* تصور کنید که مبانی رانندگی در ایالات متحده ملکه ی ذهنتان شده است وبرای گذراندن تعطیلات به لندن رفته اید که مردم از سمت چپ خیابان رانندگی میکنند. اتومبیلی که جلو شما حرکت میکند از کنترل خارج میشود و شما باید بلافاصله عکس العمل نشان دهید. آیا به عادات کهنه ی خود باز میگردید یا با عکس العمل نشان دادن به شرایط موجود از تصادف جلوگیری میکنید؟ توجه به این نکته جالب است که وضعیت بحرانی غالباً نتیجه ی اعمالی است که در واکنش به آموزش های پیشین بروز میکند، نه در واکنش به ملاحظات جاری.

* به طور کلی به دختران جوان یاد داده میشود که "دختران کوچولوی خوبی" باشند و مفهومش آنست که "آنچه به آنها گفته میشود انجام دهند". از طرف دیگر یک "پسر واقعی" بودن، به طور ضمنی به مفهوم مستقل بودن، و "گوش ندادن به همه ی چیزهایی است که به شما گفته میشود". فرضیه ی ما این بود که انگیزه ی دختر خوب بودن به دریافت اطلاعات مربوط به مبانی به شیوه ای مطلق منجر خواهد شد. به همین ترتیب،انتظار می رود که قدری یاغی بودن به یادگیری مشروط یا هشیار منتهی میشود... . "دختران خوب" اطلاعات پایه را از آموزگاریا مرجع قدرت،به شیوه ای مطلق یاد می گیرند.

* موتسارت،بتهوون، شومان، و گلن گولد، به منظور کسب مهارت و چیره دستی در ساختن آهنگ و نواختن پیانو، تمرین با ارگ را توصیه کرده اند. یهودی منوهین گفته است که پس از تمرین با ویولا در نواختن ویولون پیشرفت کرده است. نواختن همزمان دو ساز مشابه اما متفاوت،مانع از آن میشود که یک سلسله مهارت های پایه ای بدیهی قلمداد شوند، و به این ترتیب به پدید آمدن نوعی وضعیت آموزش هشیار کمک می کند.

* وقتی کودکان یا بزرگسالان پریشان حواس میشوند در واقع به چیز دیگری توجه میکنند. خواه سقوط یک صابون به داخل وان حمام ،خواه سقوط یک سیب از درخت یا طرز حرکت یک حشره در اطراف یک گل، جذبه های کوچک میتوانند به افکاری بزرگ منجر شوند. به اختصار میتوان گفت که پریشان حواس بودن،به معنی مجذوب شدن به چیزی دیگر است.

* وقتی اندیشیدن درباره ی یک طلاق قریب الوقوع، یک عملیات، یا نقل مکان به یک شهر جدید باعث اضطراب می شوند ،غالباً سعی می کنیم با مشغول کردن ذهن مان به چیزهای دیگر مفری پیدا کنیم. شاید بتوانیم موقتاً فراغ خاطری پیدا کنیم، اما اگر موضوع مورد بحث برای ما اهمیت داشته باشد، ذهنمان راهی برای بازگشت به آن پیدا می کند. بیش از آنکه سعی کنیم به چیز دیگری فکر کنیم، استراتژی مؤثرتر شاید آن باشد که در باره ی مسئله مورد بحث به گونه ای متفاوت بیاندیشیم.

*تبدیل بازی به کار

یکی از دوستان من سعی میکرد ذهن خود را برای نوشتن متمرکز کند، اما تعدادی بچه مدرسه ای زیر پنجره ی خانه اش یک بازی پر سر و صدا را شروع کرده بودند. او از آنها خواست که آنجا را ترک کنند. از آنجا که روشن بود صحنه ای شادی بخش را قطع می کند، برای انجام این کار به هر کدام از آنها یک سکه ی بیست و پنج سنتی داد. روز بعد نیز آنها بازگشتند و همان مشکل را ایجاد کردند،باز هم به آنها پول داد تا آنجا را ترک کنند. این ماجرا متجاوز از یک هفته ادامه یافت، تا آنکه یک روز دوستم متوجه شد که دیگر سکه ی بیست وپنج سنتی ندارد، و رنج تحمل این سر و صدا را تا آنجا که می توانست تجربه کرد. او متوجه شد که به رغم این مشکل می تواند کار کند، و از آن پس دیگر پولی به بچه ها نداد. بچه ها هم دیگر به آنجا نیامدند. دو هفته بعد در بازار به طرف یکی از آنها رفت و پرسید چرا او و دوستانش دیگر آن طرف ها پیدایشان نمی شود. بچه پاسخ داد، فکر می کنید باید برای هیچی آنجا بیاییم؟

رفتار مبتنی بر پاداش دادن غالباً به این نتیجه منجر میشود...حتی بازی نیز چنانچه با هدف دیگری در ذهن دنبال شود ارزش ذاتی خود را از دست می دهد.

