استهلاکه ولن یحیي إلابعودة جو الشدة. لکل عصرولکل مجتمع متطلبات من النصوص قدتختلف عن مجتمع آخرفي عصرآخر.

جمال

ضرب المثل

*کسی که بوقت توانستن نخواست،به وقت خواستن هم نخواهد توانست. ضرب المثل انگلیسی

*لاتوجد فكرة تستحق أن تبقی معك طول عمرک (مثل چینی)

*کسی که آنچه لازم نداردمی خرد،ازخودش میدزدد. سوئدی

* مردعمل،کم حرف است. آلمانی

*غیرممکن غیرممکن است. ضرب المثل فرانسوی

*کسی که منتظرزمان می ماندآن راازدست می دهد. ضرب المثل ایتالیایی

*برای بهانه گیر،همیشه بهانه موجوداست. ایتالیایی

*شغال ترسوانگورخوب نمی خوره. ضرب المثل فارسی

* برسوگندکسی که زیادسوگندمی خورداعتمادنکن. ضرب المثل آذربایجانی

* بیماری سواره آید وپیاده می رود. ضرب المثل بلژیکی

*بدون خطرنمی توان برخطرغلبه کرد. لاتین

*برای آهنگربودن بایددم کوره آهنگری کرد. "

*بگذاراول کسانی بروند که راه رابلدند. آلبانی

*کسی که فقط به کمک چشم دیگران رامی بیند،گول می خورد. ضرب المثل فرانسوی

*دشمن کوچک وجودندارد. ضرب المثل آمریکایی

*کسی که دیگران رامی ترساند خودش بیش ازدیگران می ترسد. ضرب المثل لاتینى

*گوسفند شو،گرگ راخواهی دید. بلغاری

آدونیس

· لا يمكن استنفاد اللغة؛ إنما قد يستنفد شاعرٌ معين لغته. والشاعر يستنفد لغته حين يوصِل طريقة تعبيره إلى أوج لا يستطيع أن يتخطَّاه. المتنبي استنفد اللغة الشعرية؛ ولهذا السبب لم نعد نستطيع أن نكتب إلا ما هو مضاد له. لكن اللغة – كلغة – لا تُستنفَد. ادونيس

· أن الهوية خلقٌ دائم: فالكائن البشري يخلق هويته حين يخلق عمله. ادونيس

*لكي ترى رؤية أفضل عليك بالابتعاد. فعندما نكون في داخل الأشياء – في البلد، مع الأصدقاء فأنت هنا لا تستطيع أن ترى وجهك حتى. أما إذا ابتعدتَ صارت كلُّ الأشياء أوضح. فالغربة، في نظري، بُعدٌ تكويني للكائن البشري. ادونيس

*فالإسلام هو آخر وحي وآخر الرسالات السماوية، ومحمد هو آخر الرسل و"خاتم الأنبياء" – هكذا يقولون. وهذا يعني أمرين مهمين: أنْ ليس لدى الإنسان شيئًا يقوله، وبالتالي لا شيء جديدًا يبدعه؛ فهو يستطيع فقط أن يشرح ويفسِّر النصَّ الذي تلقَّاه في شكل نهائي. وفي هذه الحالة، حتى الإله لم يبقَ لديه شيء يقوله مادام أودَعَ رسالته الأخيرة. كان الشعر ما قبل الإسلام يدَّعي أنه اكتشف الحقيقة، لكنها الحقيقة النهائية؛ فكان كلُّ شاعر من الشعراء يمتلك حقيقته الخاصة. وبعد ذلك، تعرَّض هذا الشعر للتهميش، إذ لم يبقَ قادرًا على التعايش مع كلمة موحى بها من السماء. في تلك الأثناء، كان الشعراء الكبار كلُّهم ضد الوحي، لكنهم لم يجاهروا بذلك صراحة. كانوا يقولون ذلك داخل حياتهم الخاصة. كانوا يسعون إلى خلق وحيهم الخاص بهم، أي قرآنهم. إني أتحدث عن كبار الشعراء، من أمثال أبي النواس وأبي تمام والمعري والمتنبي. وبالمثل، أنشأ الصوفية تصوُّرَهم الخاص للإله، الذي لا صلة له بتصور القرآن. من هنا، إذن، كان تصورٌ جديد في العلاقات ما بين الإنسان والله، ورؤية جديدة للقيم وللحقيقة لم يُفصَح عنها إفصاحًا نهائيًّا. وكانت هذه ثورة معرفية داخل الإسلام. ادونيس

*أنت تقول: الأفكار الكبيرة لا يمكن أن تمرَّ بعقول صغيرة، وإذا مرَّت، فهي تصغر بدورها...

أدونيس: طبعًا، أي نص عظيم ينطبق عليه ذلك. القرآن بعقل محمد عبده شيء، وبعقل القرضاوي شيء، وبعقل أبو مصعب [الزرقاوي] شيء آخر! نص واحد يؤمن به الجميع، لكن مستوى هذا النص يختلف باختلاف مستويات العقول. ولذلك فإن النصَّ يكبر ويعظم بقدر ما يكون العقل الذي يتناوله كبيرًا وعظيمًا.

برگزیده هایی از سروش

* للحق دولة وللباطل جولة .

*رسالت بعضی هاشجاعت ستانی است.

* الحق لایجري لأحدإلاجری علیه.

* اصلاح استبدادانقلاب است وانقلاب دموکراسی اصلاح است.

* دموکراسی روشي معین برای نتیجه ای نامعین است.

*اخلاق عبارتست ازادبی که هرمقامی دارد.

*خودتقلید تقلیدی نیست.

* هردرونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد

* مکتب ایدئولوژیک، مکتبی فکری است که معطوف به تغییراست.

بودائیها تئوری خدا را ندارند ولی تجربه ي خدا را دارند. استیس

* دنیای ماقبل مدرن خدامحوربود ودنیای مدرن انسان محوراست.

*استثناشدن قاعده وقاعده شدن استثناء.

* برای کسب آزادی باید توانگری کرد.

*آزادی یک روش نیزاست. روش کسب اطلاع

*درک دینی همیشه مصرف کننده است.

* درجوامع دینی هیچ اصلاحی صورت پذیرنیست مگرازطریق اصلاح دینی. سروش

*به فرض اینکه چیزی هم باطل بودنفس بطلان اوازبین برنده اونخواهدبودبایددانست چرااین باطل رواج پیداکرده وجاگیرشده است.

*اکراه والزام عقلی که بوسیله بمباردمانهای تبلیغاتی انجام میگیرد در دعوت روانیست.

* آنچه که دردین است وحدت موضوعی ندارد(مثل تاریخ است)ولی وحدت هدفی دارد.

*آزادی فسادنمی آوردبلکه فقط فسادی راکه پنهان است آشکارمی کندوهمچنین صلاحی راهم که پنهان است آشکارمی کند،آزادی آشکارکننده است نه بوجودآورنده، وقتی که شمااختناق می کنيدهمان مفاسدظاهری میرود تو، یعنی هست ولی کسی نمی بیند،رشوه میدهندومی گیرندولی یواشکی،آزادی مهمترین کاری که می کنداینست که زنجیرراازدست وپای یک سری موجودات نهان برمی داردوآنهارارومی کند،یعنی آن چیزهای مخفی روپیدامی کنندتاخودشان راآشکارکنند.

*هزیمتها درعالم معرفت همانقدرارزش دارندکه ظفرهاارزش دارند. سروش

*دوران فرهنگ دوران سیلان،سیلالیست،خروش،فوران،تأسیس،جوشش،غافلگیری وتولداندیشه های نوین است که یکی پس ازدیگری خروشان بیرون می ریزد.ودوران تمدن دوران آرامش،ساختاریافتن،دستگاهی شدن وسیستم دارشدن است ومتکلمان وعالمان دین متعلق به این دورانند.(استقرار)

*دوران موادمذاب رابادوران موادمنجمدشده بایدفرق نهاد.

*دردوران تأسیس اشتغالات به گونه ای است ودردوران استقراربه گونه ای دیگر.

*این تئوری هاکه دردانشگاه یادمی دهند،این غذاهای توی رستوران است شمابرای اینکه به آشپزخانه علم برویدبایدبرویدتوی تاریخ علم. سروش

*انسان وقتی واجد وسائل تازه شدواجداهداف تازه هم می شود.

* اینچنین نیست که زندگی همیشه به وسایل شکل بدهدوسایل هم به زندگانی ماشکل میدهد.

* هم خداوندآدمی رابرصورت خویش ساخت وهم آدمی خدارابرصورت خویش ساخت.

*جوامع درحال گذارهم پاره ای ازجهان قدیم راباخودشان دارندوهم پاره ای ازجهان جدیدرا.

*دوران گذار:دوران چنددنیایی،چندپارادایمی،چندسیستمی،عناصری ازگذشته وعناصری ازقدیم.

* درتئوری حق مقدم است برتکلیف وتکالیف ازحقوق انشعاب پیدامی کنند،استخراج می شوند.اشتقاق می یابند.

*تمام ادیان متعلق به دوران تکلیفند.

* اخلاقیات تاریخا متکی به دین هستندامامنطقا متکی به دین نیستند.

*تاریخ بشری راهمیشه باید تاریخ مسئله هادیدنه تاریخ توطئه ها.

*هرچه ازماوراءطبیعت به طبیعت می آید طبیعی می شود. هرامرغیرمادی که ازآن عالم بالا(عالم غیرماده)به جهان ماده قدم می گذارد،مادی می شود.مثل روح(غیرماده)که وقتی وارددنیامی شودمادی می شود،ماروح عریان نداریم بلکه روح لباسی ازبدن به تنش می کند.

*ادیان آمده اندکه بگویندبه آسمانهامی رویم نه چگونه آسمانهامی روند.(گالیله)

*ادیان برای بیان حرکت افلاک نیامده اند،آمده اندکه بگویندکه ماچگونه به افلاک به آسمانهاویابه بهشت می رویم.

*افرادبایدسختی های خودرابیازمایندنه آسانیهای خودرا. سروش

* چه فایده داردکه انسان جهانی راببردولی خودراببازد.

*صحنه ي فهم دینی،صحنه ي یک مسابقه است ودراین میدان بازیگران بسیاربازی میکنندومسابقه ي یک نفره نداریم وبازی به این کثرت قائم است.واولین شرطش این است که این کثرت راببینیم نه اینکه جزخودوتفسیرخوددراین جهان کسی وحقانیتی وفهمی رانبینیم وقبول نداشته باشیم ودرپی بیرون کردن دیگران ازمسابقه باشیم. سروش

*بودائی هاتئوری خداراندارند،گرچه تجربه ي خدارادارندواین نکته ي بسیارمهمی است.درعالم تجربه ي دینی به این نکته بایدمتفطن بود.بسیاری اوقات ممکن است کسی چیزی یافته باشد،امانداندچه چیزی رایافته است.به قول فیض کاشانی:

گفتم به کام وصلت خواهم رسیدروزی گفتاکه نیک بنگرشایدرسیده باشی

* دم که مردنایی اندرنای کرد درخورنای است نه درخوردمرد (مثنوی)

*ماهرکدام نی هایی هستیم نشسته برلبان حقیقت وحقیقت،داستان خودراازدهان مامی سرایدواگردهانی به«پهنای فلک»هم داشته باشیم بازهم برای ادای واژه حقیقت تنگ خواهدبود.پس:

کاشکی هستی زبانی داشتی تازهستان پرده برمی داشتی «مثنوی» سروش

*شبان(درقصه ي موسی وشبان مولوی)یک مشبه بود؛تجربه ي خودازخدارابه یک انسان،یک طفل وامثال آن تفسیرکرده بودوفکرمی کردکه خداهم مثل ماهمین گونه نیازهاراداردولذااوراآنچنان وصف می کرد. سروش

*اندیشه ای حق است که بااندیشه های حق دیگربخواندولذاوظیفه ترک ناشدنی هرمحقق حق طلب،حل کردن مستمرجدول حقائق وموزون کردن دائمی هندسه ي معرفت است نه دل خوش داشتن جاودانه به حق(مزعوم)خودوفارق نشستن وازدیگران خبرنگرفتن. سروش

*شک نیاوردگان کرده یقین وکثرت ندیدگان وحدت گزین بی تحمل ترین وتحمل ناپذیرترین جانوران روی زمین اند. سروش

اندیشه

*اسم ذات: اسمی است که در خارج وجود داشته باشد مانند: تیشه - خط کش - آیینه.

