*آدمیان همواره بیشتر قربانی جهل و خطا بوده اند، تا قربانی سوء نیت. ص141

*گپ زدن مکالمه ای است که مهم ترین خصیصه اش بی هدفی است و چون بی هدف است، سرسری و بدون اعتناء و دقت، پیوسته و بی وقفه، و با سرعت نا متناسب انجام می یابد. گپ زدن، در واقع نوعی پرسه زنی و هرزه گردی گفتاری است و حال آنکه مهم ترین ویژگی گفت وگو هدف مندی آن است. گفت و گو با جر و بحث هم فرق دارد. جر و بحث، البته، هدف مند است، ولی هدف آن اثبات برتری خود بر دیگری، از راه حمله به او و دفاع از خود در برابر حملات او است، در صورتی که هدف گفت و گو حل یک مسئله نظری یا رفع یک مشکل عملی است که همه دست اندر کاران گفت و گو با آن مواجه اند. در جر و بحث، هر یک از شرکت کنندگان هدفی خاص خود دارد که نه فقط غیر از هدف شرکت کننده دیگراست، بلکه مخالف و ضد آن است؛ اما در گفتگو، همه شرکت کنندگان هدف واحد و مشترکی دارند. در جر و بحث یک شرکت کننده اگر اصلا به سخن شرکت کننده دیگر گوش بدهد فقط بدین قصد است که از سخن او با خبر شود تا بتواند به آن حمله برد یا از خود در برابر آن دفاع کند و از این رو هیچ یک از طرفین در واقع در حال سکوت نیست چرا که یکی از آوای بلندتری که ناظر هم می تواند بشنود در حال سخن گفتن است و دیگری نیز به آوای آهسته تری که البته برای ناظر شنیدنی نیست در حال سخن گفتن با خود و آماده سازی خود برای حمله یا دفاع است. هر دو سخن می گویند: یکی با آوایی بلندتر، و دیگری به آوایی خفیف و نجوا گونه. این هیاهو و غوغای درونی که عارض شرکت کننده ای است که به ظاهر در حال گوش دادن است، نه سخن گفتن، به واقع سکوت را از او گرفته و، در نتیجه او را از فهم درست سخن دیگری محروم کرده است. در گفت و گو اما از آنجا که شرکت کنندگان همه همّ وغم شان مصروف حل و رفع مسأله یا مشکل واحد و مشترکی است نه غلبه بر یکدیگر، سخن گفتن واقعی در کار است و گوش دادن واقعی: کلام راستین و سکوت راستین. در سکوت راستین که همراه و نتیجه دغدغه جدی برای حل یا رفع مسأله یا مشکل مشترک است. فهم درست سخن دیگری حاصل می آید و امکان نقد آن نیز فراهم می شود. ما حصل آنکه در جر و بحث دو هدف مختلف و متخالف طرفین را به حمله و دفاع می کشانند و در گفت و گو یک هدف مشترک دو طرف را به فهم و نقد سوق می دهد. ص130

*اگر کسی به هیچ روی حاضرنباشد که معامله ای را که با دعاوی دیگران می کند دیگران نیز با دعاوی او بکنند، در واقع برای گفت و گوآماده نیست.

*آیا می توان ایمان را همان باور صادق موجّه(=علم) دانست؟ ظاهرا نه. زیرا اولا: علم فعل ارادی و اختیاری نیست، یعنی اگر، فی المثل شما برای من اثبات کردید که «مساحت مثلث برابر است با نصف حاصل ضرب اندازه قاعده دراندازه ارتفاع وارد برهمان قاعده» من منفعلانه به گزاره مذکورعلم پیدا می کنم و نمی توانم بگویم که پس از اتمام استدلال شما، نوبت به من می رسد که تصمیم بگیریم که علم پیدا کنم یا نکنم؛ و حال آنکه چنین پیداست که ایمان فعل ارادی و اختیاری باشد، چون در متون دینی و مذهبی هم بدان امر شده و هم از آن به عنوان یک فضیلت اخلاقی دینی به نیکی یاد شده است و هم کسانی که آن را وانهاده اند آماج سخت ترین سرزنش ها و کیفرها شده اند. ثانیا:علم (به معنای باور صادق موجه) امری تشکیكی و ذو مراتب نیست، در صورتی که متون دینی ومذهبی ایمان را افزایش پذیر و کاهش پذیر قلمداد می کنند. ص188

