جدال دوگانه تاریخی

مباحثه" بیرونی – ابن سینا" و مباحثه" انیشتین – بوهر"

نوشته: فایز فوق العاده

مترجم:جمال الدین شاعری

در این پژوهش کوشش نمی‌کنم تا دستاوردهای اندیشمندان معاصر را فقط به‌ منزله استنتاج‌هایی اقتباسی از اندیشه گذشتگان قلمداد کنم و نیز پیرو کسانی نیستم که تصور می‌کنند گذشتگان چیزی برای آیندگان باقی نگذاشته ویا اینکه آیندگان بادستاوردهای شگفت انگیز خود گذشتگان را کنار زده‌اند، زیرا که جستجوی صادقانه حقیقت ویژگی اصلی انسان حقیقت جو می‌باشند.

دغدغه هستی ستون اساسی پژوهش بنده می‌باشد. دغدغه هستی با آمدن ذات به عالم تولد یافته و تعریف و ساختار خود را به یاری ذات بیان می‌کند. حیات در طول تاریخ متمادی با نخبه ها‌یی آشنا شد که افرادش در زمان و مکان پراکنده شدند و دغدغه مذکور بزرگترین نگرانی و شاید هم تنها نگرانی هر کدامشان بوده است و اندیشمندان چهارگانه موضوع این پژوهش شخصیت های محوری نخبه مذکور را تشکیل می‌دهند.

ارزیابی هرگونه بافت معرفتی معین باید متکی به اصل حقیقت جویی باشد. این اصل ایجاب می‌کند تا تمام شاخصه‌های بافت نمایان کرده شود، چرا که چشم پوشی یا تمرکز بر مؤلفه‌ای واحد، هر دو اصل حقیقت جویی در پژوهش را خدشه دار می‌سازند. اتفاق نظر اندیشمندان چهارگانه بر روش الگوسازی که ویژگی متمایزکننده جنس انسان است، تصادفی بوده و این روش به آنان این امکان را داد تا الگوهای خود را علی رغم پارادوکس‌های عمیقی که آن الگوها را از هم متمایز می‌کنند، تا حد کمال ارتقاء دهند.

درابتدا به مفهوم الگو پرداخته و تفاوت بین الگوی ظاهر و الگوی باطن را بیان می کنیم. هیچ یک از ما نمی‌تواند چیزی جز ذات خود باشد، ما نمی‌توانیم چیز دیگری باشیم. هنگامی که از الکترون، دوست و یا آسمان سخن می گوییم درباره موجودات خارجی سخن نمی‌گوییم بلکه درحقیقت درباره الگوهای فیزیکی –روانی آن موجودات درذهن خود سخن می گوییم وحتی هنگامی که با کس دیگری گفتگو می‌کنیم درحقیقت با الگوی وی درذهن خود سخن می گوییم.

کل آنچه که از وجود در درونم درک و احساس می‌کنم و یا آنچه را که از وجود وهستی معین به شکل خاص احساس می‌نمایم، تمام آن کل را الگوی باطن می‌نامم. کسب دانش ازطریق الگوسازی تا وقتی که جدایی بین ابزار معرفت و موضوع آن وجود دارد، همواره دانشی ناقص است. بنابراین ناگزیریم به الگوی باطن جلوه خارجی دهیم، واین برون دهی وجلوه، صورت الگوی ظاهر را به خود می‌گیرد؛ به عبارتی دیگر الگوی ظاهرهمان تابش (انعکاس) الگوی باطن است.

الگوی ظاهر شبیه توده‌ای هیولایی است که دارای مرزهای مشخصی است. با اینکه الگوی باطن نیز توده ای هیولایی بوده و متصف به جامعیت وپویایی می‌باشد؛ الگوی ظاهر در ساختارهایی خلاصه می گردد که با زبان رایج بیان می‌گردد. من هنگامی که تمام جزئیات الگوی باطن خود را احساس می‌کنم وعمومیت و فروزانی و زنده بودن آن را درک می کنم، گزیری از پناه بردن به یک زبان یا بیشتر جهت بیان الگوهای باطنم نمی‌بینم. درنتیجه، الگوهای ظاهر به دست آمده شفاف ومحکم بوده ولی درترجمه الگوهای باطن امانت دار نیستند وما دامی که ابزار معرفت با موضوع خود متحد نشود، ترجمه‌ی خارجی و مطلق نمونه‌های باطن بسیار مشکل می‌نماید.

اختراع ریاضیات مهمترین عامل در پیشرفت فرآیند معرفت از طریق الگو پردازی بود. ریاضیات توانست تقابل بین یک یا مجموعه‌ ای از نقاط توده هیولایی الگوی باطن را با یک یا چند مؤلفه الگوی ظاهر برقرار سازد. سخن ما درباره معرفت از طریق الگو پردازی در چارچوب کاربرد خود ریاضیات تاکید می‌شود. الگوی ظاهر ریاضیاتی چون مجموعه‌ ای سرد و بی روح از رمزها به نظرمی رسد. ولی آموختن قواعد تعامل با این رمزها عمل متقابل با الگوی باطن را بسیارآسان می‌کند و با توجه به آنچه ذکر کردیم این عمل متقابل فقط یک تماس (ارتباط) است.

از الگوی ریاضی ظاهر، هنگامی که آن را به باطن و درون خود می‌برم، معانی و ویژگی‌ هایی استخراج می شود که به نظر هنگامی که آن الگو دور از من «آنجا» بود، فاقد آن معانی است. آن معانی و ویژگی‌ها با احساسات من خود را نشان می‌دهد. به عنوان مثال؛ در نخستین برخورد با الگو، ترس و نگرانی مرا فرا می‌گیرد و به هنگام آگاهی از معانی علامت‌ هایش شاد ومسرور می‌شوم. هنگامی که الگوی ریاضی به کمال نزدیک می‌شود من نیز هر چه بیشتر احساس نزدیکی به کمال می‌کنم، در اینجا بر تفاوت بین الگوی ظاهر و الگوی باطن تاکید دارم. جهان همان جهان درون من است و از مجموعه‌ای از الگوهای باطن تشکیل می شود که بر روی الگویی ذاتی بنا شده اند که آن را طی احساسم به احساس خود در می‌یابم. اما الگوهای ظاهر فقط نشانه‌ ها وعلامت هایی هستند که با کنش های متقابل با الگوهای باطنی باعث تکمیل این الگوهای باطنی می شوند. باید زبان‌ها اختراع می‌شد تا این الگوهای ظاهری برپا شود وزبان ها بسیاراند، ازجمله زبانهای روزمره، ریاضیات وموسیقی.

نظریه بنده درباره معرفت از طریق الگوپردازی با این گفته انشتین تأیید می‌شود: «نظریه علمی، اختراعی است آزاد که مخیله انسان آن را ابداع می‌کند.» در اینجا جبر با عزلت وفردانیت الگوی باطن شناخته می‌شود.

***

با آوردن این مقدمه طولانی خواستم زیرساختی محکم برای این پژوهش بنا کنم بنابراین بجای اینکه پژوهش خود را با لباس تاریخ تطبیقی ملبس کنم، مقوله معرفت از طریق الگو پردازی را به کار می برم، با این هدف که بررسی عمیقی از اندیشه هر یک از دانشمندان چهارگانه بزرگ بر وفق آنچه در اثناء چالش با همتای خود داشته اند انجام دهم. از نقطه‌ نظر تاریخی ذکر این نکته ضروری است که مباحثه بیرونی- ابن سینا از طریق تبادل نامه‌هایی که ابوسعید احمد بن علی معصومی نیز درآن شرکت داشت به وقوع پیوست. این نامه‌ها 10 سؤال در رابطه با کتاب ارسطو، آسمان و جهان بوده و همچنین 8 سؤال دیگر که بیرونی طرح کرد و ابن سینا به تک تک آنها پاسخ گفت که این پاسخ‌ها نیز اعتراض بیرونی را در پی داشت. این اعتراض به 8 پاسخ از 10 پاسخ اول و 7 پاسخ از 8 پاسخ دوم بود.