اسم معنی: اسمی است که در عالم خارج وجود نداشته باشد و یا نتوان چیز به خصوصی را با حد معینی بدان نامید. مانند: عقل -احساس-هوش دستور پارسی ر.ذوالنور
* الدین لله والوطن للجمیع.
* من لم یبدا متدینا (اخلاقيا) أو مارکسیا (ثوريا) لم یبدأ بقضیة.
*الموضوعیة: فصل الذات عن الموضوع...
*الحیاة کلها لعبة حظ ، لکنک أنت الذي تصنع حظک بنفسک. تايتانيك فيلم
*لا تقارن نفسک مع الآخرین بل قارنها مع أهدافک. ابراهیم الفقي
*حین نقع في شراک إطار ترابتي هرمي من هذا القبیل سوف نقوم تلقائیا بتصنیف الشخص أوالمهنة أوالعرق أوالجنس أوالجنوسة ترتیبا تفاضلیا. وإذ نفعل هذا، نخفق في تقدیر دهشة التنوع وجماله ومنافعه...فإن النظرة التي تنتعش بالتنوع وتری الاختلاف تاما یلقي تقدیرا متساویا، ونافعا للکل، هي نظرة تیتح احتواء الاختلافات والاحتفاء بها. لينداشیفرد
*الحریة هي أن تتحرر من أعباء آراء الآخرین.

*الکتب العظیمة جعلتنا نتخطی اللیالي عبر القرون. آنتونی هوپکینز در hearts in Atlantis
*أعط الکاتب ساعة لیجذبک إن لم یفعل جد غیره. hearts
* الوقت کالنبته کلما سقیتها أکثرکلما أعطاک أکثر.
*النساء، لا یمکن العیش معهن ولایمکن العیش بدونهن. فیلم hearts
*ماذا یحدث عندما تلمس الناس؟ أفتح نافذة ما إلی عقول الناس. آنتونی هوپکینز hearts
*العقل المکوٌَن والعقل المکوِن. ندرة یازجي (مرکزالثقافي)
*دو سئوال است که یکی از آن دو فساد ایجاد می کند:

1-من چه باید بکنم تا از این عالم نصیب بیشتری ببرم؟

2-من چه می توانم به این عالم اضافه بکنم؟ قمشه اي
*مشهورترین انسان ها کسانی بوده اند که أصلا نمی دانستند که شهرت چیست. قمشه ای
*مثل یک وزغ برای یک مرداب ستایشگر آواز نخوان. "
*دو تا آدم از میله های زندان به بیرون نگاه کردند، یکی آسمان لاجوردین پرستاره را دید و دیگری گل و لای خیابان را. "
*همه وجدان ها قابل خریداند منتهی قیمتش فرق می کند. چرچیل
*انشتین Ideas come from God.
*سیلفت انتباهک الکثیرمن الأشیاء في هذا العالم لکن لن یأسر قلبک إلا القلیل منها. بورزوتوسي
*أنا رجل ذو مبادئ صلبة لا تلین، وأول هذه المبادئ أن أکون مرنا علی الدوام. ایفرست دیرکسن

*النجاح في کل المجالات تقریبا یعتمد إلی درجة کبیرة علی القدرة والدافع أکثرمن اعتماده علی الذکاء، وهذا یفسر وجود الکثیر من الشخصیات البارزة الغبیة. سولان دیلسون
*النصیحة هي الشئ الذي نطلبه عندما نکون نعلم الإجابة لکن نتمنی أن نکون علی خطأ. أیریکا جونغ

*حضورخداوند در من مانند حضور نور در رنگ است. خانم هلن کلر
*إذا لم تکن تعلم إلی أي میناء سوف تبحر فلن تواتیک أي ریح. سینیکا
*اعتقادات ماها ریشه در دل ها دارد و نه درعقل ها. یوسف حسینی
*لا یمکن المصالحة من دون المصارحة.

*یبدو وعاء کریستال بلالون ويتلون بالأحمر حین نسکب فیه سائلا بلون أحمر،هکذا تبدو الروح حین تلامسها الأحاسیس. فالأمور النفسیة في الروح إنما تنتمي في الحقیقة إلی المادة. فلسفة هندسیة

*فلا وجود إلا لمبدأ واحد وهو بکلیته برهمان وبوجود ذاتي متجزئ هو آتمان. أما علاقتهما أحدهما بالآخر فیمکن وضعها کعلاقة الفضاء اللانهائی مع فضاء الآنیة الخاصة. إنه الفضاء نفسه لکن مع تحدید. نظریة التوحید لسانکارا

*چون عاشق و معشوقی درمیان آمد مالک و مملوک برخاست. گلستان سعدی
*إن الساحر یتنبأ والعلم أیضا ،لکن تنبؤات العلم معللة.
*اقامک حیث مقامک ومقامك حیث اردت.
*فالمصور کما کتب برنیس أبوت تقول:...فمن خلال عینیه یصیر الآن ماضیا. لکنه إذ ینهب الموضوع یحافظ علیه. إذ یستولي علی الجزء المترصد من الواقع، یعلق حرکة الزمن، ویؤبد اللحظة. محسن أ.یمین

*إن الإباحیة المطلقة تحکم علی عالم المعرفة، علینا أن نمیز بین الإباحیة في المعرفة والاباحیة في السلوک.

*أنا اصادق الشیطان إذا کان یسعفني علی تحریر بلادي. ریاض صلح
*الثقافة رؤیة فلسفیة عامة نحو العالم.
*..فعندما تحاول التفاهم مع شخص ما، ففي بعض الأحیان تنجح في ایصال الرسالة وفي أحیان آخری تفشل في ذلک لیس بسبب ما قلته أوکیفیة قولک له أو بسبب منطق تفکیرک ولکن السبب في ذلک یکون ان قابلیة الشخص الآخر لاستقبال رسالتک مبنية في معظم الأحیان علی مدی تجاوبه مع اللغة غیراللفظیة. هنری کالرو
*«اعطاء شخص ما نظرة»عبارة تصف تعبیر وجه تنظر فیه العین مباشرة في عین الطرف الثاني للایحاء بالاهتمام مهما قصرت هذه النظرة. هنری کالرو
*أن للاسلام دورفرید في عالم الیوم. ونظن أیضا أنه ما من دور، ولا حتی النقدي یمکن أن یلعب دون تفاعلٍ متبادلٍ وشرکةٍ بین الأدوار المختلفة.

*إنٌه لأمرمصطنع أن تتجاهل العدسة.
*أعتقد أن حب الظهورهو تعبیرعن عدم الثقة بالذات ونحن بحاجةٍ کبیرة لاعتراف الآخرین بها. ففي إظهاره ذاته یبحث المرء عن تأکید قیمة وجوده في العالم ودوره فیه. یبدو لي مع مرورالسنین أن حب الظهورعندي قد تطوربقدر ما لم یبق الأنا متحورا حول ذاته لأنه بفعل النعمة والتوبة قد خرج من مرکزیتة باحثا عن حقیقته الخاصة في العلاقة مع الکائن الفائق والعلاقة ما بین الاشخاص والعلاقة الکونیة مشترکا في التقدمة الفریدة والقربان الأوحد عندئذٍ عوض أن یظهر نفسه یرغب الآن أن یظهرالعلاقة حتی یشترک الجمیع ویعجبوا ویفرحوا بها. إنه التجلي لا المجد الباطل، والإعجاب لا العجب.
*إذا ما وجدت أن شخصا ما یحاول الا ینظر إلیک بتاتا، فعلیک أن تعرف علی الأغلب، أنه یحاول إخفاء شئ ما عنک.هنری کالرو *لا یجب علینا شد مشاعر الآخرین لدرجة تجعلهم یودون إیذاءنا. هنري كالرو
* نمی توانم گفتگویی حقیقی راآغازکنم مگر زمانی که معتقد باشم طرف مقابلم دارای چیزی است که می توانم آن را از او بیاموزم...» روژه گارودی
* در گفتگو تبیین و مطرح کردن دیدگاه ها مهم است نه محکوم کردن طرف مقابل. حيدرغلامي
* بحث میان افرادی که در بسیاری از مسائل، اشتراک نظر دارند،هر چند ممکن است خوشایند باشد، اما مثمر ثمر بودنش نامحتمل است. در حالی که بحث میان چارچوب هایی که بسیار متفاوت اند می تواند به غایت مثمر ثمر باشد، گمان می کنم هرچه شرکت کنندگان در یک بحث بتوانند از یکدیگر بیشترنکته آموزی کنند، باید بگویم که آن بحث مثمرثمربوده است و معنای این سخن این است: هر چه پرسش های جالب ترو دشوارتری از آنان پرسیده شود، هرچه که آنان مجبورشوند به پاسخ های تازه تری بیاندیشند، هرچه که دیدگاهشان بیشتردستخوش تزلزل شود، وهرچه که بتوانند پس ازبحث، اموررا به شیوه ای متفاوت ببینند به طورخلاصه، هرچه که افق فکریشان گسترش پیدا کند. مثمرثمربودن به این معنا تقریبا همواره به شکافی که میان دیدگاه های شرکت کنندگان دربحث وجود دارد بستگی دارد.هرچه شکاف بیشترباشد بحث می تواند مثمرثمرترباشد.»
*لا تنظرإلی من قال أنظرإلی ما قال.
*حکم درمورد چیزی مستلزم شناخت آن می باشد. حيدرغلامي
*در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد؛ سوال
: نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟
*ما لحظه ها را می گذراندیم تا به خوشبختی برسیم افسوس خوشبختی همان لحظه ها بود که میگذراندیم.
* لن تنالوا البرحتی تنفقوا مما تحبون
*شجاعت دانستن داشته باش. کانت
*با مردم به گونه ای برخورد کن که دوست داری بدان گونه برخورد شوی.
* لا تلزم الناس بأن یعیشوا طبق تعریفک.
*ترک الحاقدین لیرموا أحجارهم حتی یخرج الحقدمن قلوبهم و یرتاحوا.
*هناک فرق بین ان تقول:"من لیس منا فهو ضدنا" وبین "من لیس منا فهوغیرنا".
*إن التفارق بین التوأم أدی إلی تقارب أکثربینهما لذلک إعطاءالحریة للغیریودی إلی حب أکثر.
* أنت تستطیع أن تقتل الرسول لکنك لا تستطیع أن تقتل الرسالة.
*گاهی کسی می خواهدبه توکمک کند ولی روهیکلت میریند. وفکرنکن هرکس که میخواهد توراازچاه دربیاردمی خواهدبه تو خدمت کند.داستان جوجه گاو روباه

