الگو سازی
جدل ( دیالکتیک) بمثابه اردوگاه اسارت در الگوست. انسان با فرآیند جدل وارد این اردوگاه شده و خود داوطلبانه اسیر آنجا می شود، زیرا که تمرکز بر روی موضوعی معین و کلنجار رفتن با آن چیزی جز نقادی آن موضوع نیست و حاصل کار اصلاح آن موضوع و تولید همان موضوع با همان عناصر اصلی خواهد بود. در ادامه ي سیر نقادی در نهایت موضوع به حد اعلای خود خواهد رسید ولی عناصر اصلی خود را حفظ خواهد کرد. این فرآیند چیزی نیست جز اصلاح تعریف قاعده با به کار بردن لغات و اصطلاحات گوناگون. قاعده هر قدر هم اصلاح تعبیری شود در نهایت همان مدلول واحد متافیزیکی خود را خواهد داشت. شاید بتوان نام این کار را ویرایش الگو نامید یعنی آرایش و پیرایش الگویی معین
از سوی دیگر الگو سازی یا الگو پردازی به نوعی ابداع الگویی دیگر در کنار الگوی سابق است که از طریق مقارنه می توان یکی را بر دیگری ترجیح داد. شاید مقارنه سخن گزافی باشد زیرا که الگوی جدید از نظر ساختاری با الگوی سابق از بنیان متفاوت است. در علوم ممکن است از لحاظ کاربردی آن دو را مقارنه کرد و به آن دو الگوی متفاوت به شکل فراسیستمی (برون سیستمی) نظر افکند و هر دو را در جاهای متفاوت استفاده نمود یا یکی رابه نفع دیگری برای همیشه کنار زد، به مانند الگوی جاذبه ي نیوتن و الگوی جاذبه ي انشتین. گاه نیز از نظر ارزشی به آن دو نظر افکند و از بین دو سیستم اجتماعی کاملا متغایر یکی را انتخاب و یا هر کدام را درجای خود استفاده نمود، به مانند ازدواج به روش سنتی و ازدواج آزاد. امروزه بیشتر پژوهشگران در دام الگو می افتند و اصلاح را وابسته به اصلاح آن الگو می دانند غافل از آنکه می توان بامحدود کردن آن الگو یا حذف آن و یا با ساختار چند الگویی نه فقط اصلاح بلکه انقلابی ایجادکرد.
هر الگویی برای خود ساز و کاری دارد و این ساز و کار شبکه ای پیچیده از اهرم های اصلی و فرعی می باشد. باتغیر فرعیات می توان سرعت، قدرت و یا ایمنی را کمی پیشرفت داد ولی نمی توان آن را به پدیده ای دیگر تبدیل نمود. به مانند فرق بین بالا بردن سطح اتومبیل با تغیرجزئیات که به نوعی ویرایش الگو بوده و فرق تبدیل نمودن پدیده ی اتومبیل به هواپیما با تغییر اجزاء اصلي که الگو سازی است. علوم با تمامي انواع خود هم اکنون الگویی واحد دارد که با پرشی در اجزاء اصلى می تواند به چیزی والا تبدیل شود. بیشتر اوقات نمی توانیم حدس بزنیم که آن الگوی جدید چه خواهد بود. گاه نمی دانیم دنبال چه چیزی هستیم فقط می دانیم که بدنبال چیزی برتر هستیم چیزی که وقتی پیش بیاید خوابش را هم نمی دیدیم. نمی خواهیم کاری بکنیم می خواهیم کارستان کنیم. حال باید بتوانیم فرعیات و اصلیات را در الگوی کنونی خود از هم متمایز کرده و بتوانیم آنها را تشخیص دهیم. با این کار انسان می تواند از یک هستی به هستی دیگر تبدیل شود، ولی واقعا نمی دانیم این هستی جدید واقعا چگونه است. باید منتظر بود ولی انتظاری مداوم و پر اصرار و همراه با تلاش. دانستن این نکته ضروری است که الگوهای جدید با اندیشه های متعارف حاصل نمی شوند. بسیار بودند که در طول تاریخ می اندیشیدند که برای پرواز چگونه بالی باید به خود بست؟ به دنبال اندیشه هایی باید بود که متعارف نیستند. متعارف اندیشیدن یعنی در دام الگوی سابق افتادن است، به مانند معماهای عجیب و غریبی که بعضی ها در گفتگوهای عامیانه مطرح می کنند و جوابی آسان ولی دور از انتظار ما دارد. باید بیاموزیم که چگونه نامتعارف بیاندیشیم. مثلاً در بازاريابي معروف است كه مي گويند براي جلو زدن از شركت هاي رقيب به روشي كار كنيد كه آنها نتوانند بدان روش كار كنند يا به عبارتي به روشي غير از روش آنان كار كنيد. موفقيت در بيشتر كار كردن نيست بلكه در متفاوت كار كردن است.