اما مباحثه انشتین- بوهر طی 3 مرحله صورت گرفت: مرحله اول به همایش بین المللی فیزیکدانان مربوط می‌شود که در کومو در سال 1935 برگزار شد و همچنین همایش سلفای که درسال 1930 منعقد گردید. مرحله دوم به سال 1935 برمی گردد، هنگامی که انشتین مقاله خود با عنوان: «آیا توصیف کوانتمی حقیقت فیزیکی، کامل است؟» سپس انشتین و بوهر دوباره در مرحله سوم پس از پایان جنگ جهانی دوم درسال 1949 به مباحثه پرداختند. در مرحله اول و دوم مباحثه، ماکس بورن و فون نویمان هر دو شرکت کرده بودند، ولی مرحله سوم تعداد بیشتری از فیزیکدانان را به خود جلب کرد، ازجمله بوهم، فوک و دیگران. جالب اینجا است که همه شرکت کنندگان درمجادله، با ابن سینا و بوهر همداستان شدند، اما بیرونی و انشتین هر یک تنها در مقابل دیگران ایستادند. به هرحال شایان ذکر است که موضوعات متضاد در دو مباحثه همیشه و هنوز مورد بحث وتامل بوده وشاید تا ابد اینگونه باقی بمانند و در صورتی که به نسبیت باور داشته باشیم تا «أبد محدب» این بحث برقرار خواهد بود.

***

درابتدا به الگوی نسبیت عام انشتین می‌پردازیم: فضا و زمان به سبب ماده خمیدگی پیدا می‌کند و ماده به نوبه خود مسیرهای منحنی را در فضا و زمان درپیش می‌گیرد. به‌عنوان مثال خورشید تونل بیضی بزرگی را درفضا و زمان اطراف خود حفر می‌کند و زمین در دام آن افتاده و بدون اینکه راه فراری داشته باشد در آن مسیر حرکت می‌کند. انشتین الگوهایی ریاضی را برای توضیحات فوق ارائه می‌دهد و اولین چیزی که در الگوی انشتین جلب توجه می‌کند ویژگی علی سببی قاطع در حرکت اجسام ریز مادی است که به حد جبر می‌رسد. بیرونی هم اظهار کرده بود که حرکت دایره‌ای فلک ممکن است اجباری باشد یا ارادی، ولی حرکت طبیعی اجسام ذاتاً مستقیم است. اصطلاح «طبیعی» هم در نظر انشتین، خالی بودن مساحتی معین ازماده می‌باشد؛ دراین هنگام است که ماده ریز مفرد، ازحرکت مستقیمی که هیچ کژی بدان راه ندارد بهره خواهد برد، ولی وجود توده‌های دیگر، حرکت را از خط مستقیم خارج خواهد می کند. به هر حال هردو بیرونی و انشتین حالت حرکت مستقیم را بعید می‌دانند زیرا که انشتین تاکید دارد مکان بدون ماده نیست و ماده نیز بدون مکان نمی‌باشد.

به عنوان مثال، بیرونی معتقد است که مکان از متمکن (مکان گزین) خالی نیست و هیچ چیزی نیست مگر اینکه محسوس باشد. انشتین و بیرونی در صدد اند جهانی را به گونه‌ای تعریف کنند که اجزای آن به شکل آشکار و واضح از یکدیگر متمایزاند. این اجزاء وپاره ها اشاره‌ها و پیام‌هایی را رد وبدل می نمایند که وجودشان را ثابت می‌کند؛ آن هم براساس بالاترین سرعت جهانی مجاز یعنی سرعت نور. انشتین ایده اثیر را رد کرد و فضایی شبیه به خلاء را تصور نمود؛ خلائی که ماده آن را بوجود آورده و درآن شناور است. این همان اتصال زمانی –مکانی است که نسبیت ازآن سخن گفته است. بیرونی هم اشاره کرده بود که سرعت نور بالاترین سرعت ممکن است و به نقل از کسی دیگر می‌گوید که «حرکت شعاع نور در زمان سریعی رخ می‌دهد و چیزی سریعترازآن وجود ندارد تا سرعت با آن سنجیده شود». بیرونی وجود اثیر را انکار کرده و بر وجود خلاء تأکید کرده و می‌گوید: «اگر قرار بر این باشد که در داخل و خارج جهان خلأی وجود ندارد پس چرا بطری شیشه به هنگام خالی شدن و واژگون شدن در آب، آب وارد آن شده وتا آخرین قسمت آن بالا می رود؟». شایان ذکر است که دیکارت، بنیانگذار فلسفه معاصر می‌پنداشت که نور سرعتی ندارد.

انشتین و بیرونی تلاش می‌ کنند تا با پشت سر گذاشتن الگوی باطن الگوی ظاهر را مطابق با آن قلمداد کنند، با وجود اینکه موضع قبلی هر دوآنها حاکی از اولویت الگوی باطن و امکان خلق کردن مستقل آن بوده است. شاید هر دوی آنها ارتباطی سببی بین الگوی باطن و ظاهر تصورکرده اند که به سر حد کمال می‌رسد، آن هم جهت اجابت اعتقادشان مبنی بر کمال ارتباطات فیزیکی موجود بین اجزای جهان. ما نمی‌دانیم، شاید سرعت نور همان عنصر فعال در ایجاد آن ارتباط باشد که الگوی باطن به‌ واسطه آن به خارج منتقل شده والگوی ظاهر به نسخه‌ای مطابق با الگوی باطن تبدیل گردد. اگر این دو اندیشمند به این مذهب روی می‌آوردند دچار تناقض می‌شدند، چون که این تصور الگوی باطن را اصل قرار می‌دهد و با توجه به اینکه هر دو آنها به این مذهب روی آورده‌اند عملاً تناقضی اینجا بوجود آمده است، هرچند که علنا اعلام نشده است.

ارسطو معتقد بود که حرکت دایره وار فلک طبیعی است و ابن سینا نیز برمفهوم موضع طبیعی تکیه کرده و به این نتیجه رسید که چون فلک جسم است پس دارای موضعی طبیعی است. ابن سینا طی گفتگویی طولانی انکار کرد که موضع طبیعی جسم بالا یا پایین آن باشد و استنباط نمود که موضع طبیعی جسم همان جایی است که جسم در آن ساکن است. ابن سینا در قسمتی از گفته‌هایش اعتقاد به اجباری بودن حرکت دایره‌ای بیرونی را نقد می‌کند البته برهانی برای نقدش ارائه نکرده و این امر را واضح وآشکار بیان نکرده است.

***

بوهراز بنیانگذاران پیشتاز مکانیک کوانتومی quantum mechanics بود. این علم مفهوم موضع طبیعی را تعمیم داد. پیروان مدرسه کوانتومی معتقد اند که علل و نتایجی طبق تصور سنتی، درجهان وجود ندارند. بلکه جهان براساس آنان در وضعی از اجمالی اوضاع است و برای هر حالتی احتمال مشخصی وجود دارد. حالت رایج همان حالتی است که بیشترین احتمال رادارد، شاید این حالت مترادف موضع طبیعی همچنانکه ابن سینا فهمیده است باشد. در واقع این مفهوم جایگاهی درمکانیک کوانتومی دارد. انرژی اجسام هنگامی که با یکدیگر در سطوح معینی واکنش نشان می‌دهند ازقوانین مکانیک کوانتومی تبعیت کرده و مشخص می‌شوند. به عنوان مثال الکترون اطراف هسته ی ‌اتم در مدار خاصی از مجموعه مدارها چرخش نمی کند بلکه در یکی از سطح‌ های انرژی جای می‌گیرد ودر آن سطح، الکترون در مکانی مشخص و با سرعتی معین ظاهر نمی شود. آن سطح انرژی با ارزشی احتمالی شناخته می شود که همان «ابر» ریاضیاتی محض است که به حضور الکترون براساس احتمال اشاره می‌کند. سطح‌ های انرژی پایین بهترین موقعیت‌ها برای الکترون هستند. آنچه که درمکانیک کوانتومی حیرت انگیز می‌باشد این است که الکترون ممکن نیست انرژیی را کسب کند که مساوی با انرژی یکی ازسطح ها نیست، برای همین، انتقال از سطحی به سطح دیگر محال بوده و الکترون راهی جز «جهش» بین دو سطح را ندارد. به عبارت دیگر الکترون مجبور می‌شود در سطحی «پنهان» شود تا در سطحی دیگر بروز نماید. دانشمندان کوانتوم این گونه تحول از یک حالت به حالت دیگر را جهش کوانتومی quantum leap می‌نامند. برخی ازآنان معتقدند که جهان با جهش کوانتومی متولد شده است بدین گونه که جهان ازحالت "لا وجود" به حالت وجود منتقل شده است. ابن سینا به نوبه خود درباره جهش کوانتومی در پاسخ به مساله دهم چنین گفته است: «تبدیل شدن اشیاء به یکدیگر به مانند تبدیل شدن آب به هوا نیست که اجزای آن درهوا متفرق و از حوزه حس بیرون رفته و ناپدید گردد بلکه بدین صورت است که هیولای آب صورت آبی خود را درآورده و صورت هوایی به خودمی گیرد.»

