( حس ) تجربه ي صوفی
پدیده ي صوفیت پدیده ای نووجزوابتکارمسلمانان نبوده بلکه مسلمانان نوعی دیگرازصوفیت راارائه دادند.این نوع صوفیت هرچندخودرامتمایزازصوفیت مسیحی میداندولی درصحنه ي عمل زیادباآن فاصله نداشته واعمال راهب گونه ای که مسیحیان انجام میدادنددررفتاربعضی ازصوفیان مسلمان تجلی پیداکرده است وسعی کرده اندباتوجیه های مختلف خودرااززیرجرگه ي "لارهبانیة في الاسلام"بیرون بکشند.تفاوت اساسی این دونمونه ازتصوف درایدئولوژیهای آن دوبوده ودرواقع درصحنه ي سلوک تاحدودی بایک دیگرمشترک میباشندواین یگانگی رفتاری واختلاف درایدئولوژی رامیتوان نسبت به ادیان دیگرنیزتعمیم داد.آنچه که برای مسلمانان ازعجایب ،خوارق، فیوضات وکرامات،کشف وفراست رخ میداد برای پیروان مسیحی وبودانیزاتفاق می افتادوآن رانشانه ي حقانیت خودمیدانستندولی چون بدین اشتراک پی بردنددچارمشکل شدندلذامسلمانان برای حل این مشکل به لفظ استدراج پناه بردندومعنای استدراج اینست که نزول این حالات صوفیانه برای غیرمسلمان چیزغیرعادی نیست.ممکن است برای غیرمسلمان نیزچنین حالاتی رخ دهدولی این علامت خیروتأییدوی نمیباشدبلکه این حالات نازله برغیرمسلمان نشانه ي مکرخداوندنسبت به آنان وفروکردن بیشترآنان درمنجلاب گمراهیست.
حال اگرخودراازاین تفسیرهای ایدئولوژیک دورکنیم سوالی که برای همه مطرح میشوداین است:حقیقت حس صوفی چه بوده ومنبع آن ازکجا سرچشمه میگیرد؟
به نظرمن این سوالي است بسیارسخت وتلاش طاقت فرسایی رابرای حل می طلبد.اگرازنظرتاریخی هم به پدیده ي صوفیت بنگریم متوجه میشویم که آن نیززاده ی شرایط ووضعیت زمانی وتاریخی خودبوده است وچنانکه ملاحظه میکنیم دراین برهه زمانی طولانی هزاروچندین ساله دچارتغییروتحولات وحتی تولیدفرقه های مختلف بدست مصلحان صوفی شده است.صوفیت رامیتوان یک حرکت مثبت درزمان خوددانست ولی آیاتوانسته است به مثبت بودن خودادامه دهد؟
صوفیت رامیتوان یک علم روانشناسی اسلامی دانست ولی آیاتوانسته است درواقع باپشت سرنهادن اسطوره ای بودن به علمی بودن تبدیل شود؟
اکنون ارتباط صوفیت باعلم روانشناسی معاصرتاچه اندازه است آیادوست اندیا دشمن؟ روانشناسی معاصریک علم است ولی صوفیت یک فرصت طلب.کارآن فقط شکارمقاطع مناسب وحامی صوفیت ازعلم روانشناسی معاصراست.
روانشناسی معاصرمنفتح بوده وهرگونه ایده ای رادرخودجای میدهدتابدین وسیله به نقدوبررسی آن بپردازد.ولی صوفیت بسته بوده وایده هابایدباکارت شناسایی واردحیطه ی تصوف شوندوازورودهرایده ای که به مزاج وی خوشایندنبوده وبامبادی وی متناسب نباشدامتناع می ورزد.نقدوبررسی ایده هادردامن وساحت علم روانشناسی انجام میگیردولی همین نقددردیدگاه تصوف بایدخارج ازوی انجام گیرد.علم روانشناسی کشوریست باایده هاوافکاروملتهای مختلف وگوناگون.ولی تصوف(رسمي) کشوریست تک نظرودارای مردمی همگون ویکنواخت.
نقش عقل درتصوف تاچه اندازه است؟نقش آن درروانشناسی چگونه است؟ولی سوال اساسی که دراینجامطرح است اینست که آیاتصوف درکنارمواردمنفی اش مواردمثبتی هم دارد؟اگرچنین است نحوه ي جداکردن این دوچگونه است؟وچه ابزارهایی میتواندمارادراین امریاری دهد؟
اولین کاری که بایدصورت گیردحذف مفهوم تصوف به عنوان ایدئولوژی وسلب استقلال ازآن است تابتوانیم آن راجزء یکی ازموضوعات تحت بررسی علم روانشناسی درآوریم.مابایداین طفل سرکش راکه ازطبیب میگریزدگرفته وبه دامان علم روانشناسی که همان طبیب است بازگردانیم.
جمال
جذبه های کوچک میتوانند به افکاری بزرگ منجر شوند