*ایمان و تعقل چگونه ارتباطی دارند؟ آیا می توان گزاره های موجود در متون مقدس دینی و مذهبی، یا لااقل مهم ترین گزاره های ناظر به واقع موجود در آن متون مانند گزاره های راجع به خدا و صفات او را ثابت کرد یا نه؟ اگر می توان ثابت کرد آن گاه لااقل برای کسانی که توانسته اند ثابت کنند و کسان دیگری که ادله گروه اول را قاطع و خدشه ناپذیر یافته اند ایمان چه معنا و کارکرد و فایده و ضرورتی دارد؟ آیا می توان گفت که اگر این گزاره ها اثبات عقلانی شوند ایمان از میان می رود و جای خود را به امری(به لحاظ معرفت شناختی و حتی از حیث دینی) شریف تر مانند علم یا یقین می سپارد؟ یا باید گفت که این گزاره ها هم متعلق ایمان اند و هم متعلق علم یا یقین؟ ص169

*اگر ایمان فعلی است اختیاری لاجرم مشمول احکام اخلاقی است و از این رو می توان پرسید که آیا اصلا درست است که به گزاره ای که صدق آن اثبات نشده است ایمان آوریم؟

*سازگاری گروان معتقداند که می توان به مجموعه ای از گزاره ها علم پیدا کرد، بدون اینکه در میان آنها گزاره های مبنایی یقیني وجود داشته باشند، بلکه از این طریق که قوت گزاره ها درهم تنیده و به هم قفل شده باشند درست مانند اینکه می توانیم کل خانه های یک جدول کلمات متقاطع را پرکنیم و به درستی حرف هایی که در خانه ها می نویسیم اطمینان داشته باشیم. به عبارت دیگر کل معرفت های ما به تار عنکبوت می ماند که در آن هر رشته در تقویت و تحکیم همه رشته های دیگر نقش وسهم دارد و همه آن رشته های دیگر نیز آن رشته را تقویت و تحکیم می کنند، بدون اینکه هیچ یک از رشته ها به تنهایی محکم تر از دیگران باشد. ص197

*بر طبق نظر پیوستگی گروان، هیچ باور موجهی نمی تواند مبنایی یا اساسی باشد و میزان موجه بودن یک باور بستگی دارد به درجه پیوستگی آن باور با سایر باورهای شخص. ص325

*اگر می توان امور را به دانستنی و نا دانستنی تقسیم کرد از کجا بدانیم که هر چیزی در کدام یک از این دو دسته جای می گیرد؟ نا گفته پیدا است که سخن بر سر امور دانستنی یا نادانستنی است. نه بر سر امور دانسته یا نادانسته. ص198

*فلسفه ورزی به معنای درست واژه از وقتی شروع می شود که در آنچه مورد قبول فهم عرفی است چون و چرا رود. فیلسوف ژرف اندیش ممکن است پس از همه چون و چرا کردن ها و القاء شک و شبهه ها و مطالبه دلیل سرانجام به این عقیده برسد که در فلان مسأله حق با فهم عرفی است. ص204

*دینداری بخشی از اشتغالات شبانه روزی آدمی نیست، بلکه روحیه ای است که آدمی با آن روحیه در همه اشتغالات شبانه روزی اش حضورمیابد... بلکه در واقع در تمام اوقات در عین اینکه از اکسیژن هوا بهره می برد به کارهای گونه گون خود مشغول است، درست به همین نحو نمی توان دینداری را منحصر به بخشی از اوقات شبانه روز کرد. ص248