قانون «انرژی حداقل» بیان می دارد که هرجسمی درجستجوی سطح انرژی پایین‌تری است تا در آن مستقرگردد لذا جسم تلاش می‌کند تا آنجا که ممکن است از بار انرژی خود بکاهد، شاید این همان «موضع طبیعی» باشد که ابن سینا درباره آن سخن گفته است؛ اینجاست که به نزدیکی دو الگوی ظاهر ابن سینا وبوهر پی می‌بریم، چه بسا دو الگوی باطن نیز نزدیک باشند.

ادعای اینکه نحوه استنباط دراین سیاق با استنباط ازحالت بیرونی و انشتین متناظر است، هنوزبه کمی توضیح نیازدارد. به هر حال تأکید می‌ کنم که من یکی از دو الگو را به دیگری ارجاع نمی‌دهم ولی در روند معرفت با وجود اختلاف در فرهنگ‌ها از حیث مکانی و زمانی، بر وجود ساختاری یگانه در الگوسازی اصرار دارم. تاکنون، این ساختار در حل دغدغه وجودی هر چند به‌ طور جزئی نزد نخبه ای که به آنها اشاره کردیم فعال وکارساز بوده است.

***

جهان طبق مکانیک کوانتومی وطبق نظر بوهر دارای ساختاری هیولایی بوده و بدون مشخصات و نشانه می‌باشد. به نظر بوهر، تمام مقوله‌ های ما درباره جهان تا وقتی که آشکارا و بدون غموض و با توصیف کامل و واضح تجربی نباشد، بی معنی خواهد بود زیرا که تجربه جهان را مشخص می‌کند و بدون تجربه، جهان تقریباً وجودش در حکم عدم است. با وجود اینکه تمایز ابزار تجربه از موضوع تجربه در وهله اول به این نکته اشاره می کند که بوهر به ایده انشتین و بیرونی گرایش دارد، ولی موضوع تجربه نزد بوهرکاملا متفاوت است زیرا وی معتقد است موضوع از نظر زمانی پس از ابزار قرار دارد و نظر خود را با برخی ارقام تجربی تأیید کرده است. به‌ عنوان مثال، فوتون بیرون از چشم امتداد پیدا کرده و مسافتی به عرض یک متر را اشغال می‌کند ولی هنگامی که وارد چشم می‌شود قطرش کوچکتر شده و به یک در هزار میلیون سانتیمتر می ‌رسد، گویا این دو رقم به این نکته اشاره دارند که فوتون مشخص نبوده وتجربه مشاهده هر چند غیر کامل در خلق آن سهیم می‌باشد. ابن سینا در این مورد می‌گوید: "فقط آنچه که ناطق درک می‌کند، محسوس است".

ابن سینا درکتاب اشارات به تبدیل شدن هر یک از عناصر چهارگانه به دیگری تأکید می‌کند و پس از ایراد مثال ‌هایی چند، چنین استنباط می کند که:"این عناصر چهارگانه قابل تبدیل شدن به یکدیگراند، بنابراین دارای هیولایی مشترک ‌اند". ابن سینا تصورمی کرد که جسم شکل خود را در آورده و هیولی با پوشیدن شکلی دیگر، شکل اول خود را تغییر می‌دهد و تغییر بدین ترتیب صورت می‌گیرد.

در اینجا استنباط خود را این گونه خلاصه می‌کنیم که بوهر و ابن سینا الگوی ظاهر را بر الگوی باطن مقدم دانسته ‌اند و تا وقتی که تجربه علت وجود جهان است بدون شک الگوی باطن تابع آن خواهد بود. خلق نمودن جهان پس از تجربه مسئول تشکیل الگوی ظاهراست، بلکه چه بسا جهانی که بدین گونه خلق شده همان الگوی ‌ظاهرباشد. الگوی ظاهر، الگوی باطن را در پی تجربه به وجود می‌آورد و بنا به اعتقاد بوهر و ابن سینا، الگوی باطن مطابق الگوی ظاهر درمی آید.

بوهر و ابن سینا از این نکته غافل شدند که الگوی باطن پیش از اینکه الگو باشد، مرجع است. بنابراین الگوی باطن به ‌طور یکسان مرجعی است برای الگوی باطن و الگوی ظاهر و اگر استنباط ما درباره ابن سینا از تصور وی در مورد هیولایی بودن عالم نشأت می ‌گیرد، شاگرد وی معصومی متوجه این نکته مبالغه آمیز شده است. با وجود طرفداری او از استادش، درکشاکش بحث بیرونی را اینگونه خطاب می‌کند:

" اگر صورت بدون هیولی و هیولی نیز بدون شکل برپا نمی‌شود و قوام یکی بدون دیگری امکان پذیر نیست پس چطور صورتی بدون ماده و ماده‌ای بدون صورت حاصل شده است؟! زیرا که اگر وجود یکی ازآن دو وابسته به وجود دیگری باشد عدم ادامه خواهد یافت.... پس چه شد که فقط یکی ازآنان به وجود نیامد و آن دو را با هم می‌بینیم بنابراین آن دو از ازل موجود بوده‌اند."

داستان معصومی نیز به مانند فوک است و علی رغم پیروی او از مکتب بوهر می‌بینیم که احتمال را چون ویژگی تعیین کننده وتمایز دهنده ساختمان منفصل ومتجسد جهان می‌داند. بنابر نظر فوک، نتیجه تجربه هر چه که باشد، هیچ ارتباطی به عقل تجربه کننده ندارد و احتمال اینکه این یا آن نتیجه رخ دهد، یک مسئله موضوعی وابژکتیو صرف است و کاملا از عقل مذکور جداست. اینگونه است که معنی احتمال تغییر می‌کند، بنابراین احتمال به جای اینکه مقیاسی برای میزان معرفت یا جهل باشد به خاصیتی جوهری از خصائص جهان تبدیل می‌گردد.

بنا به آنچه که گذشت معصومی و فوک به اولویت الگوی باطن برنمی گردند. کوشش‌های آن دو را می‌ توانیم فقط در اعتمادشان به زبان و خصوصیات آن خلاصه کنیم. احتمال ریاضی در حد خود، ازآنچه که ما درباره آن سخن می گوییم متفاوت است. ما احتمال را به زبان ریاضی می ‌نویسیم، ودرمقابل به ‌وسیله کلمات طبیعی که جایگاه جداگانه ‌ای نسبت به ریاضیات دارند از آن سخن می گوییم که آن رامی توانیم میتاریاضیات meta – mathematics بنامیم. اجمالاً سخنان معصومی وفوک را در حد امکان متا الگوها meta-patterns می‌نامیم.

اما بزرگترین پارادوکسی که دراین سیاق وجود دارد این است که تفسیر الگوی باطن و الگوی ظاهر، هردو در الگوی باطن به وقوع می‌پیوندد. به عبارت دیگر: میتا الگوی ظاهر همان الگوی باطن است؛ درمقابل هم میتا الگوی باطن همان خود الگوی باطن می‌باشد. به‌ طور کلی متا سیستم meta-system خارج سیستم واقع می‌شود و همچنانکه پیشترگفتیم الگوی باطن را از آن استثناء می‌کنیم وچون کلمات زبان در اصل از الگوی باطن سرچشمه می‌گیرد و به علت اینکه پردازش الگوی ظاهر در دل الگوی باطن به ‌وسیله به‌ کارگیری آن کلمات صورت می‌گیرد بنابراین آنچه که فوک و معصومی به آن اصرار می‌ورزند چیزی جز رویکردی جدید به ارتباط دو الگو نیست؛ بدینگونه شد که ما آن کلمات را در لیست متا الگوها مندرج کردیم.

***

بیرونی ارسطو را به خاطر انکار جزء تجزیه ناپذیر atoms به باد انتقاد گرفته و از متکلمینی که آن را اثبات کردند دفاع نمود. ابن سینا پاسخ داد که ارسطو ماده را تا بی نهایت قابل تجزیه می‌داند ولی بالقوه نه بالفعل. برای همین مثالی که بیرونی در مورد عدم احتمال ظاهری برخورد جسمی متحرک به جسمی دیگرکه به خاطر وجود تعداد بی نهایت از نقاط باید طی شود آورده در چنین مسئله ‌ای وارد نیست.

