*کنجکاوی عقلی ریشه فلسفه و کنجکاوی عملی ریشه علم است. ص3

*هیچ درعقل نیست که از راه حواس نیامده باشد جز خود عقل. لایب نیتز

*نمی توان گفت دو مار دریا و دو مار دریا، چه خواهد شد مگر اینکه بدانیم مار دریا چیست و این اطلاع نمی تواند قبلی باشد. مار دریا را گاهی یک گروه پرندگان گفته اند که از دور مانند ابری به نظر می رسد. حال اگر بر دو مار دریا افزوده شد یک مار دریای بزرگ تشکیل می دهد یا دو یا سه؟ وقتی دو قطره باران باشد و قطره باران دیگری روی پنجره با هم جمع می شوند در آن باره چه باید گفت؟... واضح است که این حکم فقط درباره اشیایی صادق است که ما عینیت یا همانی آنها را در فرآیند جمع فیزیکی محفوظ می داریم و ما نمی توانیم «قبلا» بدانیم آیا فلان گونه چیزها دارای چنین خاصیتی است یا نه.ص70

*اگرمعرفت قبلی به راستی ناشی از کیفیت جبلی فکر باشد باید احکام معرفت قبلی در تمام عوالم درست در آید و حال آنکه بیشتر آنها فقط درعالمی که می توانیم بدون مدد آلات و ادوات مشاهده و مطالعه کنیم صادق است. پس نتیجه می گیریم که حضور اینگونه معرفت در ذهن آدمی ناشی از طبیعت فکر انسان نیست بلکه اثری از تجارب بی شمار مربوط به عالم مأنوس بشری در ذهن انسان است. طبعا اقامت در عالم الکترون یا عالم کیهانی نیز آثار دیگری در ذهن می گذاشت که راسیونالیست ها آن را به عنوان معرفت قبلی تلقی می کردند. به همین نحو می توان نظریه معرفت کانت را آزمایش کرد. زیرا چنانکه بعدا خواهیم دید آن قسمت از صور ادراک و مقولات فهم که به لحاظ علمی فایده ای دارند- یعنی اصل علیت و امکان نمایش حوادث در فضا و زمان- فقط درعالم مأنوس بشرساری وغالب است نه در عالم بسیار کوچک فیزیک اتمی که ما فقط به مدد آلات و ادوات می توانیم مطالعه کنیم و حال آنکه اگر معلول دخالت ذهن بشر در امور ادراک و فهم بودند باید در هر سه عالم به یکسان درست باشند و چون در هر سه عالم دخیل و سهیم نیستند می توان نتیجه گرفت که معارف قبلی از اطوار جبلی فکر بشری نیست بلکه به عبارت دیگر بذر این معرفت از عالم خارج وارد شده است نه اینکه جزء طبیعت فکر بشر باشد. قوانین معرفت قبلی را نباید قیودی دانست که فکر بشر بر طبیعت تحمیل کرده بلکه قواعدی است که فکر با علم ناقص خود به احوال عالم از طبیعت پذیرفته است. ما فکر می کنیم که همه چیز می تواند در ظرف فضا و زمان قرار گیرد زیرا عالمی که بدون کمک آلات و ادوات درک می کنیم ظاهرا با قرار گرفتن اشیاء در فضا و زمان سازگاراست. دلیل این امر این نیست که اشیاء در فضا و زمان قرار دارند بلکه علت این است که قاصدان میان موجودات خارج و دستگاه های احساس ما در فضا و زمان سیر می کنند... تجارب ما در عالم مأنوس بشر در ذهن ما عاداتی ایجاد کرده است که در نتیجه آن قانون علیت و نمایش فضا و زمانی از مسلمات به نظر می رسد. ما توانایی تصور چیز دیگر نداریم زیرا هرگز با چیز دیگری سر و کار نداشته ایم... به عبارت دیگر این صور و مقولات نتیجه تراکم و تبلور تجارب این عالم است ولی ساکنان عالم سفلای اتم و الکترون تجارب دیگری خواهند داشت. وکانت این عالم سفلی، حتی اگر طراز فکر وی عینا مانند فکر ما می بود مقولات فهم و صور ادراک دیگری درست می کرد. ص110