* کیف تتاکد من شیء ما؟ لا شیء أکید هذا هو الشیء الأکید الذي أعرفه.
*في العالم 1727توفي نیوتن ودفن في دیرویست مینستر،وکتب علی شاهدة قبره العبارة التالیة:"هنا یرقدماکان فانيا من اسحاق نیوتن".
*انه لا یمکن للمرء اثبات شئ بتوکید لایخامره ریب. شیشرون
*رب امر یرتمض له شخص ولا یبالي به الآخر.
*کانت العجائب کبیرة وکثیرة، وکان الناس قلائل وجهلة. وکثرالناس وقل الجهل، وقلت العجائب وصارت تافهة. وها هوالتاریخ یسجل علی صفحات کتبه عددها وعظمتها ثم تناقصها و بساطها. جرج عوض
*هرگزنمی توانید درحالی که دستهایتان رادرجیب خودفروکرده اید،از نردبان موفقیت بالاروید.
*توجه کنید تمام دارایی های مادرامروز جزء آرزوها ورؤیاهای دیروز مامی باشند؛مانند داشتن خانه، ماشین ویا حتی بلندشدن قدمان که قبلا آرزوی مابوده است.
*موفقیت مجموعه ای است از تلاش های کوچک روزانه.
*امنیت آگاهی داشتن ازمحیط اطراف است، نه حبس کردن خوددرشرایط راحت.
*دانستن بدون خواستن، هرگزتوانستن نمی آورد. حسن پورآقاسی
*Leaders are readers
*بین اعمالی که برای دستیابی به هدف انجام می شود و کارهایی که برای دلخوشی وتسکین هیجانهای درونی انجام می گیردتفاوت بسیاروجوددارد. بایداوقات ونیروی خودرابه کارهایی اختصاص دهید که جزئی ازهدفهایتان باشد والا هر چندآن کارها مفیدباشند، شمارابه مقصد نمی رسانند.
*اثر یک تجربه یاشکست ازخودآن پدیده مهمتراست. پورآقاسی
*بایدجهان را آنگونه که هست دید نه آنگونه که دلخواه ماست.
*پیشرفت فکرازحقائق جزئی به حقائق کلی استقراء نامیده میشود.
*کانت دانشگاه رابرپایه ي عقل می نهد وعقل هم رشته ي خاص خودرادارد که فلسفه یامعرفت است ودانشکده ي آن دانشکده ي فرودست است. به نظرکانت درتعارض دانشکده ها سه دانشکده فرادست آنهایی هستند که مصداقی دارند واقتدارواعتبارخودراازمبنایی می گیرند که خارجی است. واختیاری بی چون وچرابرآنها دارد.الهیات برکتاب مقدس و کلیسا مبتنی است. حقوق برمجموعه ي قوانین مدنی وطب بردستورالعمل های حرفه پزشکی، امادانشکده فرودست مصداقی به این معنا ندارد.اعتبار واقتداردانشکده فرودست برخود مبتنی است.زیرا فلسفه به چیزی بیرون ازخود بستگی ندارد ومسولیت آن ازعقل وکاربست آن می آید. باتوجه به تابعیت سه دانشکده فرادست از اقتدارخارجی این دانشکده ها جانبدارجادووخرافه اند. به این معنی که قبول وپذیرش چشم بسته ي سنت را اشاعه می دهندومی کوشندکه باپذیراندن قدرت مستقربرمردم اعمال نظرکنند نه باترغیب آنان به کاربردعقل وقضاوت عقل، به کاربستن عقل رابه مردم نمی آموزند، بلکه به آنهاجوابهای جادویی می دهند. امافلسفه عقل را جانشین آداب دانی عملی این جادوگران می کندوراه میان بری نمی شناسد. فلسفه پرسش های بنیادین صرفا برمبنای عقل مطرح می کندوبه این ترتیب درکاردانشکده های فرادست به قصد نقدمبانی آنهادخالت می کند. حیات دانشگاه کانتی تعارضی است دائمی میان سنت مستقر و تجسس عقلی. این تعارض مآلا به عقلانیتی عام می انجامد. هررشته به کمک دانشکده فلسفه شالوده هایش رانقد می کندوبدین طریق ازعمل تجربی صرف به دانش نظری ازخود دست می یابد. بدین ترتیب دانشکده ي فرودست به دانشکده ي فرادست تبدیل میشود. فلسفه ملکه ي علوم می گردد ورشته ای می گرددکه کارش علوم ناب است و با این کاربه دانشگاه جان می بخشد وآن راازمدرسه ي علوم فنی به آکادمی تخصصی متمایزمی گرداند. زینب صالحی
*عقل باید جانشین باورشود.
*به لحاظ منطقی محال است که خدابه ما آزادی اراده برای انتخاب خوب وبد بدهدودرعین حال باعث شودکه ماخوب راانتخاب کنیم.به لحاظ منطقی برای خدامحال است خیرما را باداشتن چنین اراده آزادی محقق کند. ریچاردسویین برن
*عموما شرورراوقتی به طورمستقیم یاغیرمستقیم ازاعمال ضد اخلاقی انسان (جنگ، قتل عمد، تجاوزبه عنف،شکنجه، سرقت و سوء استفاده ي عاطفی) ناشی شده باشند «شروراخلاقی» ووقتی مستقیم یاغیرمستقیم ازاعمال ضد اخلاقی ناشی نشده باشند«شرورطبیعی»می نامند. تمایزمیان شراخلاقی وشرطبیعی همیشه واضح نیست ممکن است برخی شرور تا حدی ناشی ازفعالیت ضداخلاقی بشر، ولی تاحدی هم ناشی ازفرآیندهای طبیعی باشند. سوئین برن
*علم اقتصاددررویارویی باپدیدارهای اجتماعی وطبیعی حیات اقتصادی به اکتشاف دست میزندوعلل وروابط این پدیدارهاراجست وجومی کند،حال آنکه مکاتب اقتصادی یک حیات اقتصادی راترسیم می کنندوکیفیت یک حیات اقتصادی خوب راهمسازباتصورخودازعدالت بازتعریف می نماید.پس علم کشف می کندومکتب می سنجد،علم ازآنچه وجودداردوازعلل تکوین آن سخن می گویدولی مکتب ازآنچه بایدباشدوآنچه نبایدباشدسخن به میان می آورد.البته این به معنی عاری بودن قوانین علمی ازتاثیرات قالب های مکتبی نیست بلکه قانون بی گمان درفضای گفتمانی مکتبی که درآن نضج می یابدرنگ و بوی آن مکتب رابه خودخواهدگرفت،به دیگرسخن نمی توان قانون راازفضای ایدئولوژیک واتمسفرروانی واجتماعی شکل یافته درآن انتزاع کردوآن رامتصف به شمولیت نیزنمود.
*آثاربرخی از اندیشمندان آینه ي تمام نمای وجود آنهاست.به بیان بهترگاه نویسندگانی یافت می شوندکه نوشته هایشان را زیسته اندوبه معنایی فنی تر، پیوندی وجودی با آثار خوددارند...با مراجعه به کتابهای وی متوجه حضورش درآنهامی شوند، اگرچه این حضور،هیچ گاه نافی استقلال خواننده نبوده است.
*هنگامی که وارددنیای درون می شویم، نحوه ي بیان آن ازاپیستمه عقلانی متمایزاست.بنابراین ماخواه ناخواه انسان هایی اسکیزوفرنیک چندوجهی یابه بیانی بهتر،انسانهایی چند اپیستمه ای هستیم. دایوش شایگان
*من می دانم که عرفان،منطق،مدنیت وتجدد دردرونم چه جایگاهی دارند،همه موزائیک وارکنارهمدیگرقرارگرفته اند،بدون آنکه قاطی هم بشوند.اکتاویوپازدرمقایسه بین یک مکزیکی وآمریکایی درنحوه ي دیدن دنیامی گوید:«آنهاقصه های پریان وداستانهای پلیسی رادوست دارندوما(مکزیکی ها)اسطوره را. ماازسرخيال پردازی ونومیدی دروغ می گوییم،اماآنهادروغ نمی گویندوحقیقت اجتماعی راجایگزین حقیقت واقعی می کنند....آنهاخوش بین هستندومانهیلیست، هرچندکه نهیلیسم ما روشنفکرانه نیست وبیشترواکنش غریزی است وبنابراین نفی ما نفی ناشدنی است. مابدگمانیم وآمریکایی ها براحتی دیگران رامی پذیرند. ماغمگینیم واهل ریشخندیم وآنهاشادوبذله گو.آمریکایی هادرصدد فهم امورنوماخواهان تأمل وتعمق درآنهاو...»این مسئله نشان می دهدکه این فضاهای فرهنگی بسیارباهم متفاوتند،ولی درعین حال انسان بایدمدیریت این فضای مختلف رابرعهده گیردوبکوشدتامیان آنهاتداخل به وجودنیاید. درواقع سعی کندکه به قول موسیقی دانها،ترانه ي زندگی رادرمقامهای گوناگون بنوازد.بنابراین علاوه برتأمل وتعمق به مقداری هم تفکیک ذهنی نیازمندیم. "