مشکل انفصال یا اتصال ماده همچنان ذهن بسیاری از اندیشمندان را طی عصرهای مختلف تاریخی به خود مشغول کرده است. در اینجا به پژوهش انشتین برمی گردیم که آن را در سال 1935 باعنوان «آیاتوصیف کوانتومی حقیقت فیزیکی کامل است؟» ارائه کرد. انشتین در این پژوهش سیستمی کوانتومی را تصور کرد که از دو جزء particles تشکیل شده است که قبلاً باکنش و واکنش با یکدیگر جزئی واحد را تشکیل داده بودند. سپس انشتین تصورکرد که طبیعت، واکنش دو جزء را به‌ طرف جدایی و دوری از یکدیگر می راند تا حدی که هریک اثردیگری را خنثی می کند. مدت زمان واکنش و پسا واکنش درگستره انطباق قوانین پایستگی سنتی قرار می‌گیرد، بمانند قانون پایستگی اندازه حرکت و قانون پایستگی گردش وضعی وغیره. از لحاظ اصولی می‌توان اندازه حرکت هر یک از دو جزء را به دقت اندازه گیری کرد؛ و با به‌کارگیری قوانین مذکور در این حالت می‌توان حرکت جزء دیگر را با همان دقت اندازه گیری نمود. مثلاً، موضع این جزء دیگر را با هر دقتی که می‌خواهیم می ‌توانیم مشخص کنیم و با به‌کارگیری قوانین پایستگی، جزء اول را نیز با همان دقت به دست آوریم. بدینوسیله موضع واندازه حرکت هریک از دو جزء را بر اساس هرگونه دقتی که مایلیم به دست آورده‌ایم. ولی این نکته با اصل مهمی در مکانیک کوانتومی یعنی اصل عدم قطعیت uncertainty در تضاد است. بر اساس این اصل، طبیعت ما را از شناختن مقدار حرکت و موضع هر جزء با دقتی که مایلیم باز می ‌دارد. زیرا که اندازه گیری یکی از دو کمیت با دقتی معین، دقت مقابل و مشخص برای کمیت دیگر را کاهش می‌دهد. انشتین بر اساس این تجربه به مبدأ تمایز وعزلت اجسام تشکیل دهنده جهان تأکید کرده و اذعان داشت که اصول مکانیک کوانتوم اصول صحیحی نمی‌باشد مگر در حد ظاهری و اصول دیگری وجود دارد که بر جهان حاکم بوده که هنوز دور از دسترس ماست.

بوهر در رد خود بر انشتین اظهار داشت که دو جزء پس از جدایی به مانند مجموعه ‌ای واحد باقی خواهند ماند زیرا که اساساً منظومه ‌ای واحد بوده‌اند و آزمایش‌ های اخیرکه در سال‌های گذشته انجام شده صحت نظر بوهر را تأیید می‌کنند، زیرا که منتقل نمودن تجربه عقلی انشتین به دامنه حسی ثابت کرد که دو جزء جدا پس از جدایی چون جزئی واحد بکار خود ادامه دادند شاید در ابتدا این امر ممکن است ناشی از نقص تجربه عقلی قلمداد شود ولی اینجا این امر به نقص تجربه حسی مربوط می‌شود. بدین ترتیب سیستم‌های حسی نشان دهنده جدایی دو جزء است در حالی که دو جزء هنوز در واقع امر، درساختاری ترکیبی یگانه ‌اند.

ما در مقابل پارادوکس بزرگ و جدیدی هستیم. اگرتجربه عقلی قاصر بود نظرات بوهر به حد کمال می‌ رسید. زیرا اولویت نصیب الگوی ظاهر شده و موفقیت از آن اصول کوانتومی خواهد بود. ولی ما پیشتر ثابت کردیم که تجربه حسی از نظر وجودی ناقص است و انشتین تجربه عقلی را به سرانجام نرساند. انشتین با این پرسش روبرو شد که آیا دو جزء واقعاً جدا شدند یا خیر؟ احکام عقلی چنین امکاناتی را مطرح می‌کند ولی روش‌ های حسی خیر. اما پارادوکسی که بدان اشاره کردیم این است که تجربه عقلی گرفته شده از الگوی باطن ایده ا‌ی اتصال جهان را تأیید می‌کند. دانشمندان کوانتوم این ایده را برای بنای دانش خود به کار برده و همچنان که بیان کردیم ازطریق آن به اولویت الگوی ظاهررسیدند. به عبارت دیگر، اولویت الگوی باطن ما را به این نتیجه می رساند که اولویت باید به الگوی ظاهر داده شود. این پارادوکس را بعدی دیگر است که پس از پرداختن به پارادوکس مشابه ای که نزد بیرونی است به توضیح آن خواهیم پرداخت.

درباره مسئله اول، بیرونی بدین گونه برجواب ابن سینا اعتراض کرده است:

هیچ یک از اجسام در موضع طبیعی خود نیستند بنابراین با توجه به این مقدمات ادعای کسی که گفت «فلک سنگین است» باطل نمی‌شود ولی اتصال آن مانع از سقوط به‌ سوی مرکز می گردد.

بیرونی که مفهوم عمل متقابل را بر مبنای تمایز اجسام و عزلتشان جدا کرده بود در اینجا برگشته و از اتصال جهان سخن می راند. بدون شک بیرونی الگوی تمایز و عزلت را درک کرده است خصوصاً که وی از متکلمین قائل به جزء غیر قابل تجزیه دفاع کرده بود. اینجا به بعد دیگر پارادوکس انشتین می ‌پردازیم. نظریه نسبیت عام به نظریه میدان معروف است؛ جایی که تأثیر عمل گرانش به ‌صورت دائمی و پیوسته درطول مساحتی معین منتشرمی گردد و در این نظریه شتاب همچنانکه در وهله اول به گمان می‌آید، برای هر جزء به‌ صورت جداگانه تعریف نمی‌شود، بلکه بر عکس، شتاب با توجه به معدل انحراف خطوط تشکیل دهنده مساحت مورد مطالعه مشخص می‌گردد. اما آنچه از شتاب جزئی دریافت و حس می‌کنیم چیزی جز تجسید انحراف مذکور نیست. و با وجود اینکه انشتین نظریات خود را بر این پایه فلسفی بنا کرده که جهان از اجزاء منفصلی تشکیل شده و با بیشترین سرعت مجازکه همان سرعت نور است وجود خود را اعلام می‌کنند؛ باز به نوبه خود به مفهوم اتصال جهان برمی‌گردد.

***

به بعد دیگر پارادوکس بوهر منتقل می ‌شویم. پیوستگی جهان مفهوم جوهری رد بوهر بر انشتین بود که بخش زیادی از رد وی را در برگرفت ولی اینجا پیوستگی به نوعی همان پیوستگی متافیزیکی است. بنابراین بر وفق مکانیک کوانتومی دنیا از ساختارهایی منفصل از یکدیگر تشکیل می‌شود و انفصال ساختارها از بررسی داده‌های ابزار حس و تجربه نتیجه نمی‌شود بلکه از توصیف هر جزء به‌ وسیله‌ ی مجموعه ‌ای مشخص از ارقام که به ارقام کوانتومی مشهور است گرفته می‌شود. در اینجا اشاره می‌کنیم که این ارقام به دلالات فیزیکی ارتباط پیدا نمی‌کنند. هنگامی که درباره گردش جزئی به دور خود صحبت می‌کنیم این مطلقاً به آن معنا نیست که جزء مربوطه به دور خود می‌چرخد؛ این متافیزیکی جدید در لباس فیزیک است! بدینگونه ساختارها با تباین اعداد کوانتومی خود متمایز می‌شوند. اما اگر دو مجموعه‌ ی اعداد کوانتومی دو جزء با هم مساوی شوند در این حالت موضوع «گمشدن هویت» در مکانیک کوانتومی مطرح می‌گردد. به غیر از این، ساختارها همه متصل بوده و اتصال آنها اعتباری می‌باشد. به عبارتی پژوهشگر قادر است مجموعه‌ هایی از آنها را در ساختاری واحد جمع نموده و به ساختارهایی منفصل نظر افکند؛ به ‌راستی این اتصال اتصالی متافیزیکی می‌باشد. تجربه ‌های روزانه و مستقیم از توضیح معنای اتصال و انفصال در ضمن این سیاق عاجز است. شاید از عجیب ترین عجایب مکانیک کوانتومی این تصور باشد که یک جزء معین، در دو جای مختلف در همان لحظه موجود است یا اینکه دو جزء در یک لحظه در یک نقطه ‌اند. این نکته را به این صورت می‌توان توضیح داد که برخورد دو الکترون باعث تغییر در جهت حرکت شان می‌گردد. ولی مشکل اساسی این است که هر یک از دو الکترون هویت خود را پس از برخورد از دست خواهند داد، چونکه اگر از یکی از آن دو بپرسیم که آیا او همان است که پیش از برخورد بوده، پاسخی نخواهد داشت.