*همانطور که استعلام از جهان خارج به کشف حقایق عالم خارج منجر می شود همانطور پرسش از ذهن خودمان فقط حقایق عالم ذهن خودمان را آشکار می سازد.ص 124

*برتراندراسل می گوید:«زبان عادی مردم و دستور آن برای فلسفه اولی راهنمایان بدی هستند. درباره ارائه اثر نحو در فلسفه کتاب ها می توان نوشت» و برای توضیح نظرخود از دکارت نقل قول می کند که«فکرمی کرد تا جنبنده ای نباشد جنبشی نیست و تا اندیشنده ای نباشد اندیشه ای نیست و بدون تردید هم اکنون نیز بسیاری از مردم چنین می پندارند ولی در واقع این عقیده ناشی از این اصل است(وغالب مردم از آن غافل اند) که مقولات دستوری درعین حال مقولات واقع نیزهستند» (توضیح این امر این است که چون در یک جمله کامل، فعل بی فاعل نمی شود و اگر درعبارتی فعلی ذکر شود به ناچار باید فاعلی(یانائب فاعل) داشته باشد ذهن بشر نتیجه می گیرد که درعالم خارج نیز حرکت بدون متحرک که فاعل حرکت است وجود ندارد وغیره؛ یعنی باصطلاح باید جوهر باشد و این اوصاف و احوال و کیفیات بر آن عارض شود والا نفس حرکت بدون جوهرمتحرک و نفس فکر بدون مغز متفکر یا روح متفکر برای ما قابل درک نیست.مترجم)... مثلا وقتی مسلم شد که طبیعت نور موجی است علمای فیزیک چنین استنتاج کردند که اگرتموجی باشد باید چیزی باشد که تموج کند و به عبارت دیگر بدون توجه به این اصل چنین استدلال می کردند که همانطور که فعل تموج در جمله بدون فاعل نمی شود در خارج هم باید تموج فاعلی داشته باشد و بدین نحو اثیر نورانی در افکار علمی به عنوان«فاعل فعل تموج»مستقرشد و بیش از یک قرن موجب گمراهی فیزیک گردید. ص134

*معتقدند که غیر از انسان تعداد بسیار کمی از حیوانات بزرگ احساس رنگ می کنند، در چشم بسیاری از آنها،عالم یک سلسله اختلاف تاریک و روشن است تقریبا مانند آنچه ما در روشنی مهتاب می بینیم. احساس بشر از سرخی، مبدا ادراک ما درباره مفهوم کیفیت سرخی است ولی این احساس بشرمحک دقیقی ازسرخی نیست. ص137

*اگرموجودی را بخواهیم همان هستی برتر یا وجود فائق بدانیم باید درجه هر یک از کیفیات وی لایتناهی باشد. ولی همان طورکه لایب نیتس خاطرنشان ساخته است بعضی کیفیات هستند که وقتی به درجه لایتناهی فرض شوند با یکدیگر سازگار نیستند مثلا عدل لایتناهی بارحمت لایتناهی نمیسازد بنابراین از نظر این برهان ما نباید ادعا کنیم که چنین هستی برتری حتی درعالم ذهن ما وجود دارد. ص149

*غرض ازsysteme=system یک منتظم عقلی یعنی مجموعه قوانینی است که نه تنها با یکدیگر تعارض و تناقضی نداشته باشند بلکه بتوان به مدد آنها تمام رویدادهای طبیعی(در اینجا رویدادهای فیزیکی) را به نحوی بیان کرد که عقل قانع شود. البته هر منتظم عقلی تابع حدود معلومات تجربی و استدلالی زمان است و به ناچار بر حسب تکامل علوم تجربی و استدلالی تغییر خواهد کرد و حتی ممکن است به کلی مردود شناخته شود. در یک سیستم فلسفی یا در یک منتظم عقلی باید تعداد قوانین یا اصولی که بدون استدلال پذیرفته می شود به حداقل ممکن باشد. مترجم علیقلی بیانی ص171