*ذهن نیمی می بیندونیمی می سازد.
*ابهام بصری چیست؟مثال کلاسیک آن مکعب کانیزا است.دراین مکعب خطای دیدباعث می شودکه بجای مجموعه ای ازخطوط دوبعدی یک مکعب سه بعدی دیده شود.خطا به این دلیل ایجادمی شودکه دوراه برای دیدن مکعب وجوددارد.یابه نظرمی رسدکه مکعب ازصفحه بیرون آمده،ونزدیک ترین وجه آن درجلووسمت چپ تصویرقراردارد.حالت دیگراین است که نزدیکترین وجه آن دربالاوسمت راست تصویربه نظرمی رسد.درابتدافقط یک وضعیت دیده می شود.اماباخیره شدن طولانی ناگهان حالت دیگرنمایان می شود.این وضعیتها مدام عوض می شوند.... درمساله ي مکعب کانیزامی دانیم که وقتی مغزتصاویرمتفاوتی راادراک می کند.محرک یعنی عامل بیرونی ثابت باقی می ماند.مامکعب رادریک وضعیت یاوضعیت دیگری می بینیم،اماهیچ وقت هردوراهمزمان نمی بینیم.آیااین وضعیت شبیه مسائل کوانتومی است؟واقعا نه،بیشترشبیه یک دوربین دوچشمی است که هرکدام ازچشم هایش تصویرمتفاوتی رامی بیند.مثلا یکی خانه ودیگری دوچرخه.جالب است که مادوتصویرراباهم ترکیب نمی کنیم بلکه هرکدام ازتصاویررابطورمتناوب می بینیم.خانه،دوچرخه،خانه،دوچرخه...دلیلش این است که خوشه های متفاوتی ازنورون هابرای دیدن باهم رقابت می کنند،به جای این که باهم کارکنند.این تحقیقات تصوری ازمغزبعنوان «ماشین معنا»راتقویت می کنند.اگرمغزدرست همان چیزی رابازنمایی می کردکه درجهان خارج وجوددارد،مابایدمکعب کانیزارابه شکل یک سری خطوط روی صفحه میدیدیم.یادرموردمثال خانه ودوچرخه تصویری مرکب ازآن دومی دیدیم.درعوض مااطلاعات راگزینش می کنیم ویک تصویرازآن هامی سازیم. NEWSSCIENTISTNOV 2005
*مردم بایدسعی کنندازفاجعه جلوگیری کنندنه اینکه ازآن فرارکنند. ورنرهایزنبزک
*زیلارددرنوشته هاوحرف هایش گفته است که چطوراووفرمی اطلاعات مشابه راکاملا متفاوت تفسیرمی کردند:«ماهردومی خواستیم محافظه کارباشیم.فرمی فکرمی کردمحافظه کاری یعنی اینکه احتمال وقوع یک چیزرابه صورت تئوری پایین درنظربگیری ومن فکرمی کردم محافظه کاری یعنی فرض کنی چیزی اتفاق می افتدواحتیاطهای لازم رادرنظربگیری. لئوزیلارد
*هرکسی که بخواهدعلمی بیاموزدبایدروش شناسی آن علم رابیاموزدوبرآن مسلط شود. گادامر *ارائه ي روش برای فهم،درموردحقایق تکرارپذیرکاربرددارد. "
*هنرجداازبیان واقعیتها،بیان آنهابه شکل مطبوع وهنری است. جهانشاه برومند
*برشت می خواهدتماشاگران نمایش رابادیدی انتقادی ونه انفعالی تماشاکنندومایل است که به تماشاگران نقش فعال تری بدهد...منظوربرشت آن بودکه فاصله ای میان تماشاگران ووقایع صحنه ایجادکندتابتوانندوضعیت دراماتیک صحنه رابه صورتی انتقادی ارزیابی کنند...به نظربرشت تماشاگربایدوقتی که ازسالن تئاتربیرون میآیدتغییری یافته باشد...وی خواهان تئاتری است که برشیفتگی تماشاگرراه می بنددوجوهرآن درپرتواندیشه،درخشان می شود.به نظر برشت تماشاگرنبایدازدنیای خویش منفک شودتابه دنیای هنرپای بگذارد.نبایداسیربشود،برعکس بایدهنررادردنیای واقعی خویش واردکندوهمه حواسش بیدارباشد...فنون تئاتری برشت وسایلی است برای رسیدن به هدفی.این هدف هم جنبه ي هنرى دارد هم جنبه ي اجتماعی .به نظربرشت این هدف«تکامل بخشیدن توأم دوهنراست:هنربازیگربودن وهنرتماشاگربودن.
*خواسته های مردم کیستی آنهاراتعیین می کند.
*یک کار ایده آل درذهن انسان مانندیک دانه دردست یک کشاورزاست...همانطورکه یک کشاورزاززمانیکه دانه هایش رامی کاردتازمانی که محصولاتش رابرداشت می کنددست ازتلاش برنمی دارد. محمدصادق امینی
*اگراراده ای باشدراهی وجوددارد. امینی
*زندگی بدون تفریح وجشن همچون جاده ای است بدون قهوه خانه.
*رودبه سمتی جاریست،درمسیرخودیابه موانع سنگین وسخت می رسدیابه شیب وشارستانی تندوآسان،این روددرکدام حالت ازطبیعت ومسیرممکن خودخارج شده است؟شانس چیزی نیست که مارادرمسیرمان متوقف کندیااصل ماراتغییردهد،بنابراین چیزی نیست که ازآن بگریزیم یابدان تکیه کنیم،بلکه یک واقعیت است که درجریان زندگی ،مارابه واقعیات دیگرمتصل میکند،چه منفی وچه مثبت.دراین جریان آنچه ناگزیرتغییرمی کندیابایدتغییرکند،ذهنیت مااست که به آن تکیه کرده ایم ،آن رامی خواهیم،به آن وابسته شده ایم ،فقط آن رامی شناسیم وباآن احساس امنیت می کنیم،حال واقعیت تازه آن ذهنیت را،آن امنیت راازمامیگیرد.تنهاراه امنیت متصل شدن به واقعیت تازه است.تنهادرصورتی اوضاع راباخودناهماهنگ وبیگانه می یابیدکه خودشمامقاومت کنیدوباآن هماهنگ نشوید،به هرچه متصل شدیدباآن ترکیب شوید،بدون مقاومت،تابتوانیدبرآن تأثیرکنید. کسی فلج شده بود،بدشانسی آورده بود،باتضرع فراوان می نالیدکه پس ازاین چگونه زندگی کنیم،پاسخ رادرخودیافت که بایدمثل یک فلج زندگی کند،مثل یک فلج تمام زندگی خودراباورکند... بنابراین ازشانس یک واقعیت بسازیدنه یک ذهنیت.واقعیات رامی توان تحت تسلط یاتصرف خوددرآودولی ذهنیات،خودشان انسان رادرتسلط وتسخیرخوددرمیآورند.جای حلقه اتصال واقعیات رانمی توانیدتغییردهید،قوانین کلی وبسیارمحکمی حلقه هارامراقبت میکنند.فقط می توانیددرواقعیات قراربگیریدونقش خودراایفاکنید. مهشیدسلیمانی
*برای رسیدن به چیزی منتظرآمدن آن نمانید،به سمت آن بروید. امینی
*به موقع خشمگین شو.
*معلم یک ابزاراست یک رسانه است.
*موفقیت ازآن کسی است که باآنچه که ازآن می هراسدروبروشود.
*آنچه که بقا ورشد واحدهاراتضمین می کندحمایت ازناحیه ي مصرف کننده است.آنهم باارائه ي تقاضای خریدمکرر.دراینجامنظور،مصرف کننده مطلع وآموزش دیده ومصرف کننده دارای حق انتخاب است. کاسبی
*انسانهای بزرگ به اندیشه های بزرگ فکرمی کنند وانسانهای کوچک به انسانهای بزرگ.
*العقل یستسلم إلی قوة العجیبة مطیعاٌومؤمناٌ.والقدرات العقلیٌة تتلاشی قوتهابالبراهین الملموسة،ویهمل حامل العقل عقله،ویرتاح مدٌة،ثم یعودحامل العقل ویصحواإلی الملاحظات والتناقضات،فیجدأنه قداستعادقوٌته من خلال المقارنه والمنطق.وتقع الحیرة وتدورالمعرکة في جولة جدیدة.
*مذهب توآخرین کتابی است که خوانده ای.
*آن چیزی راکه دوست داری بدست آورواگرنه مجبوری آنچه رابدست آورده ای دوست بداری.
*دراین جامابامستبدی روبروهستیم که ازقدرت خودبرای سوءاستفاده ازدیگران استفاده می کند.فلاسفه ي یونان معتقدبودندکه چنین فردی برده ي خواستهای خوداست وازاین رونمی تواندآزادباشد.درنزدآنها،یک حاکم خوب کسی بودکه ازقدرت خودهمانگونه که بایداستفاده می کرد.یعنی می بایستی این قدرت راهمزمان برروی خودنیز اعمال کند.همین اعمال قدرت برخورداست که نظم دهنده ي اعمال قدرت بردیگران می شود.شایدبه همین دلیل باشدکه سقراط همیشه ازمردم کوچه وبازاراین سوال رامی کردکه «آیامراقب خودهستید؟»....بایدبنیان آزادی راازطریق تسلط برخودبناکرد. شرح دکترحمیدعضدانلودرباره ي نظریات کافکا
* تنهاذهن زیباست که قادربه درک عين زیباست.....«ولهم أعین لایبصرون بها». دكتر مهدي مطيع
*درسه یاچهارماه گذشته یکی ازمشکلات نشربه رسمیت شناخته نشدن برخی ازمجوزهای صادرشده دردوره ي قبلی مدیریت ارشاداست.این که وزیرمحترم تعداداین کتابهارا20عنوان بدانندیا100تفاوتی نمی کند.«درکشورچین تنها200نفربه بیماری سارس مبتلاشدندامابدلیل همین تعداداندک صفت گردشگری چین فلج شد. نگارمفید
*هایدگرنیزخواهان بازگشت به پارسایی پرسش بود. پارسایی ازآن جهت که پرسش درنهادخودعاری ازهرگونه پیش داوری است وندای حقیقت طلبی سرمی دهد.
*سقراط مسأله ي مرگ وزندگی راکنارمی زند وبه جای آن درست ونادرست رامی نشاند.اومی گویداشتباه تواین اینست که گمان می کنی آدمی وقتی که می خواهد دست به کاری زند باید دراین اندیشه باشدکه آن کاربه مرگ می انجامد یا به زندگی نه اینکه آن کاردرست است یانادرست.
* پارتوتأکیدمیکندکه رفتارغیرمنطقی الزاما رفتاری بی منطق نیست.
* صرفه جویی کم هزینه کردن نیست،بلکه درست هزینه کردن است.
*بایدنوشت ،تابهترنوشت،بایدسرودتابهترسرود.
*مشکلات هرگزازجایگاهی که درآن قراردارندقابل حل شدن نیستندبلکه برای حل آنهابایدازجایگاهی بالاتراقدام کرد...سطح آگاهی مادرست همان مکانی است که مابرفرازآن ایستاده ایم وازآنجابه موضوعات نگاه می کنیم.ازاینروست که باتغییرسطح آگاهی وهوشیاری فردی،نه تنهامسائل متفاوت می گردندبلکه همه چیزظاهری تازه به خودمیگیردوتغییرمی کند.
*دانسته هازمانی براستی آموخته می شوند ومؤثرندکه ما ازقبل برای پذیرش آنهاآمادگی کافی راکسب کرده باشیم.
*موضوع مهم دررابطه باانتقال دانش،انتقال مجموعه ای ازاطلاعات وداده هابه فردمقابل نیست بلکه موضوع اصلی تغییروارتقا سطح آگاهی اوست.
*انتقادیک سبک تفکراست.پس دارای قوانین ونظم فکری معینی است....درانتقاد؛نگاه صرفا به نقاط ضعف وچالشهانیست.بلکه نقاط قوت راجهت تشدیدوالگوسازی موردنظرقرارمی دهند،مثبت یامنفی هردوراارزیابی می کنند؛لكن در عيب جويي نقاط قوت يك رفتار يا عمل را ناديده گرفته،پنهان ميكنندوصرفا به بیان منفی هاوضعفهامی پردازند.
*آلبرت هوبارد انضباط راچنین تعریف کرد:«توانایی مجبورکردن خودبه انجام کاری که بایدانجام دهید،درزمانی که بایدانجام دهید،چه بخواهیدوچه نخواهید.
*هنررهبری دراین است که مردم آنچه راکه شمامی خواهیدانجام بدهند وفکرکنندایده ي خودشان است. آیزنهاور
* استفاده ازعکس وتصاویردرمقاله ها،علاوه برزیبایی بیشتربه درک موضوع نیزکمک شایانی میکند.