در اینجا به پارادوکس دیگری نزد ابن سینا می‌ رسیم. معصومی در پاسخ به بیرونی که به ادله ابن سینا درباره مسئله اول اعتراض دارد این چنین می‌گوید:

"چونکه هرمحالی ممکن است به گمان آید، بمانند اجتماع دو جرم در مکانی یا جرمی در دو مکان". و در جوابش درباره مسئله چهارم تاکید می‌کند که:" هر قدر که طبیعت اشیاء را تجزیه کند، باز در آن، آنچه که بالقوه تا بی نهایت تجزیه می‌شود باقی می‌ماند. با این حال اجسام از اجزایی متناهی ترکیب می‌گردند". استادش ابن سینا در سیاق جوابش در مورد مسئله چهارم این ایده را پیش از وی ذکر کرده بود و گفته بود:" برخی اجزاء هر چند به خودی خود قابلیت تقسیم دارند ولی بالفعل به علت ریز بودن شان تقسیم نمی‌گردند."

در آنچه گذشت، مفهوم تمایز و انفصال را به شکل واضح در اندیشه ابن سینا لمس کردیم. ولی بحث ما در حد این حقیقت به پایان نمی رسد زیرا که باید به آنچه که دیگران درباره این مسئله سخن رانده اند بپردازیم. خوارزمی این مسئله را در کتابش مفاتیح العلوم به شکل جالبی خلاصه نموده و در آن به آراء متکلمین و فلاسفه پرداخته است. وی می‌گوید:"متکلمان معتزله معتقد اند که اجسام از اجزایی غیرقابل تجزیه تشکیل می گردند که آنها را جواهر می نامند". کافیست که سخن معصومی درباره مسئله چهارم از مسائل بیرونی‌ را یاد آوری کنیم:

" اگر مقصودت از آن، اجزاء ضلع و قطر از خطوط وهمی است، به نظر من بالفعل تا بی نهایت تقسیم می گردند ومنظور از بالفعل همان تصور در عقل خارج از ماده و هیولی می باشد، بنابراین تجزیه بالفعل آن وهمی بوده وفقط در عقل است که تا بی نهایت قابل تجزیه است."

بوهر و ابن سینا بر پیوستگی جهان تاکید دارند؛ ولی از طرفی بر اولویت مفهوم ذره ای در ساختارش نیز تاکید می ورزند و با وجود اینکه اجزای تشکیل دهنده جهان بر وفق داده‌های ابزار حسی منفصل‌ اند، ولی در واقعیت پیوسته اند زیرا که ابزار حسی در متراکم نمودن ماده غیرمشخص به صورت اجزاء نقش به سزایی ‌دارند. موضع بوهر و ابن سینا درباره جزئی که تجزیه نمی شود پیچیده و مبهم است؛ زیرا ابن سینا امکان تجزیه تا بی نهایت را ممکن می داند هر چند اذعان دارد که جهان ضرورتا از اجزایی متناهی تشکیل می گردد. مطابق و شبیه این مطلب را نزد بوهر می یابیم. زیرا که معادلات موجی کوانتومی، جهانی ساخته شده از اجزای دقیق ومتناهی را توصیف می‌نماید، جز اینکه این معادلات بدون توجه به حجم ذرات مورد نظر صحیح می باشند.

این چنین است که دانشمندان چهارگانه بین جهان الگوی باطن و جهان الگوی ظاهر نوسان داشتند بمانند پاندولی‌ که در هیچ حالتی ‌ثابت باقی نمی‌ ماند. این وضع هر پژوهشگر راستین و مقید به حقیقت در هر زمان و مکان می باشد واگر نه سخن معری درباره وی صدق خواهد کرد:

سألتمونی فأعییتنی اجابتکم

من ادعی أنه دار فقد کذبا

ترجمه: ازمن پرسیدید ولی از پاسخ درماندم.

هرکسی که ادعای دانایی‌ نماید دروغ زن است

***

دانشمندان چهارگانه به مشکل بزرگ که همان قضیه تفرد و تکثر است پرداختند. بیرونی ‌مسئله را این گونه طرح کرد: "چرا ارسطو سخن کسی را که گفت: "امکان دارد جهانی دیگر خارج از این جهان ما وجود داشته باشد؛ موجودی با ماهیتی دیگر؟" مورد انتقاد قرار داد. " بیرونی در توضیح بیشتر مسئله گفت: "هر کدام از دو جهان با برزخی از یکدیگر جدا می گردند."

رد ابن سینا را با تمام جزئیاتش بیان نخواهیم کرد و مقاطع زیر از آن، ما را کافی است:

"...اما این مسئله درباره انکار ارسطو وجود جهان هایی‌ غیر از این جهان را که در کتابش آسمان و جهان آورده نیست زیرا سخن وی با کسانی نبود که معتقد اند جهان هایی وجود دارند که به هیچ عنوان با جهان ما شباهت ندارند بلکه وی با کسانی از در مخالفت درآمد که معتقد اند جهان هایی وجود دارند با آسمان، زمین، آب و هوایی که از نظر نوع و طبیعت با این جهان ما شباهت دارند ولی از نظر شخصیت مغایر اند...وممکن در اشیاء ابدی به منزله وجوب است؛ بنابراین وجود عوالم متکثر واجب است، بنابراین وجود جهان هایی غیر از این جهان ضروری است. برخی آن را متناهی و برخی دیگر نامتناهی می دانستند. ارسطو این دلیل را در کتاب آسمان و جهان نقض نمود و بیان داشت که امکان وجود جهان هایی متکثر ممکن نیست...بنابراین هیچ علت جسمی اجباری نبوده وهیچ علت غیر جسمی نیز وجود ندارد زیرا چیزهایی که فلاسفه آنها را طبیعت، عقل و علت اولی می‌نامند علت هایی هستند که جسم نمی‌ باشند، کما اینکه نظم را به بی نظمی تبدیل نمی‌ کنند، بلکه کار آنان انتقال بی نظمی به نظم یا حفظ نظم است. بنابراین هیچ گونه علت جسمی و نه غیر جسمی ذاتی در آن دخیل نیست...".

ابن سینا رد خود را با فقره ذیل به پایان می‌برد:

"بنابراین هیچ جهانی که از نظر کیفیت جسمی با این جهان متفاوت باشد وجود ندارد. و اگر جهان هایی متکثر وجود داشته باشند از نظر طبیعت همانند نیستند بنابراین جهان واحد است و این همان چیزی است که در صدد روشن کردن آن بودیم. می دانم اگر راه آنچه که ادعا شده پیموده شود ضرورتا به بی نهایت خواهد انجامید و بدینوسیله علم باطل شده و آنچه را که سوفسطائیان آن راقبول دارند را اثبات می‌نماید ومعالجه آنان با این دارو میسر نبوده و به داروهایی دیگر نیاز دارد، وخداوند یاری رسان است."

پیش ازاینکه درپرداختن به این موضوع پیچیده پیش رویم از سخنان ابن سینا کمک می‌جوییم. وی در پاسخ درباره مسئله نهم چنین می‌گوید:

"دانستن این نکته ضروری است که حرارت از مرکز حرکت نمی کند زیرا که حرکت متحرک نیست مگر بالعرض و سبب وجودش در جسمی متحرک بمانند انسانی متحرک است دریک کشتی متحرک."

درهمین جواب می ‌یابیم:

"و باید بدانی که اشعه ها اجسام نیستند زیرا که اگر اجسام باشند دو جسم در یک مکان خواهند بود، منظورم هوا واشعه است."