*به عقیده کانت زمان و مکان در خارج نیست بلکه ذهن ما اشیاء را تا در ظرف زمان و مکان نگذارد نمی تواند درک کند نه اینکه اشیاء در خارج در ظرف مکان و زمانند. مترجم ص175

*نیوتن در نامه مشهوری به بنتلي نوشته بود: «قابل درک نیست که ماده ای بی جان بتواند بدون واسطه چیز دیگری که مادی نباشد روی ماده دیگر عمل و اثر کند بی آنکه بین آن دو تماسی باشد. بطلان این عقیده که جاذبه باید در نهاد ماده اصلی و از آن جدا نشدنی باشد به قسمی که جسمی بتواند از میان خلاء روی جسم دیگری عمل کند بی آنکه عمل آنها بتواند از میان و به وسیله چیز دیگری از یکی به دیگری منتقل شود در نظر من چنان آشکار و روشن است که تصور نمی کنم کسی که در مسائل فلسفی صلاحیت فکر داشته باشد هرگز چنین خطای فاحشی مرتکب شود». ص186

*خط فاصل و مشخصی بین شاهد و مشهود نیست و ما به سبب نظر و مشاهده عالم موجب اختلال آن هستیم؛ چنانکه ماهیگیرهنگامی که ماهی را از اعماق آب صید می کند آب را به هم می زند و به ماهی نیز صدمه می رساند. ص269

*موضوع حقیقی مطالعات علمی هرگز نمی تواند حقائق طبیعت باشد بلکه فقط ملاحظات ما در طبیعت است.

*تمام دریافت ها و پرداخت های یک حساب بانکی به صورت آحاد کامل ریال است. ولی این پرداخت ها مرکب از سکه های ریالی که به این سوی و آن سوی پروازکنند نیست اند. در این زمینه می توان کمی پیشتر رفت. ما فقط به وسیله انرژی یا ذراتی که از ماده صادر می شوند آن را می شناسیم ولی این به معنی تجویز این فرض نیست که خود ماده اتم های جوهری(ذره) یا اتم های انرژی است. زیرا این فرض مانند آن است که تراز حساب بانکی خود را مرکب از توده ای از سکه های ریال بدانیم. ص22

*فیزیک نو چنین می فهماند که وراء ماده و تابش که ممکن است در فضا و زمان عادی نمایش داده شوند باید اجزاء دیگری وجود داشته باشند که نمایش آنها در فضا و زمان مقدور نیست. این اجزاء همان قدر واقعیت دارند که اجزاء مادی. منتهی حواس ما را مستقیما به خود متوجه نمی سازند بدینسان جهان مادی تمام عالم ظهوراست نه تمام عالم وقوع. ممکن است جهان مادی را به عنوان مقطعی ازعالم وقوع دانست.

*ممکن است عالم وقوع را به رود ژرفی تشبیه کرد که عالم ظهور سطح آن است ولی زیر آن را نمی توانیم دید. حوادثی که در ژرفای آن روی می دهد حباب ها و امواجی در سطح جریان ایجاد می کند. اینها همان انتقال انرژی و تابش در زندگانی روزانه ماهستند که موجب تأثیردر حواس و درنتیجه تحریک ذهن ما می شوند ولی زیر این امواج و حباب ها، ژرفای آب است که فقط با استدلال به آن پی می بریم. ساختمان حباب ها و امواج ذره ای است ولی در جریان های عمق آب، ساختمان ذره ای متناظرآن را نمی شناسیم. ص302

*در تصویرذره ای- که رویدادهای جهان را توصیف و ترسیم می کند- هر ذره و هر فوتون یک فرد مشخصی است که به راه خود می رود. وقتی یک مرحله به حقیقت نزدیک تر شویم به تصویر موجی می رسیم. در این تصویر فوتون ها دیگر افراد مستقلی نیستند بلکه اعضاء شعاع نور- که من حیث المجموع یک سازمان واحدی محسوب می شود- می باشند که در آن شخصیت جدای آنها در هم آمیخته است. این آمیختگی به حالت سطحی اندراج فرد در جمعیت نیست بلکه به صورت گم شدن قطره باران در دریاست.