*برای کسب موفقیت همیشه تلاشتان راسوی تعدادکمی ازفعالیتهاکه بیشترین ارزش رادرزندگی شخصی وکاری شمادارندمتمرکزکنید.
*برای شروع هرکارجدیدی بایدیکی ازکارهای قبلی متوقف شود.
*ممکن است همه چیزخود را ازدست بدهید ولی باحفظ توانایی«کسب درآمد»می توانیدبالاترین استانداردهارادرزندگی داشته باشید.
*مهارتهای کلیدی موردنیازرابه خوبی یادبگیرید.
* روی کاغذفکرکنید.
*برای اتمام دادن کارهادرخودتان «احساس فوریت»ایجادکنید...اگرمی خواهیدکاری انجام شودآن رابه کسی که کارش زیاداست بسپارید.چون این افرادسریعترازمردم عادی کارمی کنند.
*اگرهمه ي تماسهای تلفنی راپشت سرهم انجام دهید،زمان کمتری برای هریک صرف می شود.
*طبق اصل پارکینسون«حجم کارمتناسب باافزایش مدت زمان انجام کارگسترش پیدامیکندتازمان راپرکند.»اگرزمان انجام کاری دوساعت باشدوشماتمام روزرابرای انجام این کاردراختیارداشته باشید،حجم کارگسترش می یابدتاتمام روزراپرکند.ولی عکس این قضیه هم درست است.«کاهش زمان انجام کارحجم کارنیزکاهش می یابد»بااستفاده ازاین اصل می توانیدبرای هرکاری یک موعدمقررمعین کنیدتامجبورشویدزودترآن راتمام کنید.
*شروع یک فعالیت،رها کردن آن قبل ازتمام شدن وشروع مجددوتکراراین کارمدت زمان انجام یک کاررابسیارافزایش می دهد.برعکس،شروع یک فعالیت وتمرکزبی وقفه روی انجام آن تاتمام شدن،مدت زمان انجام کاررابیش ازآنچه فکرمی کنیدکاهش می دهد.اگرخودتان رامقیدکنیدکه باتمام توان روی مهمترین فعالیت تمرکزوآن راتمام کنید.کیفیت،کمیت وارزش کارشمافوق العاده افزایش پیدامی کند.هنگامی که مشغول انجام مهم ترین وظیفه ي خودهستید،پرداختن به هرکاردیگری هدردادن وقت است.هراتفاقی هم که بیفتد،شماهمیشه مطمئنیدکه طی این مدت کارمهم تری وجودنداشته است.
*درحقیقت هیچ محدودیتی برای آنچه که می توانیددرزندگی به دست آوریدوجودندارد،به جزمحدودیتهایی که باطرزفکرتان برای خودایجادمی کنید.
*روزولت می گوید:«هرجاهستیدوباهرچه دارید،هرکاری ازدستتان برمی آیدانجام دهید».
*عادات خوب یابدشما 95 درصدعملکردشماراتعیین می کند.عادت عکس العملی طبیعی وخودبه خوداست.بایدعادات خوب رادرخودتان ایجادکنیدتابطورطبیعی موجب موفقیت وبهبودکیفیت زندگی تان شود.
*کسی که بدون فکرکردن حرف میزند،صیادی رامی ماند که بدون نشانه گرفتن تیرخالی می کند. منتسکیو
*تمام افتخارات درحوزه ي تمدن هنراسلامی به قیمت عدول و انحراف ازاحکام وتعالیم دین بود. مصطفی ملکیان
*استدلال کافمن این است که تفاوت دررفتارواعمال زنان ومردان براساس تفاوت های بیولوژیک بنیادی میان آنها به وجود نمی آید، بلکه «بسیاری ازاعمال اجتماعی که مکررا به عنوان پیامد طبیعی تفاوت های میان دو جنس ارائه وتلقی می شود، عملا ابزاری هستندکه آن تفاوت ها را محترم شمرده و تولید می کنند.» مهدی سلطانی
*فیلسوف، همانند هنرمند هنرهای تجسمی، اهل تعمق و همانند انسان دیندار، رحیم و همانند مرد علم،دربندکشف علت ها است.اومی کوشدتابه همه ي اصوات جهان رخصت دهددردرون وی طنین افکنندوسعی می کندتابه یاری مفاهیم،این صداهارابه جهان بیرون ازخودش عرضه کند. نیچه
*جرأت حقیقت جرأتی است که برگفتن واندیشیدن به آنها مقدم است. یعنی جرأت دیدن آنها است.

*گویندفرزانه کسی است که تندنرودوفرهیخته آنست که تمام بدگمانی لازم رانسبت به داده هاداشته باشد.
*چراوقوف به این که زندگی پوچ ومعنا باخته است، خطر خودکشی را در پی دارد؟ از آن رو که بنظرکامو، چنین پاسخ منفی ای به معنای زندگی، به«احساس پوچی»یا «به تعبیریک نویسنده ي این روزگار(سارتر)، تهوع و دل آشوب»دامن میزند.کامو نمونه های گوناگونی ازموارد بروزاین احساس رابرمی شمارد،آن هم دروضعیت هایی بسیارمتفاوت تانشان دهدکه سروکله ي چنین احساسی می توانددرهرلحظه ودرهرجایی پیداشود: درگوشه ي یک خیابان،یادرمیان درچرخان یک هتل بزرگ،یابه دنبال نگاه به حرکات صورت، لب ودست مردی که درون کیوسک تلفن عمومی درحال حرف زدن است. وگویی برای ماپانتومیمی بی معنا بازی می کندویاهنگامی که نگاهی بیگانه وغریبه وار به چهره ي خوددرآیینه می اندازیم: به تعبیردیگر،احساس پوچی می توانددر هرلحظه که درمواجهه بامسیر تکراری زندگی روزمره (خواب،بیدارشدن، صبحانه،ماشین اداره،ناهاروشام، خواب،بیدارشدن،صبحانه، ماشین و...)چرایی بی پاسخ ازخود می پرسیم، رخ دهد، خصلت مشترکی که درهمه ي این مواردوجوددارد، احساس بیگانگی، بیزاری ودلسردی است. زندگی که برای فرد اینگونه بی معناوغریب بنماید،اورا دچاراحساس دلسردی وبیزارمی سازد، به گونه ای که سعی می کند خودراازآن زندگی جداودورسازد. همسري که تاکنون باعشق اورادوست داشتم،اکنون برای من به یک بیگانه بدل شده است،چرا که دیگرهیچ ارزشی نزدمن ندارد ومن نسبت به اوبه همان اندازه بی تفاوت شده ام که مثلا نسبت به راننده ي خودروی کناریم درپشت چراغ قرمز. به نظرکامو، وقوف بی معنایی زندگی(یعنی درک وفهم واقعی این نکته که زندگی من(انسان مدرن غربی) فاقدهرگونه روایت کلان معنابخشی است)، اسباب بی تفاوتی و دلسرد گشتن آدمیان نسبت به زندگی رافراهم می آورد....دراین وضعیت، «ملالت مرگبار» ریشه می دواند،یک«نه»به زندگی،تمنا وحسرتی برای اینکه ازشر کل این پانتومیم بی معنا (اماطاقت فرسا)خلاص یابیم، «تمناواشتیاقی برای مرگ». پس یک واکنش دربرابرتجربه ي پوچی زندگی، رسیدن به این نتیجه است که خودکشی، فرجام منطقی این تجربه است. دراین حالت آدمی، تجربه ي تهوع ودل آشوب راهمچون بینش وبصیرت سرنوشت سازدرخصوص حقیقت وواقعیت غایی جهان وزندگی می شمارد، یعنی بصیرت به این واقعیت که زندگی درجهان پوچ وبه تعبیردیگرزندگی بدون روایت های کلان معنابخش دینی ویا فلسفی به هیچ وجه ارزش زندگی کردن راندارد. اندیشه های آلبرکامو بروایت آرائی
*مطابق نظرپوزیتیویستهای منطقی فلسفه نسبت به علم چیزی است که دستورزبان نسبت به زبان است،همان گونه که علم دستورقادرنیست زبان رابرای ماایجادکند.بلکه صرفا قواعدی رابرای مافراهم می آوردکه هرگونه تعبیرزبانی بایدازآن پیروی کند،برهمین قیاس،فلسفه قواعدی راطرح می کندکه به وسیله ي آن می توان تعیین کردکه آیایک مدعای خاص مربوط به علم درست است يا نادرست.
*دورکیم برای جلوگیری ازآنچه اخلاقیات طوطی وارمی نامید، براین نکته پافشاری می کردکه باورهاوکردارهای یک جامعه نبایدبدون انتقادیا بازاندیشی درونی شود.
*ازنظردورکیم آموزش یک وظیفه اخلاقی است. بسیاری بااین گفته ي دورکیم موافق نیستند.ازنظربرخی آموزش به اخلاقیات گره نخورده است.بلکه حقایقی رادرباره ي چگونگی جهان بیان می کندوفارغ ازارزش گذاری درباره ي آن است.ازنظرآنهابرخلاف آموزش که حاوی حقایقی همگانی برای مصرف همگانی است،اخلاقیات مسئله ای مربوط به قلوب افراداست ودرنتیجه شخصی است،بیشترین کاری که آموزش همگانی می تواندانجام دهد روشن کردن باورهای دانش آموزان به خودشان است.آنهامعتقدندآموزش همگانی بایددربرابرپرسش های اخلاقی دانش آموزان بی طرف بماند تاآن که خوددانش آموزبتواندروزی شیوه زندگی ای راکه اورابه لحاظ اخلاقی ارضاء می کند،بیابد. هواداران این دیدگاه معتقداند که والدین خوب،همچون معلمان خوب،بایدبه این اصل بی طرفی احترام بگذارند. دورکیم می گوید«یک فردکسی است که نشان خودرابرهرآنچه انجام می دهدمی زند،نشانه ای که مختص اواست،درطول زمان ثابت است وبه وسیله ي آن،اوخودراازدیگران متمایزمی کند.
*آنان معتقدندکه هیچکس زن به دنیانمی آیدبلکه «زن»می شودومقصودشان اینست که شرایط سلطه ي مردانه درجامعه موجب ضعیف شدن وتحقیروفرودستی زنان می شودوقابلیتهای آنهارانادیده می گیردیا ازبین می برد و ازآنان «زن»می سازد،اماچیزی به نام ماهیت وطبیعت ثابت زنانه وجودندارد.ماهیت بشری سیال وپسینی است نه پیشینی وازپیش معلوم شده.
*یجب علی المرءأن یکون لینا بعض الاحیان حتی لا یکسر.
*درطول تکامل یک گونه،ژنهای كار آمد,شانس بقا و انتقال به نسل هاي بعدي را پيدا مي كنند. در مقابل ژنهاي ناکارآمدکه نفعی درراستای سازگاری ندارندروبه زوال گذاشته وازخزانه ي ژنتیکی حذف می شوند.به نحوی مشابه ،برخی ازاعتقادات ورفتارها درحل مشکلات مربوط به سازگاری مؤثرترند؛ درنتیجه احتمال بیشتی دارد تاتبدیل به یک هنجارفرهنگی پایدارشوندوبه نسل های بعدی انتقال یابند.
*بایدبعضی ازآدم ها راآنگونه که هستندقبول کرد.هیچ کس وظیفه نداردمطابق میل مارفتارکندودرتعریفهای ماقراربگیرد. رامين كريمي
* اگرچه انسان هابه دلیل تفکر(به معنای عام آن)ازدیگرموجودات متمایزمی شوند. امااین امر،فی نفسه هیچ برتری به معنای حقیقی و وجودشناختی آن به انسان نمی بخشد، چراکه بااین بیان،اندیشیدن ذاتی انسان است ونیندیشیدن ذاتی موجودات دیگر. درواقع هردوگروه برطریق ذات خودعمل می کنندوازاین روبریکدیگرتفوقی ندارند. سیدمجیدکمالی
*تنهاباگذارازاخلاق میان انسانی به اخلاق محیط زیست وعبورازحقوق بشربه حقوق حیوانات وگیاهان است که می توانیم پایداری محیط زیست راانتظاربکشیم. کشاورز
*اشتراوس به «روش شناسی فهم متون سیاسی»اشاره می کند ومی گوید دورویکرد عمده درخوانش متون سیاسی عبارت انداز:اول رویکرد پیشرفت انگارانه کسانی چون کانت وهرمان کوهن، دراین نگاه یک دانشمند امروزمی تواند اندیشه های فیلسوف گذشته رابهترازاوبفهمد. نقص این نگاه دراین است که این رویکردتاریخی نیست ودربیشترمواردتفسیرفیلسوف دوم به تحریف اندیشه های نویسنده منجر می شود.رویکرددیگر،روش تاریخی گرایی وزمینه گرایانه نزد کسانی چون اسکینراست.دراین نگاه توجه به فهم رایج وعام مردم آن زمانه ازاندیشه های فیلسوف مطرح است،دراین نگاه هراندیشه ای تاریخ مصرف داردوهیچ اندیشه ای فرازمانی وفرامکانی نیست. شکل اصلی درمیان نقائص متعدد این نگاه آن است که درآن نمی توان به اندیشه های پنهانی متن پی برد. چرا که اگر فیلسوف مزبورپنهان نگارانه نوشت آن وقت چطوربه حقیقت افکارفیلسوف پی می بریم؟ محسن رضوانی
*نبایدآنقدردست به زانو بنشینید وفکرکنیدتاپاهای شما قدرت راه رفتن راازدست بدهندونبایدآنقدردرتفکرفرورویم که قدرت همه چیزازماسلب شود. واگرمنظورتحقیق صحت تفکرات ماباشدبایدبدانیم که اغلب فکرهای ناصحیح وغلط درعمل جبران واصلاح خواهدشد. مترلینگ