ابتدا درک ابن سینا درباره چگونگی اشعه را توضیح می دهیم. اشعه جسم نیست و شاید اثیری باشد. این حقیقت به تصور ابن سینا نسبت به جهانی مربوط می شود که دارای نظامی مطلق است وحرارت در آن چون عرض است که هیچ نقشی ندارد. ابن سینا از این اعتقاد و مانند آن تفرد جهان را نتیجه می‌گیرد. شکی نیست که مجموعه افکار ابن سینا ساختاری محکم دارد. اگر چنین نبود ابن سینا یک شخصیت بزرگ تاریخی و متمدن بشمار نمی رفت. عدم امکان تکثر جهان ها نزد ابن سینا از نظم حاکم بر جهان سرچشمه می گیرد بنابراین هیچ قدرتی نمی‌تواند تغییری ‌در این نظام ایجاد کند. درک اتفاقی‌ ابن سینا در مورد طبیعت آشوبین حرارت سپس کنار زدن پدیده و خلاصه نمودن آن دراثیر با دورکردن صفت جسمیت ازآن دال برنبوغ ابن سینا می باشد.

بیرونی به این موضوع در کتابش الآثار الباقیه می‌پردازد. وی نظر قائلان به اینکه حرارت درنتیجه انعکاس اشعه می باشد را رد کرده و تأکید می کند که حرارت در درون خود اشعه است: «در مورد سبب حرارت با اشعه خورشید می گویند که آن امتداد زاویه های انعکاس اشعه می‌باشد، درحالی که اینطور نبوده و حرارت به همراه اشعه موجوداست.» به‌ راستی بیرونی با تعریف معاصر حرارت همراهی کرده و آن را در مسأله هشتم تأکید می نماید: «و دانستیم که حرارت معادل حرکت و سرما معادل سکون است.» همچنین درهمین مسئله می ‌یابیم که: «و هر قدر حرکت سریعتر باشد گرما نیز بالاتر و بیشتر خواهد بود.»

بیرونی متوجه مسئله‌ای در مورد فیزیک زمین شده وگفت:

"تا وقتی که حرکت فلک حرارت تولید می کند و تا وقتی‌ که تولید حرارت در خط استوا بیشتر از قطبین است پس چطور ارسطو عنصر آتش را دارای شکلی کروی فرض نموده است؟"

اینجا درباره جایگاه کره در الگوهای بیرونی پرسشی به ذهن خلجان می کند که وی اینگونه پاسخ می‌دهد:

"و همچنین کسی منکر نیست که کره دارای طول، عرض و عمق است؛ جز اینکه هر یک از قطرهای آن – که بی نهایت است – مستحق هریک از این اسامی می‌باشد."

بنابراین بر اساس سخن بیرونی کره در تناظر و تجانس نماد کمال است. ولی آتش یا حرارت اینگونه نبوده ونوعی از انواع آشوب ‌اند. بیرونی نظریه آشوب جهانی را قرن ها پیش دریافته بود. وی تغییر را تایید کرده و گفت:

"با آگاهی به پی در پی آمدن حوادث کلی و جزئی بر ساکنان آبادی‌های موجود بر روی زمین، آنچه درباره هند و ملت های شبیه آن گفته می شود واضح البطلان است و همچنین وضع تمام کوه ها در قدیم و حال حاضر با وجود تغییر در آن بمانند حاضر است."

بدون شک بیرونی به آشوب وپراکندگی واضمحلال اشاره کرده است؛ این مطلب با این سخن وی تأکید می شود:

"چراارسطو سخنان گذشتگان را درباره وجود فلک همچنان که یافتند را حجتی قوی دانسته و در دو جای کتابش در اثبات ثبات فلک و دوامش سخن گفته است؟ و هیچ چیز رساتر از سخن وی نیست آنگاه که گفت: هیچ یک از اجسام در جایگاه طبیعی خود نیستند."

خلاصه مسئله بدینگونه است: بیرونی معتقد است که حرارت حرکت است و هر گونه تناظر و تجانسی را از بین می برد و جهان به‌ سوی آشوب، پراکندگی و ویرانی پیش می ‌رود. بیرونی معتقد به تعدد جهان ها بوده و وجود جهان هایی غیراز جهان ما را بعید ندانسته است. جوردانو برونو نیز پس از بیرونی از چنین امکانی سخن راند و بخاطرش سوزانده شد.

اما به نظر ابن سینا نظم در جهان یک اصل است و از آن یگانگی جهان و محال بودن تعدد جهان ها نتیجه می‌شود. ابن سینا تصوراتش را با سلب صفت حرکت از حرارت و ترکیب آن در جسم متحرک کامل می کند تا در ایده هایش اثری نماند که بوی آشوب از آن برخیزد. به‌ هر حال ابن سینا قرن ها از پیروان نظریه کالوریک caloric پیش قدم تر بوده است.

انشتین و بوهر نظرشان درباره الگوهای بیرونی و ابن سینا چیست؟ جهت پاسخ بدین سؤال ناچاریم کما بیش در ساحت نظریات معاصر در فلسفه علوم تعمق و تأمل نماییم.

پارامتر های حرارتی در مرکز هر تحلیل علمی درباره پدیده‌ های طبیعت قرار دارند. این پارامتر ها بر تمام تجربه ‌های زمانی ما سیطره دارند زیرا که صیرورت وشوندگی پدیده های طبیعی ضرورتا به شخص من مربوط است که زمان خود را بوجود می آورم. امروزه دلایلی وجود دارند مبنی بر تایید اینکه فرآیندهای شیمیایی سیستم های زنده living organisms بر مبنای قوانین حرکت حرارتی یا قوانین ترمودینامیک thermodynamics می‌باشند.

بدون شک جوهر آن قوانین را قانون دوم ترمودینامیک تشکیل می دهد که در ادبیات فیزیک به قانون دوم، مبدأ دوم یا موضوع دوم معروف است.اهمیت این قانون در این است که معیارهای لازم و طولانی مدت را در تعریف عدم تناظر asymmetry که بر سیال زمانی حاکم است و همچنین در مشخص نمودن نیروهای دافعه موجود در طبیعت ارائه می‌دهد. همچنین این قانون به توازن منظومه، معکوس بودن آنها reversibility یا نا معکوسی آن‌ها irreversibility و انحراف آنها از حالت توازن اشاره می‌کند. همه‌ حادثه‌ های طبیعت به نا معکوس بودن متمایز است. این بدآن معناست که حادثه چون جریان یافت برگشت آن به ابتدا هرقدر هم امکانات نامحدود بکار بریم، محال است.

در میراث فیزیکی قالب های فراوانی برای این قانون داریم که برخی از آنها در اصطلاح محال impossibility خلاصه می‌شوند، در مقابل برخی دیگر به فقدان اصول درعلم فیزیک اشاره دارند؛ به‌ عنوان مثال، حرکت دائمی به علت از بین رفتن انرژی محال است و به جز بلند کردن بار و سرد کردن حوض حرارتی، ساخت دستگاهی که در دوره های پی درپی و بدون ایجاد هیچ اثری کار کند محال می‌باشد.

قانون دوم در عصر ما با آنتروپی entropy تعبیر شده و اینگونه بیان می‌شود: کاهش آنتروپی سیستم ها محال است. آنتروپی مساوی واحد انرژی تقسیم بر درجه حرارت مطلق می‌باشد. آنتروپی میزان آشوب و بی نظمی در سیستم تحت بررسی می‌باشد. قوانین ترمودینامیک را به ترتیب درپی می‌آوریم:

قانون صفر: حرارت از گرم به سرد سرازیر می شود و درجه حرارت به هنگام رسیدن به مرحله تجانس حرارتی یکی می‌شود.

قانون اول: حرارت نوعی از انواع انرژی است. برای همین قانون حفظ انرژی Energy conservation بر آن حاکم است.

قانون دوم: طبیعت اجازه تبدیل انرژی را از شکلی به شکل دیگر نمی دهد مگر اینکه افزایش آنتروپی یعنی افزایش آشوب، آن تبدیل را همراهی کند. اگر آنتروپی را ثابت نگه داریم، تبدیل هایی که به ‌صورت مذکور انجام می‌شوند همراه با "کاهش انرژی آزاد آماده عمل" می‌باشد.

قانون سوم: درجه حرارت پایینی وجود دارد که ماده در آن درجه، به شکل کامل و مطلق منظم شده و هیچ اثری از آشوب باقی نمی‌ماند.

این قوانین را دوباره به گونه‌ ای دیگر با عبارت هایی شخصی بیان می ‌داریم:

قانون صفر: سرنوشت حتمی تو بدون شک تجزیه، پراکندگی و اختلاط با گرد وغبارهای جهانی می‌باشد.