* چه کسی برای اولین بار کار را اختراع کرد ، و آزادی را به بند کشید و روح شادمانه ی تعطیلات را سرکوب کرد؟ چارلز لمب

*کدام یک از ما تجربه ی انجام کاری را نداریم که ابتدا از آن لذت میبرده ایم، وسپس احساس کرده ایم به نوعی کار( موظف) تبدیل شده است؟شروع احداث یک باغ کاری لذت بخش است ،اما وجین کردن آن شاید اینطور نباشد .درست کردن یک غذا برای اولین بار شاید کاملاً مجذوب کننده باشد ،اما تهیه ی دوباره ی آن این طور نباشد .شوت کردن توپ بسکت تفریح بسیار جذابی است ،اما رقابت کردن میتواند آن را به نوعی کار تبدیل کند.تکرار میتواند بخشی از مسئله باشد .اضافه شدن انگیزه های دیگر ی از قبیل انجام آن به دلیل اجبار ،ترس از ارزشیابی، یا غلبه ی نتیجه بر فرایند نیز میتوانند بازی را به کار تبدیل کنند .به عنوان مثال ،آشپزی میتواند برای مردان مفرح تر از این کار برای زنان باشد ،زیرا عموماً از مردان انتظار نمیرود که آشپزهای خوبی باشند(یا اصلاً انتظار نمیرود که آشپزی کنند).

*حفظ كردن شيوه اي از ياد گرفتن مطالب، بدون هر گونه ارتباط شخصي است.شخصي كردن اطلاعات میتواند ضرورت حفظ كردن را از ميان بردارد.

*گفته می شود كه رياضي دان ها بهترين كارهای خود را در دوران جوانی انجام مي دهند(عالی ترين جايزه ی رياضيات فقط به رياضی دانان زير چهل سال داده شده است). آيا علت اين امر آن نيست كه آنها هنوز زير بار دانش بيش از حد كمر خم نكرده اند، اطلاعات قبلی می تواند خلاقيت را محدود كند.

*در هر يك از آزمايش ها از دانشجويان شركت كننده خواستيم كه با استفاده از بلوك های چوبی ساخته شده و كوچك، روی يك رودخانه ی خيالی يك پل درست كنند. به آنها گفته شد كه ارتفاع پل بايد متناسب با اندازه ی قايق هايی باشد كه می توانند ا‍ز رودخانه استفاده كنند، لذا هر چه ارتفاع آن بيشتر باشد بهتر است. به نيمی از شركت كنندگان اجمالا نشان داده شد كه چگونه می توانند از اين بلوك ها در احداث ساختمانی متفاوت استفاده كنند (احداث طولانی ترين پل ممكن يا ساختن يك برج).

نيمه ی ديگر قبلا بلوك ها را نديده بودند .درآزمايش اول، 92 درصد از گروهی كه نمونه های كار را ديده بودند، بلوك ها را در سازه هايی يكسان با آنچه ديده بودند به كار گرفتند، حال آنكه فقط 8 درصد از گروهی كه بلوك ها را نديده بودند، اين قبيل سازه ها را به كار گرفتند. گروه قبلا در معرض قرار گرفته فقط دو راه حل ارايه دادند، اما گروه ديگر از ده روش مختلف استفاده كرده بودند. اين نتايج در دو آزمايش ديگر نيز تكرار شد.

فرضيه ی ما در اين آزمايش اين بود كه گروه در معرض قرار گرفته به دشواری می تواند ان نمونه ها را ناديده بگيرد. اين فرضيه تأييد شد.

*در روانشناسی اجتماعی پديده ی معروفی وجود دارد كه تأثير خواب رونده ناميده می شود. آزمايش شوندگان برهان های قانع كننده ای را از يك منبع موثق يا ناموثق می شنوند و بعدا مورد آزمايش قرار می گيرند تا مشخص شود كه آيا اين برهان ها بر نگرش های آنها تأثير گذار بوده است يا خير. در وهله ی اول به نظر می رسد كه موثق بودن منبع در نتيجه كار مؤثر باشد. چنانچه منبع پيام مورد احترام ما باشد، تمايل مان به تأثير پذيرفتن بيش از زمانی است كه منبع را شخص ارزشمندی تلقی نمی كنيم .اما جنبه ی جالب اين پديده آن است كه به مرور زمان، معتبر بودن منبع اهميت خود را از دست می دهد. مردم فراموش ميكنند كه كجا يا از چه كسی آن را شنيده اند، اما جنبه های كلی پيام ترغيب كننده را حفظ می كنند.به نظر مر رسد كه اين تأثير تاييدی بر اين باور است كه تبليغات هرطور كه باشد خوب است.

*پژوهش های مشابه در حوزه ی روانشناسی اجتماعی نشان داده است كه به مرور زمان مردم تمايل پيدا می كنند كه خصوصيات فطری را جايگزين خصوصيات موقعيتی نمايند.يعنی هنگامی كه سعی دارند رفتاری را بلافاصله پس از وقوع آن توضيح دهند به جنبه های مختلف موقعيت اشاره می كنند، اما در توضيحاتی كه بعدا می دهند اين جنبه ها كمتر مورد توجه قرار میگيرند. به محض آنكه جزئيات موقعيت را فراموش می كنند،توضيح آنها كلی تر می شود. به عنوان مثال جمله ی ((او بدليل وضع هوا تأخير كرد))ممكن است جای خود را به اين جمله بدهد كه ((آدم سهل انگاری است))...هنگامی كه مردم جزئيات را فراموش می كنند، غالبا به شيوه هايی كه با تفسير خاص آنها از رويداد تناسب داشته باشد، جاهای خالی را پر می كنند. آنها به عقب بازمی گردند و مطابق تصوراتی كلی كه به ياد دارند، سناريوهای ممكن را پديد می آورند. عموما احتمال فراموش كردن جزئيات خاص بيش از شرايط و موقعيت پايه ای است.