*کارهای خودرابه دوتاسه تامحصورکن وبرآن باش که برتعدادآنها اضافه نشود...حسابهای خودرامثلا سعی کن ازپنج وشش تجاوزنکندتابتوانی باانگشتان حساب کنی...خلاصه تنهاچیزی که توصیه وتکرارمی کنم این است:سادگی،سادگی،سادگی. ثوروویک
*الإنسان المتناهي واللامتناهي في آن.
*الإنسان النوع،اللامتناهي والکلي،بوصفه طبیعة داعیة ذاتهاومتجاوزة ذاتها باستمرار.
*باتای ممنوعیت حوزه«قدسی»راموردتوجه قرارمی دهدکه هرچندخودابزاری کنترلی به شمارمی رودولی درعین حال دعوتی است برای تخطی کردن ازمرزهای ممنوعه. به عبارت دیگرهرممنوعیتی، یک مرزاست تاافرادبرای فرارازآن، بیندیشند. درنتیجه باتای مفهومی به نام ((تخطی کردن)) رامطرح میکند.
*دنيا هـم بـه آدم های خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين.. .چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما مي سازند، افراد بدبين چتر نجات.
*وهناك نوع آخر ثالث من الكذب – كذب لغوي: فمن المستحيل على الكلمة، مهما كانت محيطة وعميقة، أن تفصح إفصاحًا كاملاً عن الشيء – كما هو اللون. وإذن، هناك ما أسميه "كذب المسافة": تظل هناك "مسافة" بينك وبين الشيء الذي تريد قوله ولم تستطع أن تلتقطه. بهذا المعنى، الفن صادق فقط على مستوى الإخلاص للمحاولة: أنت صادق بوصفك أخلصت وبذلت نفسك لهذه المحاولة... وقتی یک تابلو را نگاه میکنیم که موضوعش عدالت است وقتی درک زیبایی شناسانه از این تابلو داریم در واقع متعلق ادراک ما دیگر آن تابلوی موجود در جهان پدیداری نیست. بلکه متعلق ادراک ما آن ایده است. ما محو عدالت شدیم و دیگر از جهان پدیداری خارج شدیم و دیگر متعلق ادراک ما چیزی زمانمند و مکانمند نیست که تحت سلطه ی نظام علی و معلولی باشد. به همین دلیل است که وقتی ادراک معمولی از چیزی داریم محو نمیشوید و خود را در عالم پدیداری میبینید. اما وقتی ادراک زیبایی شناسانه داریم غرق و محو میشوید چون متعلق ادراک ایده است و از جهان پدیداری خارج شده است. واز طریق درک آن ایده وارد عالم نومن شدید وبه ادراک اراده ی فی نفسه نائل می شوید. شوپنهاور

*عبور از یک مرحله به مرحله ی دیگر اصلاً عقلانی نیست و بر اساس استدلال منطقی نیست بلکه این عبور یک جهش است.کیرکگور
*از نظر آگوست کنت، نظام فکری است که اثر میگذارد و نظام سیاسی،اقتصادی و اجتماعی را میسازد. بنابراین نوع نظام اقتصادی،سیاسی و اجتماعی تابع نظام فکری آن جامعه است.
*ما میپرسیم که چگونه آسمان ها میروند، نمی پرسیم آسمانها چرا میروند. گالیله
* self (نفس) مجموعه ای است از حالات ذهنی و نفسانی "نفس(خود)امکان مستمر حالات ذهنی است اما خودش هویت مستقل ندارد". مسئله ی هیوم
*آنچه به آن ماده می گوییم امکان مستمر احساس است. جان استوارت میل
*بهتر است انسانی ناکام باشیم تا خوکی کامروا. جان استوارت میل
*جان استوارت میل عرف را استبداد اکثریت می نامد چون اکثریت در جامعه می خواهند که اقلیت مثل آنها رفتار نمایند.
* ادیان، آرمان ها و رؤیاهای افراد و فرهنگ ها را به شیوه ای غیر مستقیم در بر دارند. اشکال متفاوت دین نگرش های متفاوت انسان ها را به خودشان و به طبیعت نشان می دهند. در چند گانه پرستی یا شرک صفت هایی انسانی را از انسان دیگر جدا می کند و به صورت توده ای ازخدایان انسان گونه در می آید که هر یک ویژگی های خود را دارد اما در یگانه پرستی یا توحید خدا آن چیزی است که انسان ها را یگانه می کند یعنی همان ذات بشری است که به سپهری برین فرا فکنده شده و صورت خدایی به خود گرفته است. بدین ترتیب انسان از طریق فرا فکنی ذات خویش خدا را خلق می کند و سپس به پرستش همین خدای مخلوق می پردازد. انسان گمان می کند مخلوق خداست اما در واقع خالق اوست. فویر باخ
* دین انسان را از استقلال، فضیلت و همبستگی با انسان های دیگر محروم می کند زیرا در تفکر دینی انسان ها فقط به خاطر خدا باید همدیگر را دوست داشته باشند؛ به عبارت دیگر من انسانی دیگر را دوست دارم چون خدا او را دوست دارد. در این صورت من دیگری را به نحو مستقیم دوست ندارم بلکه فقط چون خدا را دوست دارم او را هم دوست دارم. بنابر این عشق که عمیق ترین وصادقانه ترین احساس است در تفکر دینی به امری صرفا ظاهری و موهوم تبدیل می شود. این عشق فقط در ظاهر به انسان تعلق می گیرد اما در واقع فقط می تواند به خدا تعلق داشته باشد. انسان متدین از توانایی داشتن یک زندگی آزاد بر اساس حقیقت و فضیلت محروم است. او هم از خود بیگانه است و هم از دیگران..... همین که آدمی فهمید خدا نامی است برای ذات آرمانی او که به سپهر برین فرا افکنده شده است، بر از خود بیگانگی نهفته در دین چیره میشود و آنگاه راه برای عینیت بخشیدن به این ذات در کار وکوشش زندگی اجتماعی انسان گشوده می شود و انسان ایمان به خود و قدرت و آینده خود را باز می یابد. فویر باخ
*تبدیل دوستان خدا به دوستان انسان،مؤمنان به متفکران، شیفتگان عبادت به شیفتگان کار،طالبان آخرت به طالبان دنیا،که بوسیله ی فویر باخ انجام گرفت،به ابزاری برای شکل دادن به الهیات اگزیستانسیالیستی جدید شد... همه ی اشکال گذشته ی الهیات و اصول عقاید از جمله فلسفه ی دین هگل چیزی جز نوعی ((روان شناسی باطنی)) نیستند.
* نحن جميعًا مبرمَجون: نُبرمَج على أمَّة، على إيديولوجيا، على دين. روبرت ميللر

فیزیک

· فیزیک دانان اعلام کردند که توانسته اند نیم دوجین اتم برلیوم را در«حالت گربه قراردهند»...حالت گربه برای یک فیزیکدان وضعیتی است که شرایط متضاد به طور همزمان وجود دارند، مثل سیاه وسفید، بالا و پایین، زنده و مرده... هر کدام از این اتم ها به طور هم زمان دارای اسپین ساعت گرد و پاد ساعت گرد بودند...اندازه گیری خواص یک ذره به طورآنی می تواند خواص ذره دیگر را تغییردهد. این هم درست به اندازه چرخیدن ذره به طور هم زمان در دو جهت مخالف عجیب است...در دانشگاه کالیفرنیا در سانتاباربارا پژوهش گران در حال طراحی آزمایشی هستند که در آن، یک ذره قرار است به طور هم زمان در دو مکان باشد... یک ذره در یک مکان دیگر می تواند از آنچه شما در اینجا انجام می دهید متأثر شود...موضوعیت(Locality) یعنی این ایده که اشیائی که از نظر فیزیکی جدا هستند واقعا جدا هستند، غلط است... با این فرض، رئالیسم که بر طبق آن اشیا مستقل از مشاهده وجود دارند نابود می شود. Newyork times

*انرژی از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود و نمی تواند خلق یا نابود شود.هیچ چیزی در سیستم قانون طبیعت نمی تواند منشأ خود را تعریف کند. عرفانی کسرایی

*احتمال شکل گیری گونه های منظم در فرضیه تکامل با اصل افزایش آنتروپی همخوانی ندارد. عرفانی کسرایی

*در فرمول بندی قانون علی (causal law) اگر حال را دقیقا بدانیم آینده را نیز دقیقا می توانیم پیش گویی کنیم این استنتاج اشتباه نیست. بلکه صغری و کبری مسئله غلط است. به عنوان یک اصل ما نمی توانیم از حال با تمام جزئیات آن مطلع باشیم. به واقع اصل عدم قطعیت (uncertainty principle) به وضوح اشاره به این مسئله دارد که در فرآیند مشاهده پدیده ها اخلال ناخواسته ای دخیل خواهد شد که به هیچ روی قابل حذف نیست. عرفانی کسرایی

*اما در اواخر قرن بیستم ...اندازه گیری ها نشان داد که جهان... به سوی «انبساط تند شونده» می رود.. این حالت تنها زمانی پیش می آید که نیرویی بیشتر از جاذبه و در خلاف جهت آن در جهان وجود داشته باشد. اما منشأ این نیروی اسرارآمیز چیست؟ هنوز هیچکس نمی داند. برای همین به آن «انرژی تاریک»می گویند. انرژی تاریک یک چیزی حدود 75% محتویات عالم را تشکیل داده و ماده تاریک هم حدودا 20% عالم را و آن قسمت از ماده و انرژی را که بشر شناخته و در«مدل استاندارد ذرات بنیادی»آن را توضیح داده، همه اش 5% عالم است. ماهیت ماده تاریک و انرژی تاریک هنوز دو راز بزرگ فاش نشده فیزیک هستند. مهدی صارمی فر

من مقالات   فوق العاده

*هكذا تنحدر المجموعة الشمسية إلى حالة من الريبة وعدم التعيين، إننا لا نستبعد أن تقذف الأحوال الطنينية بالأرض خارج مدارها، وقد تكون الدفعة قوية إلى حد إرسال كوكبنا خارج حدود المجموعة الشمسية، علينا ألا نكتئب بسبب ذلك بل أن نعد الأرض لمثل هذه الرحلة الطويلة، أي أن تصبح الأرض بالنسبة لنا مركبة هائلة لا تكتفي بالطواف حول الشمس، بل تجوب أرجاء الكون..