قانون اول: نمی‌توانی بر طبیعت غلبه یابی.

قانون دوم: جدایی از طبیعت محال است.

قانون سوم: هیچ راه فراری از بازی نخواهی یافت.

آیا مجموعه این قوانین با آنچه در اصطلاح دغدغه وجودی نهفته است و در ابتدای مقاله نیز ذکر شد برابری نمی‌ کند؟ آیا همین دغدغه نبود که بزرگان چهارگانه و دیگران را به دروازه‌ های معرفت راند؟ بعد تر به استخراج استنتاج نهایی ازعبارت‌ های شخصی که قوانین ترمودینامیک را مجسم می کنند باز خواهیم گشت.

افکار بیرونی را جمع بندی کرده و آن را در مجموعه ای می‌گذاریم. به همین صورت افکار ابن سینا را نیز از هم جدا کرده و از آن مجموعه‌ ای دیگر می سازیم. سرانجام طی فرآیند تجمیع، دومجموعه را در یک مجموعه قرار می دهیم. آنچه به دست می آید مجموعه عناصری است که هیچ هماهنگی بین شان وجود ندارد. شاید به همین علت کار ما عجیب و غیرمعقول به نظر برسد ولی با کمی صبر بی درنگ روشن خواهد شد که بازپخش این افکار به دو الگوی نسبیت و مکانیک کوانتومی که مخصوص تعدد جهان ها هستند، منجر خواهد شد و همچنین موضع دو نظریه را درباره مفهوم آشوب توضیح خواهد داد.

آشوب در مکانیک کوانتومی در لحظه شروع آزمایش یعنی لحظه اقتران ابزار آزمایش به موضوع آزمایش متولد می شود.این اقتران، عنصر فیزیکی جدیدی را ایجاد می کند که بمانند هم نوعانش تلاش می کند معظم انرژی ‌خود را ازدست داده و در کلیت جهانی متجانس حل شود؛ جایی که هیچ هویت و شمایلی نیست؛ جایی که آشوب مطلق است. این بررسی بر اندراج مبادی کوانتومی در جرگه قانون دوم ترمودینامیک تأکید می کند. اینجاست که ابن سینا از بوهر جدا می‌شود. در حالی که ابن سینا نظم مطلقی را در جهان تصور می‌کند، عناصر کوانتومی خاضع قانون آشوب هستند. به هر حال این خضوع هر گونه ورود سببیت را مانع می‌شود و نشانگر جهان پر آشوب است. البته مکانیک کوانتومی چهره دیگری‌ نیز دارد، بهتر است بگوییم چهره‌ای ترکیبی. این بدان معناست که آزمایش کوانتومی تعدادی نتیجه مشخص دارد. به بیانی روشنتر،اجرای هرگونه آزمایش به ظهور تعداد مشخصی از نتایج منجر خواهد شد، ولی ما فقط به یکی از این نتایج دست می ‌یابیم زیرا ذهن انسانی به روش سببیت عادت کرده و از دیدن بیش از یک نتیجه عاجزاست. نتایج دیگر کجا می روند و سرنوشت آنها چیست؟ آنها در جهان هایی دیگر محقق می‌شوند؛ جهان‌هایی که دور از ما نیستند؛ جهان‌هایی که در میان جهان ما هستند؛ الآن و اینجا، ولی دیدار یکدیگر محال است. زیرا در هر جهانی نتیجه‌ ای جدا به وقوع می ‌پیوندد.این دیدگاه به تفسیر مکانیک کوانتومی براساس تعدد جهان ها مشهوراست، اینجاست که تباین فکری ابن سینا و بوهر را درمیابیم. درحالی که ابن سینا به حالت جهان یگانه تاکید دارد، تفسیر تعدد جهان ها یکی از تفاسیر اساسی در مکانیک کوانتومی به شمار می آید.

وضعیت بیرونی وانشتین دراین سیاق متفاوت است. حل‌های ریاضی معادلات نسبیت عام به چیزی انجامید که بدان امروزه سیاهچاله black hole گویند. سیاهچاله پایان حتمی ستاره‌ای با جرم هنگفت است. پس از اینکه ذخیره انرژی ستاره به پایان می‌ رسد، نیروی گرانش gravitational force بر نیروهای موثر دیگر در آن غلبه می‌نماید، در نتیجه ماده ستاره در مساحتی بسیار کوچک جمع می‌گردد. عجیب تر اینکه ستاره نیروی گرانش خود را بر مساحتی از فضای اطرافش متمرکز می نماید که سطح خارجی آن به افق اتفاق event horizon مشهوراست. هر جسمی که از افق اتفاق عبور نماید ناپدید خواهد شد زیرا که در دام سیاهچاله افتاده و به ماده اصلی این چاله اضافه می‌گردد. در اینجا سوال زیر مطرح می‌شود: ماده سیاهچاله به کجا می رود و سرنوشت آن چیست خصوصا که آن ماده در حال افزایش مداوم است؟ برخی از دانشمندان می گویند که آن ماده تونل هایی کیهانی و غیر مرئی را در محل اتصال مکان – زمان می پیماید تا در جهان ها و زمان های‌ متفاوت ظهور پیدا کند. خلاصه کلام اینکه، نسبیت تعدد جهان ها را منکر نیست و بدین ترتیب بیرونی ‌و انشتین به اتفاق نظر رسیده و ابن سینا و بوهر اختلاف نمودند.

موضع طرفداران مکتب انشتین درباره آشوب گیتی چیست؟ موضع این مکتب موضعی محافظه کارانه است. انشتین در صوفیت وعرفان کیهانی غرق شده و در قوانین گیتی نوعی نظم والا را می دید. انشتین مکانیک کوانتومی و تمام پارادوکس های‌ دیگر را به جهل انسان مربوط می‌دانست و یقین داشت روزی انسان تمام پارادوکس ها را حل کرده و قانون جهانی یگانه ‌ای را کشف خواهد کرد که در تمام وجود حاکم است. شک، آشوب و تمام گونه‌های بی نظمی و احتمال از اندیشه انشتین بسیار بدور بود.

پیروان انشتین از مفهوم جوهری اندیشه وی خارج نشده و به اصل حتمیت به‌ عنوان تنها اصل قابل قبول در تفسیر وجود، تمسک ورزیدند. درکاری که اخیرا از طرف یکی ازآنان انجام شده به تعمیم این روش پی می بریم. وی در عبارتی ادعا می کند که توازن کلی هر خاصیتی آشکار، اساس وجود است. عبارت وی از این قرار است:

"حد متوسط زمانی برای افزایش خاصیت در مساحتی معین مساوی‌ حد متوسط تولید خاصیت در درون مساحت مزبور به اضافه حد متوسط جریان خاصیت از خارج به طرف مساحت مزبور است."

سپس مؤلف تمام قوانین فیزیک را از این عبارت استنتاج کرده و در این کار خود آنتروپی را در پدیده ای خلاصه می کند که نیروی گرانش آن را ایجاد کرده است. افزایش آشوب در این حالت از عمومیت نیروی گرانش حاصل می‌شود به طوری که هرجسمی‌ به جذب جسم دیگر می پردازد و این که طبیعت هر یک از آن چیست تفاوتی نمی ‌کند. همچنین ماهیت تکینگی گرانش به ‌طوری است که جذب گرانشی وجود دارد ولی دفع گرانشی وجود ندارد واین امر نیز در افزایش آشوب موثراست. به جزئیات پژوهش هایی که مولف مذکور در این راستا انجام داده نمی پردازیم و فقط به بیان فلسفه و تمایلات وی ‌اکتفا می کنیم: وی مایل است جهانی عاری ازآشوب ببیند، و اگر آشوب درآن واقعاً مشاهده شود می توان آن را به پدیده گرانش ارجاع داد. آن آشوب و هرج ومرجی است که زیر سایه حتمیت خلق شده و حرکت می کند لذا این پدیده پدیده ای ‌اصیل و بنیادی ‌نیست. ولی ‌امروزه می دانیم که قانون دوم ترمودینامیک اصل بنیادی گیتی ‌بوده و جایگاه آن به ‌مثابه جایگاه جاذبه گرانشی ‌می باشد. در این باره مثال چرخش وضعی زمین را ذکر می کنیم: زیرا زمین به علت عمل متضاد قانون گرانش از یک طرف و قانون افزایش آنتروپی از طرف دیگر، بدور خود می چرخد.