*بدیهی بودن یک گزاره به این معنا است که عقل و ذهن آدمی خود آن گزاره را تصدیق می کند و از تصدیق نقیض آن ناتوان است. ص254

*در این اندیشه باشید که خود را بشناسید نه در این اندیشه که دیگران شما را بشناسند. ص301

*هدف چیزی است که عامل از انجام دادن عمل خاص وصول به آن چیز را می خواهد و طلب می کند یا امید و توقع دارد، خواه در واقع هم به آن چیز برسد و خواه نرسد. نتیجه چیزی است که عامل پس از انجام دادن عمل خاص و بر اثر آن عمل به آن چیز می رسد، خواه آن را خواسته و طلب کرده باشد یا امید و توقع رسیدن به آن را داشته باشد و خواه نه. به عبارت دیگر هدف چیز مطلوبی است که پیش از دست یازیدن به عمل اراده شده است خواه پس ازعمل حاصل آید و خواه نیاید؛ و نتیجه چیز حاصلی است که پس از انجام یافتن عمل عائد می شود، خواه پیش ازعمل اراده شده باشد و خواه نشده باشد(و موفقیت در یک عمل چیزی نیست جز انطباق هدف با نتیجه). ص 317

*فرد سنتی کسی است که در افکار، احساسات و افعال خود، ناآگاهانه به اسوه گذشتگان تأسی می کند و گذشتگانی را که مقلد آنان است چون و چرا ناپذیر می داند. اگر این تأسی و تعبد آگاهانه صورت بگیرد، یعنی مثلا فردی بر اثر مواجهه با یک دلیل قوی و قاطع یا در نتیجه تفکر و تأمل شخصی معتقد شود که تبعیت از گذشتگان بر اتکاء به تجارب و تفکرات شخصی رجحان دارد و در پی این اعتقاد به تقلید آگاهانه و خود ساخته روی آورد، دیگر با فردی سنتی سروکار نخواهیم داشت بلکه با فردی سنت گرا مواجه خواهیم بود. یک انسان سنتی ممکن است، از دیدگاه یک ناظر بیرونی زندگی ای بسیار شبیه زندگی یک انسان سنت گرا داشته باشد، اما، در واقع میان این دو فرق فارقی هست. انسان سنتی به شیوه سنتی زندگی می کند، فقط بدین جهت که هیچ شیوه دیگری نمی شناسد. یگانه شیوه ای که می شناسد همین شیوه ای است که به ارث برده است. اما انسان سنت گرا فقط بدین دلیل به شیوه سنتی زندگی می کند که شیوه یا شیوه های دیگر زندگی را آزموده و آنها را وافی به مقصود ندیده است یا لااقل به اندازه شیوه سنتی بی عیب و اشکال نیافته است. می توان گفت که فرق انسان سنتی با انسان سنت گرا در این است که اولی به علت بی خبری از شیوه های دیگر زندگی و دومی علی رغم با خبر بودن از آن شیوه ها به شیوه سنتی زندگی می کند. دومی شیوه زندگی سنتی را خودش آگاهانه برگزیده است، ولی اولی این شیوه را دریافت کرده است اولی منفعل و ناآگاه است، و دومی فعال و آگاه. البته میزان آشنایی با شیوه های دیگر زندگی و میزان آزمودن آنها نیز در میان سنت گرایان یکسان نیست، ولی، به هر حال آنچه سنتی را سنتگرا می کند همین آگاهی از دیگر اندیشی ها و دیگر باشی هاست، ولو خود این آگاهی امری ذو مراتب و مقول به تشکیك باشد و سنتی یا سنتگرا بودن را هم امری ذومراتب کند. ص359