*أو ليست الموسيقى رياضيات المشاعر والرياضيات بدورها موسيقى العقل.

*وقال أينشتاين: صانع العالم هو الإنسان الفرد العظيم. إن العلم ليس مجموعة من المصادرات الناجزة. إنه ليس مقولات ثابتة ذات تفسيرات متغيرة وهو ليس مضموناً ثابتاً يستطيع احتواء الصيغ المتبدلة. إن العلم هو الحقيقة المتكونة أبداً. وهو عملية تذهنية تتوقف على البنيوية الخاصة بالفكر المبدع. لنتصور أحفادنا المستقبلين الذين سيولدون ويعيشون في ظروف انعدام الجاذبية وربما في الفضاء الكوني حيث تسود الظلمة المطبقة ويخيم الصمت المطلق. كيف ستغدو بناهم وما هي التأملات التي ستترتب على تلك البنى.

*والفكر هو ما يأتي بكل ما هو غير مألوف معبراً عن التواصل الوجداني بين جمهور المبدعين. ذلكم هو الاشتراط الأساسي في الإبداع . من هنا كانت ابستمولوجية الخيال العلمي. إنه يسبق العلم في الدوائر المحيطة بالمبدعين، لكنه والعلم سواء عند المبدعين.

*. إن الخيال العلمي هو مفردات العلم عندما تنتشر في الاتجاه الأفقي وهو العلم باعتباره المحفز الأول لمخيلة المبدع. ضمن هذا الإطار وهذا الإطار فقط، لا نفرق بين العلم وبين الخيال العلمي.

*الخيال العلمي ليست مرسومة بشكل مسبق لدى المبدع. لا بل إنها ليست خطة من حيث المبدأ، إن العلم ليس مشروعاً هندسياً. هو لحظة انبثاق وتفجر كما الرسام يقدم لنا رائعة جديدة.

*لا علم بلا خيال علمي.

*تفيدنا الحكمة القديمة بضرورة الحفاظ على توازن بالغ الدقة بين الإيقان الساذج وبين الشك القاتل.

· فقد تمت البرهنة مؤخرا علی ان الکمال مستحیل التحقیق. يترجم ذلک في السیاق الفیزیائي، إلی استحالة في تحدید الحدث تحدیدا کاملا.

*علینا ألا نعتقد بإمکانیة التحقق التجربیي من الموضوعات. إن أحدث تجریب علی هذا الصعید هو التجریب العقلی، من نحو الإبحار ذهنیا بعکس التیار الزمني حتی الهنیهات الأولی بعید ولادة الکون، بغیة التحقق من بعض الموضوعات الفیزیائیة الحدیثة.

· فالاتساق الداخلي هو القید الوحید الذي یجب أخذه بعین الإعتبار عند بناء أي هیکل ریاضی.

·ربما، أن نقلع عن تصور التاریخ کسلسلة، وأن نعید قراءته وفق معاییر لا تاریخیة.

·الفیزیاء تنطلق من فرض منظار معین في رؤیة العالم.

·لقد أقر الفیزیائیون باسقاط التجربه کضرورة. فالحدیث یدور الیوم عما جری في طفولة الکون-تلک الطفولة التي نستطیع استبصارها لا رؤیتها.

·إن التطبع الحسي هو من أخطر الإرهاصات؛ فما هو إلا انحدار إلی قاع صخري یحجب الرکائز الأساسیة للحقیقة. یفضي ذلک التطبع إلی مسلسل مضن من انعکاسات الأنا علی ذاتها، تمتد وتتعاظم حتی تفتت عری الذات وتدفعها إلی تعلیق إشکالیة وجودها علی مشجب وهمي یدعی "الظروف الموضوعیة" التي هي مشجب الآخر. لقد اوغل دیکارت بعیدا في هذا النهج، وخلص إلی مصادرته الشهیرة. "أنا أفکر، إذن أنا موجود." لقد غرب عن بال دیکارت أن لفظة "أنا" لاتقبل المحمول؛انها حامل ومحمول. ولا نقصد هنا باللفظة مجرد نطقها، وانما نرغب بتأکید طبیعتها المیتافیزیائیة. لاتقوم الأنا علی موضوعیات؛ انها منبع الموضوعات ومصدرتخلیقها.

·یؤکد أئمة المیکانیکا الکوانتیة أن لاحدود لسلوک القسمیات، وأن القسیمات تضرب عرض الحائط بنوامیس الحیاة العیانیة. فبعضها یتصرف،مثلا، وکأنه یعرف تصرفات بعضها الآخرعن بعد. أما في أحوال أخری فتلجأ القسیمات إلی الامتثال لرغبة الراصد، مصورة له السبب وفق ما یهوی؛ لا بل انها قد تعمد إلی وضع النتیجة في لحظة زمنیة تسبق لحظة السبب.

·کل ما لم یکن موضوعاتیا یصنف بالضرورة في قائمة الإبداعات العقلیة الصرفة....إن الضمانة الخاصة بمنطقیة القوانین الفیزیائیة ترتکز علی هذه الحقیقة- حقیقة أن هذه القوانین منحوتات عقلیة بحتة.

·تفیدنا فرضیة من الفرضیات الخاصة بأنماط الذکاء المتقدم إن الکائنات الذکیة فعلا تنکفئ علی ذواتها باحثة عن خطاب باطن للعالم یمکّنها من الاجترار الصامت للمعارف دون أن یکون لها أي شأن بالأنماط الأخری للحیاة والذکاء، لقد ألف الکثیرون منا شخصا ارتقی في سلم المعرفة فترفع واعتزل وزهد بکل شیء الا بالبحث عما یرفعه الی سویات أعلی في ذلک السلم.

· لا نستطیع الرکون الی أحاسیسنا المباشرة، لو فعلنا ذلک، لخلصنا مثلا أن الشمس هي التي تدور حول الأرض.

· إن کانت هناک بدایة ونهایة لزمن، حق لنا أن نتسائل مرة أخری بالنسبة لأي زمن.

·إن کان الزمن من بقایا الانفجار الأعظم الذي أتی بالکون الی الوجود. فعلینا أن نهمله بسبب ما تقدم، إن ما یقودنا الی هذا الاستنتاج حقیقة رصدیة تتبدی بین الفینة والأخری لتؤکد أن الکون أصغر سنا من الکثیر من مکنوناته.

· أما الضوء في ذاته فهو موجود في کل الأزمنة والأمکنة، إن الجسم الضوئي أي الفوتون یتواجد في بدایة ونهایة الکون في آن معا، لایستشعر الفوتون معني الزمن أثناء تجواله في الکون.

·مشهد العالم لدی الدلفین لا حواف فیه فهو جملة من الانحناءآت. ولاندري بالضبط في لو استطاع الدلفین تطویر منظومة ریاضیة. أکان من الممکن أن تضم هذه المنظومة مثلثا أو مربعا؟

·إن الذات هي منبع الألوهة، أما الألوهة فهي غایة، ترسمها احلام الذات أمامها.

· والله هو ما ننشده ونحب أن نحققه.

·جبران: لاتحسبیني جاهلا قبل أن تفحصي ذاتي الخفیة، ولاتتوهمیني عبقریا قبل أن تجردیني من ذاتي المقتبسة.

· کانت کبریات النظریات العلمیة من صنع الحدس ولم تکن ناجمة عن الاستقراء أو الاستنتاج. یتجاوز الحدس الأنتروبي لأنه یهمل التفاصیل.

·لاتوجد أزمة الطاقة، لکن توجد أزمة ازدیاد سرطاني في الأنتروبي. لاتوجد أزمة اقتصادیة بل أزمة تصاعد في القیم الأخلاقیة. لاتوجد أزمة في العلم بل هناک أزمة خطیرة في تضخم التصنیع الاستهلاکي والعسکري. لاتوجد أزمة في المعرفة، بل هناک أزمة في التکرار وتناول الجزئیات وبروزظاهرة حمقی التخصص.

·أن المتنبي لم یقدم علی الزواج، فالزواج یستلزم المحبة، والمحبة تنطوي علی التنازل.

·إذا غامرت في شرف مروم فلاتقنع بما دون النجوم

فطعم الموت في أمرحقیر کطعم الموت في أمرعظیم المتبني

· تمیز بین "التأکید" وبین "التفسیر"؛ إذ أن هناک فجوة کبیرة، مثلا، بین تأکید ظهور الأشیاء منکسرة في السوائل وبین تفسیر انکسار الضوء. ینتهي التأکید عند الحدود الظاهرة؛ لکن التفسیر یقع وراء تلک الحدود، ویبرز کسلسلة من تفسیرات مرکبة منتمیة الی سویات متباینة.

·العلم المعرفي یلتقي في تخومه مع المعاناة الجمالیة؛ أما العلم الذرائعي Pragmatist فیدفع عالمنا نحو الأسوا: إنه یخلق المشکلات، ویقف عاجزا عن حلّها.

·التنافس مرفوض في عملیة المعرفة.

·یصعب علی الذات تقییم ذاتها أو الاحساس بکمالها. فالمعاودة المستمرة لاتقرر القیمة، بل ترتقي الی المعرفة. والقیمة، بما هي مصادرة حتمیة، تحتاج الی الذات الاخری.

·معارفنا هي نماذج بنیویة هیکلیة باطنة فینا، نعید تشکیلها في نموذج مستحدث نتصوره لحظة الحاجة کما نرید.

· إن الطابع البصري للنماذج المخیة انما یتأتی من حقیقة أن العین لیست جهاز حس، بل هي جزء من المخ استطال باتجاه الخارج.

·التفکیر الخلاق انما یتمخّض عن تداخل ومضات حدسیة تقع وراء حدود التأثیرات الاجتماعیة، کما تخرق قانون انبثاق التغیرات الکیفیة عن تراکم التغییرات الکمیة(مارکس).

·يمتلک التفسیر مدی واسعا. فحتی ما هو عدیم المعنی نخضعه لتفسیراتنا.

·یتوقف التفسیر علی النماذج؛ ولأن النماذج تختلف بتبیان الأفراد، فإن التفسیرات لاتتطابق إطلاقا.