روزی در صدد ویرایش نامه ي یکی از دوستان بودم این نامه بالطبع الگویی بود از یک اندیشه و این اندیشه به هرحال باید در الگویی پیاده مي شد. در ابتدا خواستم جمله های او را مرتب کنم و لغات مناسبی بیابم ولی راضی نبودم، سپس بر طبق نامه ي وی سعی کردم نامه ای دیگر پردازش کنم دریافتم که هنوز اسیر اسلوب وی هستم در نهایت نامه ي وی را کنار زده و شروع به ابداع از خود نمودم و نامه را در الگویی که خود می خواستم پیاده كردم. به هر حال من و او متفاوتیم با اندیشه ها و شخصیت ها و دانش و مجموعه ي لغات متفاوت. در نهایت دو نامه به شکل قابل توجه اي متفاوت ازآب در آمدند. اگر هر کس در فکر ابداع از خود می بود هم اکنون جهان پر از نوآوری بود و چون هر کسی برای خود جهانی است هم اکنون جهان هایی به تعداد انسان ها داشتیم. (حيث يقبع نموذج في كلِّ وعي.فايز فوق العادة)
الگوها را می توان به دو قسمت کلی و جزئی تقسیم نمود با این توضیح که الگوی کلی از مجموعه ای از الگوهای جزئی تشکیل شده است و تک تک الگوهای جزئی زیر مجموعه ي الگوهای کلی هستند. مثلا ما در زمینه ی ورزش نظراتی داریم که همان الگوی ورزشی ماست و در مورد تغذیه نیز همینطور. در مورد تحصیل و در مورد رفتار اجتماعی و غیره نیز الگویی مخصوص به خود داریم که ممکن است از خود ما باشد یا اینکه به ما تحمیل شده باشد، یعنی از جامعه و محیط به ما تحمیل شده باشد. همه ي این الگوها بافتی را تشکیل می دهند که این بافت همان الگوی کلی می باشد؛ یا به اصطلاح می توان گفت که الگوی کلی جدولی را با خانه های متفاوت تشکیل می دهد که به مانند جدول کلمات است و هر تغییری در یکی از خانه ها به خانه های دیگر نیز سرایت می کند. با توجه به اینکه دانش در هر زمینه در حال تغییر و تحول است، لذا انسان دائما در اندیشه ی تنظیم این جدول یا الگوی کلی می باشد. اگر تغییرات در الگوهای جزئی ناچیز باشد تأثیر کمی بر تغییر الگوی کلی دارد ولی تغییر اساسی در یکی از الگوهای جزئی موجب پرش در الگوی کلی خواهد شد(می توان این را به اثر پروانه ای در فیزیک تشبیه کرد)که به اصطلاح به آن جهش معرفتی گویند و در این هنگام انسان از انسانی به انسان دیگری تبدیل می شود. شاید کسانی را دیده باشید یا در مورد آنان شنیده باشید که فلان شخص ملحد بوده و هم اکنون مومن شده است یا اینکه به پزشکی علاقه داشته و هم اکنون دیگر به شعر علاقه دارد و....هرقدرکه مطالعه واندیشه ورزی افزایش یابد تغییر درالگوی کلی نیزسرعت می گیرد و بیشتر کسانی که تغییرات عمده ای در الگوی کلی خود صورت می دهند از جرگه ي اهل تأمل اند. البته عامه مردم به علت تأمل و مطالعه ی اندک قسمت عمده ی زندگی خود را تنها با یک الگو می گذرانند.
"لا توجد فکرة تستحق أن تبقی معک طیلة حیاتک." ضرب المثل چيني
جمال ايران 2005-1385
جذبه های کوچک میتوانند به افکاری بزرگ منجر شوند