*آیاانسان "ساخته شده"است یا«درحال ساخته شدن»است؟ ص363

*به نظر می رسد که عقلانیت و آزادی دو مولفه اصلی انسانیت اند، بدین معنا که ما به میزان عقلانیت جامع تر و عمیق تر و آزادی بیشتری که داریم از سایر حیوانات دورتر و به ساحت انسانیت نزدیکتریم. بنابراین، تعبد، تسلیم، و تقلید، که در مقام نظر با عقلانيت منافات دارند و در مقام عمل با آزادی، باید به حداقل ممکن کاهش یابند... و تعبد چیزی نیست جز سرکوبی حس کنجکاوی و تعطیل سیر عقلانی. شخص متعبد نیروی پرسشگر و دلیل جوی خود را در جایی، یعنی در همان جا که با موجودی مقدس و سخنی چون و چرا ناپذیر مواجه می شود، قربان و ذبح می کند.

*هیچ فرد سنتی ای آنچه را در سنت مقبول خودش وجود دارد خرافی تلقی نمی کند، اما نظیرهمان چیز را در سنت مورد قبول دیگران امری خرافاتی محسوب می دارد. ص368

*کسی که به بلوغ فکری رسیده است هم نيک آگاه است از اینکه یقین موجه تا چه حد کمیاب و دیریاب است و هم به خوبی می تواند با بی یقینی و کمبود یقین کنار بیاید و روزگار بگذراند. ص368

*به گفته فرنیزکونکل، در کتابش با عنوان بگذارید طبیعی باشیم، انسان عاریتی آواز می خواند، اما نه برای اینکه معتقد است که آواز خوشی دارد، بلکه فقط برای اینکه گمان می کند که آن شخص دیگر از آواز او خوشش می آید. این زندگی عاریتی و نیابتی همان است که در حلقه های شاگردان و مرشدان و مریدها و مرادها می بینیم. ص370

*فقط با آزادی و از طریق آزادی است که تفرد واقعی امکان پذیر می شود. ص379

*اگر نفس ساحتی است که با خدای شناختنی ارتباط دارد روح ساحتی است که با خدای فوق شخصی و ناشناختنی وحدت و عینیت دارد. نفس و خدای شناختنی دو امر متمایز از یکدیگر اند، اما روح و خدای ناشناختنی ازیکدیگر تمایزی ندارند. روح، به تعبیر هندوان، همان آتمن ی است که برهمن است، همان ساحتی از انسان است که، به تعبیر بوداییان، بودا-سرشت است؛ همان مرتبه ای است که، چون از همه آرایه ها و پیرایه های نفس فراتر است،(به تعبیر اکهارت) همان چیزی در درون آدمی است که نه خلق شده است و نه خلق شدنی است و همان است که حلاج دراشاره به آن می گوید: انا الحقّ. ص388

*فلسفه "علمی که می کوشد تا به شما کمک کند تا آنچه را می گويید ببینيد و آنچه را می بینيد بگویيد".

· درفلسفه جدید غرب غرضی که از فلسفه ورزی در نظر است اندوختن معلومات نظري جدیدی است در باب عالم و آدم ولی در حکمت خالده هم وغم حکیم همه این است که از طریق اشتغال به حکمت تبدل وجودی یابد و به ساحت وجودی جدیدی پا بگذارد...حکمت خالده می خواهد راه و روش تغییر خود و نقشه آن راه و مسیر را در اختیار انسان بگذارد.

· فلسفه جدید، چون دائر مدار منطق است و همه هم وغمش مصروف به سازگاری منطقی اندیشه هاست، در معرض دو خطر عظیم واقع است: یکی اینکه حقیقت را فدای ایجاد و ابقاء سازگاری منطقی کند، یعنی حقیقتی را مورد انکار یا تغافل قرار دهد فقط برای اینکه سازگاری و سامان منطقی يك منظومه فكري از ميان نرود و، در نتيجه، كارش به جايي برسد كه منظومه هاي منطقي از خطاها و اوهام را بر حقائق و واقعيت هاي پراکنده و بدون نظم و نسق منطقی ترجیح دهد؛ و دیگر اینکه به دام مغالطه «هنر برای هنر» در افتد و گمان کند که منطق ورزی برای منطق ورزی است. ص438