·لاتخرج التحلیلات الذرائعیة عن نطاق الجدولة؛ وهي تصلح للبرمجة علی الکومبیوتر، ذلک أنهاتبدأ من المنطق، وفیه تنتهی.

· إن المنطق في أعماقة لامنطقي. فوق العادة

·بواسطة الذکاء تصبح المواجهة غیر المباشرة ممکنة، وعلی نطاق واسع في المکان والزمان. فوق العاده

· إن ظهور الذکاء یغني عن أدوات الحس والفعل الفعالة لا بل یلغي تطورها ویمنع بروزها، ذلک لأن باستطاعة الذکاء أن ینجز دون أجهزة فعل بیولوجیة، إذ یستبدلهما وبکل بساطة بالأداة. فوق العاده

*علاقة بجمهور واسع بحاجة ماسة إلى معلومات تافهة. فايز

* عندي شعور بأن أصغر إنسان في أبعد قرية مسؤول عن الإنسانية كلِّها…

هل هذا الشعور متوفر أكثر عند الرأسماليين، أم عند الاشتراكيين، أم عند المثقفين؟ سؤال يصعب الوصول إلى جواب له، لكن الجواب قطعاً يكمن في سوية النضج والتماسك الداخليين، بصرف النظر عن النظام الذي يعيش فيه المرء. فايز

*فأقول بأن التكنولوجيا المعلوماتية السائدة استهلاكية، 90 % منها غير ضروري. لكننا لم نعد في العالم كلِّه نستطيع أن نميِّز بين ما هو ضروري وما هو غير ضروري. أقول مثلاً بأن الهاتف ضرورة قصوى. لكن من يستخدم الهاتف للضرورة القصوى؟! الهواتف مشغولة في العالم بالأحاديث الفارغة التي لا معنى لها إطلاقاً. تولستوي دعته ابنته لمشاهدة الاختراع الجديد المسمى بالسينما. وبعد أن خرج من المشاهدة قال: "إذا كان هذا الاختراع العظيم سيُستخدَم هذا الاستخدام المبتذَل فمن الأفضل أن تستغني الإنسانية عنه!"

تكنولوجيا المعلومات والأقنية المعلوماتية والإنترنت... كلُّها ضرورات. ولكن، ماذا تنقل من مكان إلى آخر؟ فيلماً لا معنى له، أحاديث جوفاء، فارغة، أقنية للمباريات... أقنية للرقص... مواقع للجنس... مواقع لأي شيء... تصور كائناً كونياً متقدماً يلتقط الموجات التلفزيونية الأرضية... بماذا سيحكم علينا؟!! فايز

* من هنا كان النشيد الكوني الجبراني:

أنت ظلام يُرينا أنوار السماء [يقصد جبران عملية الخلق التي يقوم بها الذهن]، والنهار نور يغمرنا بظلمة الأرض. أنت أمل يفتح بصائرنا أمام هيبة اللانهاية، والنهار غرور يوقفنا كالعميان في عالم المقاييس والكمية. فايز

·لو كان الوجود مُبرمَجًا برمجة مسبقة لاستنفدتْه الكشوفُ العقلية ولاستحالتِ الدهشة: ذلك أن المكتشِف يستطيع أن يتنبأ، بعد عدد منتهٍ من الخطوات، بما ستكون عليه الخطوة التالية. إن الوجود غير المُبرمَج هو وحده الكفيل بإحداث الدهشة: ففي مثل هذا الوجود يعجز أيُّ كائن عن تصور الطور التالي. فايز

·عندما ينتقل إلكترون من مدار إلى آخر حول نواة الذرة، أو وفق المصطلح الكوانتي، من سوية طاقة إلى سوية طاقة أخرى، فإنه يختفي كلِّية من الوجود عند السوية الأولى، ليعود فيظهر في السوية الثانية. فايز

· إن العالم هيولي، وإن ارتطام العالم بالوعي يخلق العالم، فايز

*قد تبدو هندسات إقليدس ولوباتشفسكي وريمان متناقضة فيما بينها. إن هذا الأمر غير صحيح على الإطلاق فما يهم في أية منظومة رياضية هو الاتساق الداخلي بين موضوعات تلك المنظومة. فايز

*لقد أتى العلم على قاعدة موضوعة تفيد أن سبر الباطن يتطلب الإحاطة بالحركة الظاهرة. برز العلم كنهج مستقل بسبب هذه الموضوعة حصراً، بينما ذهبت المناهج السابقة إلى القول بإمكانية الهبوط إلى الباطن مباشرة، دونما حاجة إلى التعامل مع الظاهر. فايز

* لا حدود للحدود! فايز

*والسببية هي نسيج التعددية الفعلية: تستند معقوليةُ هذه التعددية إلى مفهوم السببية؛ فايز

* وأن مقاومة جسم معين لتغيير وضعه تتأتَّى عن كبح الأجسام الأخرى له (تشمل كلمة "الأخرى" كلَّ الموجودات الكونية باستثناء الجسم المعني). فايز

*فالمادة في الفيزياء الحديثة هي خواء مادي، مجرد فضاء مركَّز. فايز

تأملات اینترنتی                 مسعود خیام  

*هراندازه گیری پدیده مورد اندازه گیری را تغییرمی دهد. ص21

*نزدیکی هر دو جرم روی طول هر دو آنها تأثیر می گذارد. ص22

*بررسی مسأله حقیقت بدون بررسی ابزاری که برای حل این مسأله به کار گرفته می شود معنی ندارد.

*وقتی عشق می ورزیم یا اعتقاد داریم نیزعملی الکتروشیمیایی انجام می دهیم. ص27

*برای بررسی نظرات مختلف باید ناظران مختلف ونظرگاه های آنان را مورد بررسی قرار دارد. ص39

*هنگامی که یک سگ و گربه روبروی هم قرار می گیرند، به شرطی که دست آموز نبوده قبراق و دشمن باشند، هر دو حالت آمادگی کامل به خود گرفته بی حرکت می مانند. طبیعت به هر دو یاد داده که شروع کننده بازنده است. ص45

*در فیزیک حرارت، آنتروپی به صورت رابطه ای بین «حرارت» و «درجه حرارت» سیستم بیان می گردد که می توان آن را رابطه بین «بود» و «نمود» سیستم نامید. ص197

*عملا هر تصویر خوب هزار برابر نوشته های هم سطح خویش اطلاعات منتقل می کند و به این جهت اطلاعات بشری روز به روز بیشتر به سوی اطلاعات تصویری سوق پیدا می کند. ص215

* بررسی های نسبیتی نشان داده زمان مستقل از فضا، جرم، انرژی و حرکت وجود ندارد.

*در واقع ما با اندازه گیری های زمان بیشتر آشنا هستیم تا با مفهوم خود زمان. ص285

*اندازه گیری ها و چگونگی ها در میدان فیزیک قرار می گیرند. «شناخت» و «چیستی» در میدان متا فیزیک.

*آهنگ زمان در مجاورت مهر و آرامش با آهنگ زمان در مجاورت نفرت و آشفتگی یکسان نیست و ما همه تجربیات شخصی خود را در این زمینه داریم. ص298

*در بالای آبشار که آب دارای استعداد انجام کار یا «ریزش» است آنتروپی سیستم مینیمم است، درجات نظم بالا است، به نظر می رسد آب هدفمند است، می خواهد جاری شود، سرازیر شود و بریزد. در پایین آبشار که آب دارای این استعداد نیست آنتروپی ماکزیمم است، انرژی ها از بین رفته، بی نظمی پخش شدن یا ولو بودن همه جا به چشم می خورد. اکنون به نظر می رسد هدفی در کار نیست. هرچه پیش آید خوش آمده. در حرکت از نظم به سوی بی نظمی، که حرکت کل جهان است، می توان سر راه آبشار یک توربین مولد برق قرار داد و از آب کره گرفت. وقتی از دور آبشار زیبا را می دیدیم ساده و منظم بود اما وقتی آن جوان برای آب تنی زیر آبشار رفت دیدی چه حرکات نا منظمی داشت؟ هم سنگ ریزه ها به سرش می خورد هم گرفتاری دیگر پیدا کرد(آب تنی در ملا عام؟) آبشار برای ناظری که خارج از سیستم باشد منظم و برای ناظری که داخل سیستم باشد نامنظم است... جهان ما برای خود ما به عنوان ناظری که داخل سیستم هستیم نا منظم است... جهان فقط برای خدا-ناظر بیرون از جهان- منظم است ولاغیر. ص299

*در مجاورت حوادث، زمان رفتار غیر خطی از خود نشان می دهد و طول گام های پیر زمانه (ثانیه ها؟) مساوی نیست. ص302

*بیوریتم وسایکوریتم ماباهم تفاوت می کند...آیازمان برای ماوبرای آنکس که باچشم ودست بسته آماج بارش سرب مذاب درخون تپید وبرای آن دیگری که بلافاصله پس ازانجام«وظیفه مقدس»به مرخصی ومیهمانی رفت یکسان گذشت؟هیچ وسیله اندازه گیری جزبیو-سایکوریتم نمی تواندجواب این سوال رابدهد.آخرمگرنه،این گلوله برای طی فاصله پوست تاقلب«بابوجی»قرنهاتعلل کرد. ص304

*به قول چخوف «هنر رقصی بی کران در اتاقی کوچک است». ص304

*خط کش صاف و مستقیم مورد بحث، به خوبی ممکن است از نظرگاه ناظری که با دو ثلث سرعت نور به دور خود می چرخد یک نیمه بیضی به طول چهل سانتی متر باشد. چه کسی درست می گوید؟ مسلما هر دو، هر کدام با اندازه گیری خود صحیح می گویند. بنابراین مسأله ای بنام واقعیت مطلق نیز وجود ندارد. آنچه وجود دارد واقعیت های قراردادی است.

*بخش عقب افتاده جهان با مقیاس یک صدم از بخش پیشرفته جدا شده است و گذر از پرتگاه خطرناک اطلاعاتی به تدریج غیر ممکن می شود. ص317

*امروزه شاید تمامی زیست را بتوان به مثابه یک موجود زنده در نظر گرفت. یک بدن پرسلولی، درست مانند خود انسان با میلیاردها سلول زنده. موجود درنده ای که بر زیست کره نااستوار می زید و باید بسیار مراقب بقای خود باشد. پر سلولی عظیم الشأن عظیم الجثه ای که به هیچ سلولی اجازه نخواهد داد آن گونه رفتار کند که کل بدن بیمارشده یا بخشی از آن دردناک شود.ص322

*در این قرن، تکامل دانش اندازه گیری تأثيرات معجزه آسا بر اندیشگی انسان داشت به طوری که می توان گفت کاخ اندیشگی نوین بر پایه اندازه گیری ها استوار است. ص327

*تمامی جنگ ها و فتنه ها از«یقین» برمی خیزد. ص333

*دیروز با شادی به زمین نزدیک تر شدیم و شروع به آشنایی با تمدن آن کردیم. بازگشایی (decode) امواج رادیویی سیاره نشان داد که اینان نیز مانند سایر سیارات ابتدایی، دارای زیستی با زبان های مختلف اند. در همان شمارش اولیه مشخص شد تعداد زبان های متداول حتی از 1000 نیز بیشتر است. در نتیجه باید در انتظار برخورد با موجودی بسیار ابتدایی باشیم. موجودی که به تازگی در جهان شعور متولد شده است. ص338