*همین حکم درباره الکترون نیز صادق است. الکترون ها نیز در تصویر موجی شخصیت جدای خود را از دست می دهند و فقط جزئی از جریان الکتریسیته می گردند. در هر حال خانه فضا و زمان مسکن شخصیت های مجزی است. ولی درآن سوی فضا و زمان یعنی هنگامی که ازجهان رویدادها به سمت حقیقت رهسپار شویم وحدت جانشین کثرت می گردد.

*چنین به نظر می رسد که لااقل بتوان عقلا قبول کرد که آنچه درباره اشیاء مشهود و منظور صادق است راجع به اذهان شاهد و ناظر نیز درست باشد. چنانکه تصویر موجی نور و الکتریسیته وجود دارد شاید تصویر نظیر آن برای خود آگاهی نیز باشد. وقتی ما خود را در ظرف زمان و فضا می بینیم بدیهی است که خودآگاهی های ما شخصیت های مجزای یک تصویر ذره ای هستند، اما هنگامی که از فضا و زمان فراتر می رویم، شاید آنها عناصر یک جریان واحد دائمی حیات را تشکیل دهند. شاید حکم حیات هم مانند نور و الکتریسیته باشد؛ یعنی رویدادها (یا حوادث) درظرف فضا و زمان افرادی هستند که دارای وجودات مجزائی می باشند و حال آنکه درحقیقت عمیق تری وراء فضا و زمان ، ممکن است ما همگی عضو یک هویت باشیم. کوتاه سخن آنکه فیزیک نو روی هم با نوعی ایده آلیسم عینی مانند ایده آلیسم هگل مخالف نیست. ص 319

*مردم ازروی میل می پندارند که افعال خودشان کاملا غیر قابل پیش بینی است و باز وقتی رفتار دیگران قابل پیش بینی نباشد آنان را مانند دیوانگان ضعیفی وصف خواهند کرد. ص325

*افعال ما به سبب رأی ما و رأی ما به علت خلق وخوی و تأثیرات خارجی معین است. ص326

*یا شاید وی ادعا کند که در انتخاب مسائل بی اهمیت-مثل انتخاب قهوه یا شیر قهوه-آزاداست. شاید وی اکثرا قهوه می خواهد و اگر در موارد استثنایی شیر قهوه می طلبد تصور می کند درچنین مسئله کوچکی انتخاب وی به هیچ روی مختوم و مقدورنبوده است. ولی یک روانشناس به او خواهد گفت که حتی در این مورد وی تسلیم قویترین مرجح شده است هرچند آن مرجحات بسیار ضعیف بوده باشند. وقتی وی انتخاب عادی خود را انجام می داد شاید فکر او خیلی از اغذیه و مشروبات دور بوده مثلا در فکر فلان صفحه از کتابی بوده که به آن نگاه می کرده است، به قسمی که وقتی به حکم ادب مجبور به انتخابی شده است وی فقط رنگی را برگزیده است که صفحات کتابش القاء می کرد. یا شاید نسبت به سیاه و سیاهی به سبب نوعی تداعی معانی مثلا عزاداری یا تشییع جنازه یک نفرت غیر مشعور موقت داشته است. در این زمینه امکانات لایتناهی؛ وامتناع منحصر به یکی است، و آن این است که وی گفته باشد«سفید»؛ بدون اینکه هیچ گونه مرجحی در ذهن وی بوده باشد. وجود شیر در قهوه وی در ظرف دو دقیقه آینده نتیجه مستقیم حالت روحی کنونی اوست، چنانکه با همان قطعیت باید گفت حالت جهان مادی در دو دقیقه آینده بنابر اعتقاد قدری ها نتیجه مستقیم حالت کنونی آن است. ص325