خلاصه اینکه، انشتین هیچ تمایلی نداشت تا آشوبی درونی و اصیل را در جهان ‌تصورکند. اگر هم وجود مقداری ‌از آن ثابت می شد می توان آن را به پدیده ای ‌نا آشوب ارجاع داد. اینجا به برخی‌ گفته های انشتین بر می گردیم:

" آیا خداوند هیچ اختیاری درخلق جهان داشته است....عقل انسان قادرنیست برگیتی احاطه پیدا کند. ما به مانند طفلی کوچکی هستیم که واردکتابخانه ای می‌گردد. جایی که کتاب ها تا سقف چیده و به زبان های گوناگون نوشته شده‌اند. کودک از ابتدا می داند که کسانی مسوول نوشتن محتویات این کتاب ها هستند جز اینکه نمی داند آنان چه کسانی هستند و چگونه موفق به انجام این کار شده‌اند. همچنین زبان هایی را که این کتاب ها بدان ها نوشته شده را نمی فهمد، با این وجود کودک می تواند روش مشخصی را در چیدمان این کتاب ها حس کند؛ نظام پیچیده‌ای است، کودک نمی تواند آنرا بطورکامل دریابد ولی می تواند به طوری مبهم درک کند."

در این نقطه انشتین و بیرونی اختلاف می‌کنند، زیرا انشتین نمی تواند تمایلات داخلی خود را اطاعت نکند و جهان را دارای کمال بی نظیر در ساختار و نظم نبیند. ولی بیرونی نیز اسیر تمایلات درونی خود است، تمایلات بیرونی در پیروی از روشی علمی که بسیار قاطع و سختگیر است تجلی می‌ یابد؛ از جمله قبول آشوب نهان در جهان. بدون مبالغه می‌توانیم بگوییم که بیرونی در پایه ریزی قواعد بنیادی روش علمی بر بیکن پیش دستی کرده است.

از آنچه گذشت نتیجه می‌گیریم که صدور حکمی نهایی درباره هماهنگی منظومه مشخصی از افکار غیرممکن است. آیا آشوب جهان با تعدد جهان ها هماهنگ است یا اینکه هیچ ارتباطی بین تعدد جهان ها و آشوب وجود ندارد؟ آنچه که پیشاپیش بیان شد نشان دهنده این است که جدا کردن مجموعه‌ ای از اندیشه ها و فرض نمودن وجود ارتباطات منطقی عمیق بین آنها به گونه‌ ای که بتوانیم آن را هماهنگی مطلق بنامیم عملا محال است. زیرا که منظومه‌ های فکری که در برابر یکدیگر قرار گرفته اند پس از حدی معین با یکدیگر ترکیب و مخلوط می‌شوند.

اینجا به الگوی باطن و اولویت آن برمی گردیم. این الگو این حقیقت مهم را منعکس می کند که ما جهان را همچنانکه می‌خواهیم و متمایلیم می‌خواهیم نه آنچنانکه واقعاً هست. شاید جهانی بالذات موجود نبوده بلکه شاید این جهان ماست که موجود است! چرا جهان ما وجود نداشته باشد در حالی که جهان تماماً غرق در الگوی باطن است؟

بررسی الگوی نهایی مکانیک کوانتومی تأکید می کند که مفهوم آغاز جایگاه مهمی را در منظومه افکار کوانتومی اشغال نمی کند خصوصا که جهان جز با تجربه مشخص و معین نشده و حادثه جز با جهش کوانتومی محقق نمی‌گردد؛ جهش های کوانتومی هم هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند وتسلسل حوادث فقط اضافه ذهنی محض بوده و هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد. اگر این گونه باشد مانعی نیست که عدم تناهی تاریخ جهان در امتداد زمان گذشته‌ اش را قبول کنیم. معصومی دانشجوی ابن سینا می گوید:

"آنچه که باعث انکار بی نهایت نزد فیلسوف می گردد وجود چیزی بی نهایت در زمانی متناهی است. ما روزی را تصور نمی کنیم مگر اینکه دیروزی در پی داشته است و با تصور مرغ نیز وجود تخم مرغ پیش از آن متصور است و همینطور تا بی نهایت."

اینجا تطابقی آشکار بین اندیشه ابن سینا و بوهر می یابیم. سخن معصومی نمایانگر ابن سینا است در حالی که اندیشه بوهر از تحلیل مکانیک کوانتومی که پیشاپیش ذکر کردیم استنتاج می‌ گردد. بی نهایت زمانی در هر دو اندیشه فقط بر مبنای یک تصور بنا می شود، زیرا آمدن از لحظه ای بی نهایت در گذشته و سرازیر شدن عملی به ‌سوی اکنون کاری کاملاً محال است. الگوی باطن نزد دانشمندان مفهوم ازلیت زمان را القاء می‌کند.

الگوی باطن مورد نظر هر یک از بیرونی وانشتین وجود لحظه ای را که هستی ازآن شروع شد را به ما می قبولاند. بیرونی می‌گوید:

"این اعتراض نشأت گرفته از باوری است که تناهی حرکات و زمان را ضروری می داند."

مشهور است که نظریه نسبیت اولین نظریه ای‌ بود که الگوی جهان اول را طرح کرد و معروف است که نظریه نسبیت، اولین نظریه‌ ای است که الگوی جهان ممتد را طرح نمود. بر وفق این الگو، پس از انفجار مهیبی که حوالی 15 هزار میلیون سال پیش اتفاق افتاد جهان بوجود آمد. سپس حوادث به شکلی سلسله وار پی در پی آمده و جهان را همچنانکه امروزه می ‌شناسیم بوجود آورده اند.

بحث خود را با بازگشت به صیغه شخصی قوانین ترمودینامیک جمع بندی می‌ کنیم. آن قوانین با کلمه محال خلاصه می‌گردند: ادامه تجسد محال است و چیرگی و انسلاخ هر دو محال اند. سرانجام فرار نیز به نوبه خود محال است. اگر این طور است بنابراین اندیشمند راهی ندارد مگر اینکه همه افکار ممکن و در دسترس من جمله افکار غیرهماهنگ و متناقض را آزمایش نماید- واین همان کاری است که دانشمندان چهارگانه انجام داده ‌اند. پس آیا این به معنی محال بودن دست یافتن به حقیقت است یا حتی به معنی محال بودن وجود حقیقت چه برسد به امکان دانستن آن؟! اگربه فضای کیهانی دور و دورتر نظری بیافکنیم، بنا به نسبیت، ما در واقع به گذشته درطول دوران‌ های نو ونوتر می نگریم زیرا که پیام الکترومغناطیسی هزاران و میلیون ها سال طول می کشد تا به ما برسد. خلاصه اینکه وقتی ما به ستارگان چشم می ‌دوزیم در واقع به ستارگان در جایی که بودند چشم می‌دوزیم نه به جایی که اکنون عملاً درآنجا هستند، چونکه هزاران و میلیون ها سال قادر است تا موضع های آنها را به مسافت‌های بسیار زیاد تغییر دهد. به ‌راستی که چشم دوختن به جهان و ایراد نظریه ها در پاورقی آن، نوعی حاکم نمودن اندیشه برجهان است و حاکم نمودن فکر به نوبه خود، فرورفتن در الگوی باطن و سفر به سوی سرآغاز در اعماق ذات است، اینجا است که مکانیک کوانتومی بهترین ابزار فعال‍ی است که به‌ وسیله آن می توان نور را بر این پدیده‌ های ذاتی افکند. بنابراین به ‌واسطه آن جهش ها را در امتداد اجزای جهان درونمان، خصوصاً الگوی باطن مجاز می داریم. هر قدر در گیتی بیشتر فرو رویم عمق پرسش های درونی مان افزایش می یابد و مکانیک کوانتومی در نسبیت بیشتر ادغام می‌گردد، در مقابل همزمان به‌ سوی بودن با جهان تمایل پیدا می کنیم. این نوعی تقویت نمودن "محال" قوانین ترمودینامیک می‌باشد.

آیا این حقیقت است که ما را به سوی این بودن می‌انگیزد؟ تأکید می کنم که نظر من خصوصاً در مورد پدیده چشم دوختن به جهان همین است. بنابراین طبق نقطه نظر ما درباره الگوی باطن به نظر چاره ای نیست جز پژوهش درباره حقیقت در جهان و در اعماق خودمان یا در جایی واحد.

_____________________________

نوشته: فایز فوق العاده

ترجمه: جمال الدین شاعری