*تمییز نمی تواند برهیچ مبتنی باشد- واگرچنین باشد این عمل تمییز نامیده نمی شود بلکه دلخواه محض است. ص325

*به منظور اینکه جانشینی برای جبر پیدا شود به مدد آنچه تعلیل به غایات نامیده شده است تلاش هایی کرده اند بنابراین نظر، آینده تعیین کننده و مقدر حال است؛ یا لااقل در آن تأثیر دارد. مانند هویچ افسانه ای که جلو بینی الاغی گرفته بودند. اگر دانشجویی به امید گذراندن امتحانی سخت کار کند استدلال می شود که دوران کار سخت فعلی نتیجه یک علت مستقبل- یعنی امتحانی که باید درآینده انجام گیرد- می باشد. ولی مسلما صحیح تر است اگر گفته شود که علت، امتحان نیست- که شاید هرگز واقع نشود و لذا علیت آن برای چیزی که هم اکنون وقوع یافته است بسیار دشوار است- بلکه امید توفیق در امتحان است. این امید در آینده نیست. کسی در این لحظه برای امتحان کار نخواهد کرد مگر اینکه امید گذراندن آن در یکی از لحظات قبل در ذهن وی بوده باشد. لذا علت قریب این کار شدید در گذشته است نه در آینده. تا حدی تمام این مسئله نوعی حقه بازی با الفاظ است ولی به هرمعنایی که کلمات به کار برده شوند افکاری مانند تعلیل غائی، نور تازه بر این مسئله نخواهد تافت.ص327

*رفتار ما به علت خواهش های ما، خواهش های ما بسبب انگیزه های ما و انگیزه های ما به علت گذشته ما محتوم و مقدراست... قدرت نسبی انگیزه های گوناگون، معلول رویدادهای گذشته است. به قسمی که هیچگاه به خودی خود انتخاب نمی کند بلکه همیشه گذشته وی برای او انتخاب می نماید. ص330

*از قول اینشتاین نقل شده است که:«براستی نمی فهمم وقتی از آزادی اراده سخن می گویند مقصود مردم چیست. من احساس می کنم که می خواهم پیپم را روشن کنم و اینکار را می کنم ولی چگونه می توانم این امر را با تصور آزادی پیوند دهم؟ آنچه در قفای فعل میل به روشن کردن پیپ است چیست؟ یک فعل دیگر خواستن؟ شوپنهاور گفته بود:"آدمی آنچه را که می خواهد می تواند اما نمی تواند خواهش خود را بخواهد".

*مسئله مورد بحث کنونی این نیست که آیا ما آزاد هستیم بلکه مسئله این است که چرا فکر می کنیم آزادیم... ما سابقا اسپینوزا را یادآور شدیم که گفته بود کلوخی که در هوا پرتاب شده است اگر بتواند دست کلوخ انداز را فراموش کند خود را آزاد خواهد شمرد. ص332

*بسیاری از فلاسفه متفق اند که ما در حدودی، می توانیم آنچه را می خواهیم انجام دهیم و لذا خود را آزاد حس کنیم. ولی این امر فقط ناشی ازآن است که ما برای فکر در این باره که خود خواهش های ما-یعنی سرچشمه افعالمان- به سبب گذشته بر ما تحمیل شده اند تأمل نمی کنیم. ص333

*قدرت اراده فقط عبارت از این است که... ما چنان عمل می کنیم که از مجبور بودن خود بر انجام یک عمل خاص به علت یک نیروی خارجی، خود آگاهی نداریم. بدینسان آزادی اراده فقط نامی است که برای اجبار مغفول گذاشته ایم. ص333

ج.اچ.جینز